Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers پیشرفت - رنگ زندگی

رنگ زندگی

خوب مثل اینکه دیگه خیلی خیلی وقته مامانم اینجا ننوشته...و واقعا خجالت داره....من دارم روز به روز بزرگ میشم و مامانم هیچ کدوم اونها رو ثبت نمیکنه...

تازه نه عکس میگیره ازم و نه فیلم!!!

خوب توی این مدتی که نبودم براتون بگم که مشغول مدرسه رفتنم و همچنان مدرسه ام رو دوست دارم..تغییراتی زیادی در من ایجاد شده.دقتم و توجهم به غعالیتهای مدرسه ام بیشتر شده...تا حالا 4 بار به کمد جایزه ها رسیدم...

کارهایی که خانم معلم از ما میخواد توی خونه انجام بدیم خوب به حافظم میسپاریم و توی خونه اعلام میکنم.در صوذتی که اوایل سال اصلا اینطوری نبودم.(آخه معلموهامون هیچ پیغام یا یادداشتی برای مامان و باباها نمیگذارن.چون میخوان به بچه ها یاد بدن که خودشون باید تکالیفشون یادشون بمونه)

کلاس موسیقیم رو هم همچنان میرم و فردا کنسرت پایان ترم 8 هستش...که قراره هم بلز و هم فلوت رو برای پدر ومادرهامون بزنیم.عمو موسیقی مدرسمون رو هم خیلی دوست دارم و دائم با مامانم چک میکنم که امروز موسیقی داریم یا نه...توی زنگ موسیقی مدرسه ما بیشتر سازهای کوبه ای میزنیم و چون آزادی عمل زیادی هم بهمون میدن خیلی خوش میگذره.

مامانم چند وقت پیش هم یک جلسه خصوصی با معلمم و مسئول پیش دبستان داشت (برای هر بچه ای یک ساعتی رو مشخص کرده بودن) توی اون جلسه هیچ مشکلی از ن مطرح نشد و گفته شد که روز بروز در حال پیشرفت هستم و مامانم هم این موضوع رو تایید کرد چون شاهد اون هستش.

من هر شب باید فعالیتها و ماجراهای مدرسه ام رو برای مامان یا بابا(یک شب مامان... یک شب بابا)تعریف کنم و اونها توی دفترچه یادداشت من بنویسن.و اونوقت فردا خانم یک مهر قشنگ توی دفترچه من میزنه و اگر این مهرها 5 تا بشه میرم سراغ کمد جایزه ها.که تا حالا جایزه هم گرفتم...کم کم دارم عادت میکنم به اینکه برای مامان و بابا ماجراهای مدرسه رو تعریف کنم...

در مورد اخلاق اینروزهام هم مامانم براتون بگه که یک کمی لجباز و یکدنده شدم... هرچی میگم باید اجرا بشه!!با داد و بیداد...دیگه مامان و بابا کم آوردن و دوباره رفتن سراغ سی دی دکتر هلاکویی و صبحها بعد از پیاده شدن من تو ماشین گوش میدن شاید کمکی بهشون بکنه!!!!

راستی چند شبی من گفتم که آشغالها رو بدین من دم در بگذارم و مامان و بابا هم دادن و حسابی خوششون اومد!مخصوصا بابا....حالا دوشبه هرچی بابا میگه هیراد آشسغالها رو بیا ببر دم در میگم به من چه...خودت ببر...اصلا همه کارهای سخت رو به من میدین...خیلی من گناه دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و بابا خوشیش تموم شد!!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

خوب من دیگه اونقدر بزرگ شدم که حسابی حرفهای بزرگونه بزنم و بتونم روزمرگیهای خودم رو تعریف کنم.مامانم کم کم داره به این فکر میکنه که دیگه از زبون من ننویسه.اینجا یا حرفهای من نوشته بشه و یا فقط گزارشی از کارهای من باشه.آخه درست نیست مامانم از زبون من بنویسه در حالی که خودم مثل یک انسان بزرگ میتونم از احساساتم بگم و کارهای زندگیم رو تعریف کنم.حالا فعلا این پست رو به عنوان آخرین پست این مدلی داشته باشین تا بعد.

یک چیزی که مامان و بابای من نگرانش هستم محجوب بودن و خجالتی بودن من هستش. مامانم وقتی که میرم کلاس از قبلش باهام حرف میزنه و میگه که دلم میخواد وقتی جواب تیچرت رو میدی اینقدر بلند بگی که منم از پشت در بشنوم.منم قول میدم اما بازم با خجالت توی کلاس حرف میزنم.البته مامانم هم بچه بوده همین بوده ولی چون میدونه که این خجالتی بودن ممکنه چه موقعیتهایی رو از آدم بگیره دوست نداره من اینجوری باشم.چی کار کنم این شخصیت منه!

