من 8 ساله شدم

من 8 سالگی رو تموم کردم و وارد 9 امین سال زندگیم شدم...

بزرگ شدنم این روزها خیلی به چشم میاد...یه پسر که هنوز تو دوران کودکی هست اما داره حرفهای بزرگونه میزنه.بحث میکنه...در مورد موضوع های مختلف همفکری میده.پسری که مثل یه برادر بزرگتر به معنای واقعی هوای داداش کوچیکه رو داره.پسری که به باباش میگه بابا فلان غذا سخته مامان برای مهمونی درست کنه.مامان هم خسته میشه .ما باید حواسمون باشه.مامان که قرار نیست خدمتکار باشه(بعد هم زودی از مامان معذرت میخواد بابت لغتی که بکار برده!) مامان باید خوب استراحت کنه تا از مهمونی لذت ببره...

همه ی این حرفها فقط برای پیشنهاد بابا برای درست کردن پیراشکی به جای یه غذای دیگه برای تولدش بود!!!

پسری که وقتی میره خونه همسایه برای بازی با دوستش و مامانش بهش گفته که راس ساعت 6 باید خونه باشه یک دقیقه به 6 زنگ خونه رو میزنه و میگه البته مامان بازیمون هنوز تموم نشده بود اما من گفتم مامانم گفته ساعت 6 خونه باشم...

من همچین پسر 8 ساله ای هستم...

پسری که مامان و بابا امیدوارن به آینده اش...به آینده ای که هیچی توش معلوم نیست اما میدونن که من از پسش بر میام.

تولد 8 سالگیم مبارک

و اما اینکه روز تولد 8 سالگی من که همون روز تولد 2 سالگی دادشم هم هست یه سفر دو روزه به ابیانه داشتیم.روستای قشنگی بعد از کاشان که حتما اسمش رو شنیدین و شاید هم دیدینش..

خوش گذشت...برای ما بچه های شهری اینجور جاها بهشته...تا تونستیم دویدیم و بازی کردیم.سنگ تو آب پرت کردیم..از درخت بالا رفتم..توی کوچه های روستا اسکوتر بازی کردم!...خلاصه روز تولد خوبی بود...

حالا جشن تولد 2 تامون موند برای 2 هفته ی دیگه.البته همونطور که تو پست قبل نوشتم یه تولد هم با دوستام گرفته ام.اما تولد فامیلیمون هنوز مونده.

 

/ 2 نظر / 27 بازدید
آرزو مامان آرش

تولد هر دو گل قشنگت مبارک یاسمن جان. [قلب]

وحیده مامان پارسا

سلام...وای خدا داداشی چقدر بزرگ شده[ماچ]..هزار ماشالا تولد 8 سالگی ات مبارک آقا هیراد دوست داشتنی[ماچ]