هفته سوم بیست ماهگی

میدونم خیلی وقته که چیزی ننوشتم اما تقصیر من نیست تقصیر مامانمه!

من باز چند وقتی هست که خیلی بدغذا شدم.یک موقعهایی که عطسه میکنم میگم درد...درد ...بعد با انگشتم توی دهنم رو نشون میدم.مامانم اولش نمیدونست که گلوم درد میکنه یا لثه ام ...اما وقتی دید علامتی از سرماخوردگی ندارم خودش اینطور نتیجه گیری کرد که دارم دندون درمیارم و لثم درد میکنه.آخه مامانم شجاعت این رو نداره که انگشتش رو ببره توی دهنم و روی لثم بکشه...از از دست دادن انگشتش میترسه04.gif

چند روز پیش با مامان و بابا رفته بودیم پاساژ میلادنور...من اولش دست یک بچه ای بستنی دیدم و گیر دادم که ببس(با فتحه هر دو ب)...ببس...ببس...خلاصه بابام من رو برد که برام بستنی بخره و مامانم هم توی یک مغازه بود وقتی که مامانم اومد بیرون دید من و بابام داریم میایم و یک بادکنک از اونهایی که توش گاز هلیوم هست و وقتی ولش کنی میره هوا و دیگه هم برنمیگرده دست منه...

مامانم گفت چی شد؟مگه قرار نبود بستنی بخرین؟بابام گفت این آقا پسر وقتی بادکنک دید دیگه بستنی یادش رفت...خلاصه من محکم بادکنم رو دستم گرفته بودم و به هیچکس هم اجازه نمیدادم که نه به خودم و نه به بادکنم دست بزنه...و با چنان غروری توی پاساژ راه میرفتم که نگو..انگار مدال طلای المپیک گرفته بودم16.gifاونشب وقتی رفتیم خونه تا ساعت 12:30 خوابم نمیبرد.اونهم منی که شبها نهایتش 10 خوابم.همش تا سرم رو روی بالش میگذاشتم بلند میشدم ببینم بادکنم سرجاش هست یا نه...زودی میگفتم باکی...باکی...وقتی میدیدم همونجاست دوباره چشمام رو میبستم تا اینکه دیگه بیهوش شدم...

الان هم باکی عزیزم توی خونمون و چسبیده به سقفه..البته مامان و بابا یک نخ بلند بهش وصل کردن تا من خودم بتونم بگیرمش وگرنه همش مجبور بودن بلند شن و باکی رو بدن دست من..گرچه من اولش راضی نمیشدم چون میخواستم هی بادکنک رو ول کنم و هی بره بچسبه به سقف و بعد مامان یا بابا اون رو به من بدم10.gif ولی دیگه بالاخره کوتاه اومدم.....

اینم عکس من و باکی:

من و باکی1 

 من و باکی 2

/ 9 نظر / 7 بازدید
مزدا

سلام هیراد جون من هم باکی می خوام[گریه][گریه][گریه] راستی این کارای بد چیه که می کنی چه معنی دراه بچه ساعت 10 بخوابه زود زودش 2 یا 3 شب برای خوابیدن خوفه[شیطان][شیطان]

هیراد جون بادکنکت خیلی قشنگه[شوخی]

صفا

سلام عزیزم. حتما برو. ما با تور رفتیم و ساعته 4 عصر راه افتادیم و با تاخیر ساعته 9 صبح فردا رسیدیم و هتل هم هتل دریا بود مه اولین هتل توی قشمه و غذا و جاش بد نبود. به پای 4 ستاره و 5 ستاره های خودمون نمی رسه ولی پراز ستاره بود[نیشخند] من فقط تونستم توی بازار ستاره بگردم و توی بازار درگهان هم توی بازار قدیم که جینی بود رفتیم وبا خواهش و التماس دو،سه تایی می خریدیم.چون فقط جینی می فروشن . مواظب باشین غذا از بیرون نخرین که مسمومیت میاره. همه چیز هم خوب بود و هوا هم عالی بود و حتما برید می ارزه به دیدنش. ساحل و جنگل حرا و .... دیدنی بود. خوش باشی. چیزی خواستی بازم بپرس

هلیا

سلام عزیز دل من! چه عکس قشنگی! راستی اطراف خونتون سلمونی نیست؟ [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ] بوس

نوشین مامان هستی

چه عكس قشنگي؟؟؟[ماچ][ماچ][ماچ] چه باكي با حالي[نیشخند][نیشخند] به ما هم سر بزنيدا[گریه][گریه]

مزدا

دیدین بعضی از این باباها و مامانا رو که انگار همه کارشون رو ول کردن نیشستن که ما بچه‌ها یه سوتی بدیم یا یه کلمه‌ای رو اشتباه بگیم تا اونا از اون به بعد در هر جمعی آبروی ما رو ببرن. تازه بعضی از این بزرگترای با کلاس‌تر که از وبلاگ و این چیزا هم سر در میارن، بلافاصله هر اشتباهی رو تو وبلاگ، تو بوق و کرنا می‌کنن... اگه می خواین از نظرات گهربار ما در این زمینه خبردار بشین، بقیه مطلب رو در وبلاگمون بخونین. نظر هم یادتون نره!! در ضمن وبلاگ داداشمون آرین هم به روزه...

هلیا

هیراد جونم, تو کی باسواد میشی و میای اینجا خاطره بنویسی که اینقدر ما ناز این مامانت رو نکشیم؟ [گریه]