من افتادم...

دیروز روز تعطیل بود و من با مامان و بابا حسابی توی خونه بازی میکردم....
ظهر قرار بود بریم خونه مامان جون بابا و مامان هم داشت تند تند غذاهای من رو حاضر میکرد...
بابا مثل همیشه من رو گذاشت و سط تخت خودشون و دور من هم بالش گذاشت و یک دقیقه از اتاق رفت بیرون...
من طبق معمول غلط زدم و اومدم روی شکمم ... یه لباس نارنجی اونورتر بود .اما دست من نمی رسید...شما هم که میدونین من در مورد رنگ نارنجی نمی تونم بدون عکس العمل باشم....هی دستم رو دراز کردم که بگیرمش اما نمیشد منم هی کج شدم هی کج شدم و یکدفعه دیدم دارم غلط میخورم...و چون سرعتم غلطم زیاد بود یه غلط دیگه هم خوردم و از روی بالش هم رد شدم و....................................................اونوقت افتادم روی سرامیک...........................................
و قبل از اینکه گریه کنم صدای جیغ مامانم رو شنیدم و بعدش هم خودم زدم زیر گریه اونهم چه گریه ای...مامان و بابا هر کار که میکردن ساکت نشدم..تا اینکه....اگه گفتین چی ساکتم کرد؟؟؟؟تلفن
وقتی بابا تلفن رو بهم داد دیگه گریه یادم رفت...
اما مامان و بابا خیلی ترسیدن و میخوان امروز به دکترم زنگ بزنن و بگن اگه لازمه از سرم عکس بگیرن...اما من که احساس میکنم تازه با این ضربه شیطونتر هم شدم

/ 6 نظر / 10 بازدید
مامان پرنيان

آخی نازی ايشالله که هيچی نيست چون که دکتر بلاچه ميگه سر بچه ها خيلی محکمه .ولی بايد مواظبش باشی چون که ديگه آلان بالشت کفایت نمیکنه .

رادين

هيراد جون به مامان و بابات بگو زياد نگران نشوند. همه ما کوچولوها تجربه از روی تخت افتادن را داريم. حتی بعضيها مه شيطان ترند بيشتر. ولی خيلی مواظب خودت باش.

پريسا(مامان پرنيان)

سلام ياسمن: عين اين اتفاق دو هفته پيش برای پرنيان افتاد.اگه حرکات و عکس العملهاش مثل گذشته هست نگران نباش چيزی نيست.از اين به بعد بچه زياد زمين ميخوره.

مهین(مامان هانا)

سلام وای مواظب کوچولو خوشگل باشين تروخدا. البته از اين به بعد زياد می افته اما بهتره تنها رو تخت نذارینش

نيما

سلام دوست جون منهم يه بار مامانم داشت آب حموم رو ولرم می کرد و وانم رو پر می کرد و منهم که خيلي کوچولو بودم شايد ۴ ماهه ، رو گذاشته بود وسط تختشون ،‌علیرغم توصیه های دیگران که ممکنه بیفته ،‌که یهو من افتادم وبا صدای ((تالاپ)) افتادنم مامانم پريد بالا سرم ،‌حالا من گريه کن مامانم گريه کن آخه من و مامانم تنها بوديم و اون طفلکی همش فکر می کرد اگه من يه چيزيم بشه جواب بابابزرگ و مامان بزرگم (‌مامان و بابای خودش )‌رو چی بده الان هم هر وقت یاد اون حس می افته اشک تو چشم هاش جمع می شه .

فروغ

بابا به مامان بابا بگو من از اين بيدا نيستم که با اين بادا بلرزميه پا پهلوونم