کلاس موسیقی من و مامانم هم خوب پیش میره.البته گفته باشم اون برای تمرینهای خودش بلز نخریده واز بلز من استفاده میکنه .اولش یک کمی خوشم نیومد اما الان دیگه کاریش ندارم و اجازه میدم استفاده کنهچشمک

فعلا یک مدرسه هم پیش ثبت نام کردم.البته اینو بگم که مامانم فکر میکرد خیلی زود به فکر افتاده ولی همچینم زود نیست.اکثر مدارس خوب غیرانتفاعی سریع پر میشن.ولی دولتیها رو همون اردیبهشت و خرداد هم میشه اسم نوشت.

تازگیها خیلی ازم کم عکس میگیرن.فکر کنم دیگه هیجان بچه داشتنشون فروکش کرده!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من از روز یکشنبه کلاس زبان رو تو موسسه کودکان برتر(نورا) شروع کردم.

خیلی از این کلاس خوشم اومده .کلاسم ٣ روز توی هفته و هر جلسه ٣ ساعت و ربع هستش که شامل ورزش با آهنگهای انگلیسی و بازی و آموزش و ...هست.البته مامانم هنوز خیلی از عملکردش مطمئن نیست و من رو فعلا یک ماه ثبت نام کرده تا ببینه خوشم میاد یا نه.من که جلسه اول اینقدر خوشم اومده بود روز دوشنبه حاضر نشدم برم کلاس موسیقی و گفتم باید برم نورا!!!!حالا تصور کنین چقدر مامانم حرص خورده....

این روزها هم بابام دیسک کمرش درد میکنه و استراحت مطلق هست و خونه مامان جونم خوابیده.واسه همین مامانم و من هر روز از این خونه به اون خونه در رفت و آمد هستیم.یک روز پرستارم میاد میریم خونه خودمون...یک روز کلاس موسیقی دارم میریم خونه اون مامان جونم...3 روز هم که کلاس زبان هست و مامانم وسط روز میاد منو میبره و بعد هم میاد دنبالم..امیدوارم که مامانم کم نیاره!

دعا کنین زودی بابام خوب بشه و ما از نگرانی بیرون بیایم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٦ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

از وقتی که بابا لب تابش رو دم دست میگذاره و من اجازه دارم گیم بازی کنم عاشق کامپیوتر شدم و خیلی هم بازی کیک درست کردن رو خوب انجام میدم..

تازه شطرنج هم بازی میکنم.البته اصلا نمیدونم چجوری باید بازی کنم اما چون خوشم میاد میشینم پاش و حسابی کیف میکنم وقتی مهره حریفم که کامپیوتر باشه رو میزنم و دادم هم درمیاد وقتی اون مهره های من رو میزنه!

البته فکر نکنین که آزادم هروقت بخوام پای بازی بشینم ها.نه!فقط ١٠ دقیقه صبح و ١٠ دقیقه هم شب.که چون در طول روز صبحها مامان و بابا نیستن بنابراین زمان شب یک کمی بیشتر میشه...

حالا مامانم دنبال بازی کامپیوتری آموزشی زبان میگرده؟کسی چیزس سراغ داره؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

۴٠ ماه از اومدن من به این دنیای بزرگ گذشته و من گرچه خودم نمیدونم که ۴٠ ماهگی مگه چه فرقی با ١٠ یا ٢٠ یا ٣٠ ماهگی داره اما مامان و بابام خوب اینو میدونن...

میدونن یک پسر ۴٠ ماهه یعنی یک پسر عاقل و شیرین زبون که خیلی چیزها رو میفهمه...

یک پسر ۴٠ ماهه پسریه که تمام حرفها و حرکات رو عین یک ضبط صوت و تصویر میگیره و به موقع به پدر و مادرش تحویل میده!!!

یک پسر ۴٠ ماهه پسریه که دیگه به این راحتیها نمیشه سرش رو کلاه گذاشت...

یک پسر ۴٠ ماهه پسریه که نمیشه وقتی حواسش به چیزی پرته غذا رو توی دهنش گذاشت و اون اصلا حواسش نباشه که اون خوردنیه رو دوست نداشته یا نمی خواسته بخوره!

یک پسر ۴٠ ماهه پسریه که وقتی مامانش بهش میگه حالا که بازیت تموم شده پاشو و اسباب بازیهاتو جمع کن اون میگه:خودت پاشو جمع کن من حالشو ندارم!!!

یک پسر ۴٠ ماهه پسریه که وقتی مامانش میگه :هیراد امروز اصلا حالم خوب نیست ...اون میگه: چرا؟الهی بمیرم!!خوب بگیر یک کمی استراحت کنقلب

یک پسر ۴٠ ماهه پسریه که به مامانش میگه من یک خواهر دوست دارم داشته باشم...نه یک خواهر کوچیک که هی گریه کنه...یه خواهر بزرگ که باهام بازی کنه...!!!!!!!!

یک پسر ۴٠ ماهه یعنی یک دنیای عشق و قشنگی و امید....

یک پسر ۴٠ ماهه یعنی دلتنگی برای تمام روزهای نوزادی و نوپایی ....

