زمستان 92

خب اگر بخوام از ماجراهای زمستان 92 براتون بگم خیلی سخته چون عمرا مامانم همه رو یادش بیاد.مخصوصا با مریضی های من و داداشم آخر ایم زمستون بیشتر حافظه ی مامانم پرید!

امسال از نظر برف و برف بازی زمستون خوبی برام بود. او روزهایی که مدرسه به خاطر برف تعطیل شده بود همراه دوستم دانیال که خونه مامان بزرگش تو ساختمون ما هست توی حیاط رفتیم و حسابی برف بازی کردیم.آدم برفی ساختیم و توی برفها غلط زدیم...

اینقدر بازی کردیم که من 3 بار به خاطر خیس شدن لباسهام از برف مجبور شدم برم خونه و لباس عوض کنم.

 

 کلاس گیتارم رو که همچنان توی زمستون میرفتم اما خوب مامان و بابا و بخصوص مامانم که مسئولیت بردن و آوردن و پیگیری تمرین کردن من رو به عهده داشت ازم راضی نبود.برای اینکه دائم باید تمرین بهم یاداوری میشد و واقعیت هم اینکه پیشرفت خیلی خوبی مشاهده نشد.حالا اینکه معلم هم شاید توانایی پیشرفت دادن من رو نداشته هم میتونه یک بخش از ماجرا باشه.اما مامان و بابا تصمیم گرفتن که کلاس رفتن من رو متوقف کنن تا خودم واقعا از ته دل بخوام که کلاس برم و تمرین کنم. منهم گفتم که از تابستون میخوام برم.پس فعلا کلاس گیتار تعطیل شد!!

درس ها مثل قبل ادامه داشت و چند باری هم کارنامه بهم دادن.بیشتر موارد خیلی خوب بود و در بعضی قسمتهای جزئی درس ها خوب گرفته بودم که مامان و بابا کمکم کردن و درست شد.

 

  راستی تولد یکی از دوستهام هم توی سرزمین عجایب دعوت شدم که خیلی خیلی بهم خوش گذشت.حسابی زدیم و رقصیدیم و بازی کردیم.بعدش هم به مدت 2 ساعت بهمون کارت دادن تا بعضی بازی ها رو انجام بدیم.

اما 2 هفته به آخر سال بود که برادرم حسابی بریض شد و کارش به بستری شدن توی بیمارستان رسید.توی وبلاگ خودش مامانم همه رو نوشته.

اما دقیقا شب چهارشنبه سوری که من حسابی انتظارش رو کشیده بودم و بابام برای اولین بار برام فشفشه و وسایل دیگه خریده بود از ساعت 3 بعدازظهر به شدت حالم بهم خورد و همین شد که تا 12 شب 6 بار حالم بهم خورد و باعث کاهش شدید آب بدنم شد.بابام سریع من رو به درمانگاه رسوند و با بدبختی 2 لیتر سرم تا ساعت 2 نصفه شب به همراه یک آمپول ضدتهوع تزریق کردن.شبش تب شدید کردم و تا 4 روز هم بیرون روی داشتم.و تا روز 6 عید هم هموز اثرات بیحالی و مریضی تو بدنم مونده بود اما خدا رو شکر بعدش خوب شدم.

/ 0 نظر / 33 بازدید