نوروز 93

همینطور که تو پست قبلی گفتم من از ظهر چهارشنبه سوری (که اینقدر هم انتظارش رو کشیده بودم و دوست داشتم وسایلی رو که بابام برای اولین بار برام خریده بود مثل فشفشه و ترقه ببرم و بیرون باهاشون حسابی کیف کنم) مریضیم شروع شد و تا شب 6 بار حالم بهم خورد و کارم به درمانگاه کشید....

بیحالی و بی رمقی مریضی تا یک هفته بعد هم همچنان همراهم بود.البته به اصرار من به سفر شمال همیشگیمون همراه مامان جونم اینا رفتیم و دیگه از اواسط سفر همون هیراد قدیمی شدم و دوباره نیرو گرفتم و مشغول بازی شدم.

یک هفته ای رو شمال بودیم و هوا با اینکه کمی سرد بود اما از بارون و برف خبری نبود.

البته بگم که فقط یکروز تو شمال پای پیکم نشستم و بقیه اش موند برای بعد از سفر و حسابی تا روز آخر مشغولم کرد.

/ 0 نظر / 27 بازدید