Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers کتاب - رنگ زندگی

رنگ زندگی

این کتاب دیشب خریداری شد.واقعا عالیه.بهتون پیشنهاد میدم بخرید و بخونین...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٥ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

میدونین وقتی پنجره باز میشه و شما روبروش هستین یا در بالکن باز میشه و هوای تازه به صورتتون میخوره چی کار باید بکنین؟؟نمیدونین؟؟؟من میدونم
باید نفس عمیق بکشین...اینو مامانم بهم یاد داده...خودش چند بار اینکار رو کرد و منم یاد گرفتم...حالا تا در بالکن یا پنجره باز میشه سریع هوا رو  با بینیم میکشم داخل و با دهنم بیرون میدم...خیلی خوشم میاد
راستی یادم رفته بود بگم که دندون پنجم من در 11 ماه و نیمگی از توی لثه اومد بیرون و به این ترتیب من 5 دندونه شدم

یک کار بدی هم که یاد گرفتم اینه که تا مامانم میخواد برام کتاب بخونه نمیذارم و جیغ میزنم که بدش به من...وقتی هم گرفتمش اینقدر ورقش میزنم تا همش پاره پوره بشه!!!مامانم هم از دستم کلافه هست(اینو خودش میگه بنویسم)

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۳٠ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

یادتون هست که در مورد کتاب خوندنم براتون نوشته بودم.گفتم من مامانم رو بیشتر از کتاب دوست دارم.حالا تازه یک کار جدید یاد گرفتم...دیروز مامانم کتابم رو آورد و اومد پیش من دراز کشید تا کتاب رو نشونم بده...مثل همیشه مامانم کتاب رو نگاه میکرد و من مامانم رو.بعد یکدفعه نمیدونم چرا مامانم جیغ کشید و از جاش پرید...به من گفت هیراد چرا انگشتت رو توی گوش من میکنی؟...خلاصه من که از جیغ کشیدنه مامانم خوشم اومده بود تا میامد پیش من دراز بکشه منم انگشتم رو توی گوشش میکردم و این باعث شد تا مامانم از کتاب نشون دادن به من پشیمون بشه

راستی من جدیدا خیلی با دالی بازی کیف میکنم.بابام دیشب اومد بهم شب بخیر بگه اما یهو هوس کرد که باهام دالی بازی کنه و من یک عالمه از ته دل خندیدم.

مامان وبابام از یه چیزی خیلی ناراحتن.اینکه من اصلا نمیشینم.همش وقتی منو میشونن من پاهام رو به زمین فشار میدم که وایستم و برای همین هم اصلا نشستن رو یاد نگرفتم.اونا نگرانن که من چرا یاد نمیگیرم بشینم و دارم از کتاب ؛کودکان تیزهوشند اگر...؛ عقب میفتم... من نمی دونم این کتابهای بیخود چیه که این مامان و باباها هی توی سایتهاشون بهم معرفی میکنن؟ ...

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٢٠ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من از دیروز عصر تبم قطع شد و دوباره هیراد شیطون و سرحال شدم.دیگه نگرانم نباشین.

راستی من بهتون در مورد کتاب خوندنم گفته بودم؟نگفته بودم؟حتما یادم رفته بوده...

من یه کتابی دارم که مال تقویت هوش نوزادان هستش.بابام وقتی تازه به دنیا اومده بودم برام خریدش.آخه میدونین دیگه.مامان و باباها همیشه دلشون میخواد بچه هاشون نابغه بشن.............. بگذریم.خلاصه مامانم هروقت که یادش باشه اونو میاره و باید در یک زمان مشخص  جلوی چشمهای من نگهش داره...واسه همین میاد کنار من دراز میکشه و کتاب رو جلوی صورتم میگیره..ولی من نمیدونم چرا مامانم هم به کتابه خیره میشه فکر کنم میخواد هوش خودش رو هم با این کتاب تقویت کنه.اما من مامانم رو بیشتر از کتاب دوست دارم و دلم میخواد اونو نگاه کنم.برای همین روم میکنم به مامانم و همش بهش لبخند میزنم.مامانم هی حرص میخوره که هیراد جان منو نگاه نکن کتاب رو نگاه کن....اما من مامانم رو دوست دارم...شماها چی ؟شماها مامانتون رو بیشتر دوست دارین یا کتابو؟

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۱٤ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |