تولد با دوستان کلاس دوم

خوب من امسال از مامانم خواستم که تولد با دوستهای کلاس دومم داشته باشم.

البته چون تولد من 8 خرداد هست و توی اون تاریخ مدرسه تعطیل میشه تصمیم بر این شد که تولد با دوستام رو توی اردیبهشت بگیریم.

روز 15 اردیبهشت تولدم رو توی خونه گرفتیم.مامانم بهم گفت که لطفا 8 نفر بیشتر دعوت نکن چون نگران بود که پسرها با هم بیفتن و نشه کنترلشون کرد.خوب فکرش هم زیاد اشتباه نبود.

3 نفر قرار بود تولد رو کنترل کنن.مامانم...بابام...و خاله ام...تازه مامانم مثلا جهت اطمینان گفته بود خاله ام هم باشه..وگرنه فکر میکرد همینکه بابام خونه باشه شاید بچه ها حساب ببرن و رودربایستی داشته باشن و زیاد شیطونی نکنن!!!!اما چه خیال باطلی!!

تا بعد از اومدن نفر اول و دوم همه ی شرایط تحت کنترل بود اما دیگه نفر سومی که اومد انگار کم کم زلزله های ضعیف داشت خودش رو نشون میداد..... و دیگه از چهارمی به بعد هر کی وارد خونه میشد فقط می دوید سمت اتاق و یک بمب در همون لحظه منفجر میشد و در ادامه زلزله ی 10 ریشتری بدون توقف داشتیم....

بابای من میامد در اتاق رو باز میکرد و میگفت بچه ها یک کمی یواشتر اما فکر نکنین به همین راحتی این جمله رو میگفت تا حد ممکن داد میزد اما کسی صداش رو نمیشنید تازه یکدفعه یک توپ هم در حین جنگ توپهای ما به سمتش پرتاب میشد....

چقدر از بابام جساب بردن بچه ها!!!

دیگه فقط بهتون بگم که در 3 ساعت و نیم برگزاری تولد فقط مامانو بابام منتظر لحظه ی تموم شدن بودن...هر صدای زنگی که میامد لبخند رو رو صورت مامان و بابا و خاله ام مینشوند.....

خدا رو شکر که هممون سالم از اون جشن بیرون اومدیم....فکر کنم دیگه مامان و بابام توبه کردن که بدون مامان های بچه ها تولد بگیرن...شاید حداقل بچه ها از مامان های خودشون حساب ببرن!!

البته قابل ذکر هست که فرداش همه به من گفتن خیلی تولدت خوش گذشت چون هرکاری دلمون خواست کردیم!

/ 1 نظر / 45 بازدید
وحیده مامان پارسا

کااااملن این حالت رو تو تولد درک کردم منم یه بار تجربه کردم و اون روز لحظه شماری میکردم تولد تموم بشه[خنده]..بخاطر همین تولد امسال رو تو فضای باز گرفتیم