هفته اول 21 ماهگی

سلام....میدونم بازم خیلی تاخیر دارم09.gif

خوب از کارهایی که توی اولین هفته 21 ماهگیم کردم براتون میگم.اول از همه اینکه برای اولین بار با مامان و بابام رفتم آرایشگاه....مامانم از قبلش خیلی باهام صحبت کرده بود که چجوریه و چقدر آقای آرایشگر مهربونه و خلاصه به فکر خودش خیلی من رو آماده کرده بود.منم همش با ذوق و شوق به همه میگفتم که ...من..آقا...مو...قچی(قیچی)....و این موضوع رو هم با شادی تمام تعریف میکردم....اما چشمتون روز بد نبینه که توی آرایشگاه همین که نشستم توی بغل بابام و آقای اومد طرفم من زدم زیر گریه اونم چه گریه ای....مامان و بابا هی گفتن ببین چقدر اون یکی اقاهه موهاشو کوتاه کرده خوشگل شده...اینو ببین...اونو ببین...اما انگار نه انگار...خلاصه دیگه نمیدونین با چه وضعیتی آرایشگر به جون موهای من افتاد.از ئسطهای کار بود که دیگه من کم کم ساکت شدم و هیچی نگفتم و آخرش هم با خوشی از در آرایشگاه اومدم بیرون.

           قبل از کوتاهی                                                 بعد از کوتاهی

قبل از کوتاهی موبعد از کوتاهی مو

 دیروز هم با مامان و بابا رفته بودیم آجیل بخریم...آبروشون رو بردم اینقدر اونجا آجیل خوردم....حالا میگن مامان و باباش بهش آجیل نمیدن بچه اینجوری میکنه...هرچی رو میدیدم میگفتم اااااا   پسه....ااااا بادوم.........اااااااا آجیل...و اینقدر سر و صدا میکردم تا چند تایی از اونها بدن بهم بخورم03.gif

راستی بهتون گفته بودم که دستم با اتو سوخت؟یکروز اتو به برق بود و و من هم از غفلت مامان و بابا استفاده کردم و دستم رو بهش زدم و جیغم به آسمون بلند شد.الا دیگه بهتر شده اما هنوز جاش هست و اگه همه روزی 2 تا 3 بار بوسش نکنن اصلا نمیشه... 

اینم از ماجراهای من توی هفته پیش..... 

/ 15 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مزدا

سلام هیراد جونم مگه مامان و بابا بهت نگفته بودن که اتو خطرناکه حسن. نباید بهش دست بزنی حسن!!!!

مزدای شیطون بلا

می‌خوام پیشنهاد یه آتیش‌بس یه ماهه رو بدم که تو این مدت کمتر مامان و باباها رو اذیت کنیم تا تعطیلات عید تموم بشه و بعد دوباره با همه قوا، شیطونی‌هامون رو شروع کنیم... آپیدم بدو بدو بیاین بخونین که تموم شد...

آرام

سلام عزیزم. من مامان آرمیتام . به منم سر بزن اگه وقت کردی.

سارا

هیراد عسلی مثل ماه شدی با موهی کوتاه شده ات[قلب][قلب][قلب]

مزدای شیطون بلا

سلام، قرار بود دیگه تا عید چیزی ننویسم اما دیروز من و پویان‌، مامان‌هامون رو جایی برده بودیم که دلم نیومد برای شما ننویسم... قول می‌دم این آخرین مطلبم قبل از عید باشه، اما ازتون می‌خوام حتماً این مطلب رو بخونین. منتظریم...

نیکا

ببین هیرادی...آجیل زیاد بخوری دلت درد میگیره. من که مامانیم نمیذاره بخورم[ناراحت]

مامان کامیار

وااای گفتی آرایشگاه!کامیار هم پدر منو درآورد این دفعه.. تا موهاش کوتاه شد! مگه میذاشت آخر سر هم با یک کله که نصف موهاش بلند بود نصف موهاش کوتاه از آرایشگاه بیرون اومدیم.[گریه][گریه]

مامان ماهان

مبارک باشه...چه خوشگل شدی آقا کوچولو[ماچ][ماچ][ماچ]

گوگول

وای هیراد جون، تو چقدر نازی! [ماچ] [قلب] [ماچ] [قلب] به مامانی بگو برات اسپند دود کنه! [بغل] [بغل] راستی، وبلاگ من «جشنواره ی هفت سین گوگولچه ای» برگزار کرده. اگه می خوای شرکت کنی، یه سری بزن! [لبخند] خوشحال می شم! امیدوارم سال خوبی داشته باشی! [گل] من منتظرتم! [خداحافظ]