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٧ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من دیشب در یک حرکت ناگهانی به مامانم گفتم :مامان میخوای من برم توی تختم و شما بیاین برام کتاب قصه بخونین و مامانم که چشمهاش گرد شده بود همبنطور داشت منو نگاه میکرد و دیدم که بابام از اتاق اومد بیرون و گفت این صدای هیراد بود که این حرفها رو میزد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه من گفتم: آره ...آخه مهسا جون(مربی مهد)بهمون گفته که توی تختمون بخوابیم و مامانامون برامون قصه بخونن....

این بود که مامانم گفت :حتما پسر خوبم....

آخه من 7 ، 8 ماهی میشه که به هبچ وجه حاضر نیستم توی تختم بخوابم..و فقط میبینم که صبحها مامان و بابام با کمر درد از جاشون بلند میشن.میگن حتی نمونن از این طرف به اونطرف بشن ...فکر کنم یک کمی زیادی توی تخت جا میگیرم...متفکر

این بود که دیشب من توی تختم خوابیدم و مامانم برام کتاب خوند تا خوابم برد.امروز هم به مربیم گفت که سر کلاس به همه بگن که من چه پسر بزرگی شدم و توی تخت خودم خوابیدمنیشخند

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٥ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

امروز روز اول کلاس پ١ من بود.یعنی دیگه کلاس نوپا نیستم. و ٢ تا از مربیهایی که خیلی دوستشون دارم مربی کلاس ما هستن(مهسا جون . میترا جون).بابام هم از دبی برگشت و برام ٢ تا کوله خوشگل کوچولو آورده.یکی عروسک پلنگ ازش آویزونه و یکی هم عروسک خرس.من و مامانم کوله پلنگی رو بیشتر دوست داشتیم و برای همین با کوله پلنگیم امروز به مهدکودک رفتم.حالا عکسش رو بعدا براتون میگذارم.

البته مامانم تمام هفته پیش رو در حال تحقیق مهدکودکهای منطقه ۵ بود و فهمید همین مهدکودکی رو که من می رفتم از بقیه بهتره.ضمنا بهتون بگم که از اول مهر تمام مهدکودکها ستاره دار میشن و میتونین راحتتر انتخابشون کنین.

دیروز داشتیم می رفتیم تولد گلاره دختر عمه ام.من تو ماشین برای خودم میخوندم:

سر کوچه من کاشتی...منو کاشتی

مامانم:تعجبهیراد جونم چی داری میخونی؟

هیراد:ااااا...دارم آواز میخونم ...تو هیچی نگوعصبانی

 

یادگاری از یک سالگی

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢۸ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

از اون دفعه ای که براتون نوشتم تا حالا حالم خیلی بهتر شده و ضعفم هم خیلی کمتر شده.همه اینها رو هم مدیون مامان جونم هستم که به مامانم اجازه نداد من رو مهدکودک ببرن و گفت که باید پیشش بمونم تا ازم مراقبت کنه.گفت که تا هیراد خوب خوب نشه نباید مهدکودک بره.خلاصه شهریه این ماه مهدکودک هم یکجورایی هدیه مامان و بابام بود به مهدکودکمتفکر

خلاصه که ٢ هفته ای میشه که پیش مامان جون و باباجون و خاله ام هستم و حسابی دارم کیف میکنم.همشون باهام بازی میکنن..منو بیرون میبرن و من هم اصلا یادی از مهدکودک نمیکنم.

البته دیروز مامانم برام گفت که چند روز دیگه که برم مهدکودک میرم کلاس بالاتر.اسم کلاسم پ١ هست و دیگه توی کلاس نوپا نمیرم.و برعکس همیشه که شروع میکردم به غر زدن که من مهد نمیخوام برم ایندفعه چون فهمیدم که دارم بزرگ میشم خوشحال شدم و گفتم یعنی میخوام درس بخونم؟؟بغل

از روز یکشنبه هم بابام رفته ماموریت و حسابی من و مامان دلمون براش تنگ شده.اما امشب میاد و ما دیگه باید بریم خونه خودمون.چون تا حالا خونه مامان جونم لنگر انداخته بودیم.نیشخند

اینقدر این روزها کلمات و جملات قصار میگم که همه از خنده روده بر میشن اما مامانم هیچکدوم رو یادش نمیمونه اینجا بنویسه.فکر کنم باید همون لحظه یادداشت کنه.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٥ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

خوب اوضاع غذا خوردن من از هیچی خوردن یک کمی بیرون اومدو به کمی خوردن تبدیل شده!

دیروز میترا جون مربی مهدکودکم به مامانم گفت که برای هیراد کیک نگذارین چون اصلا نمیخوره و برعکس نون و پنیر یا نون و کره و عسل بگذارین.مامانم هم گفت که این که خیلی بهتره .حتما لقمه براش میگذارم.حالا امروز مامان برام هم نون و کره و عسل گذاشته و هم نون و پنیر و گردو تا ببینیم وضعیت امروز چی بوده و گزارشش رو از میترا جون بگیریم!متفکر

قبلا گفته بودم که من آلو خیلی دوست دارم؟؟؟آره من عاشق آلو هستم.آخه باعث میشم لاغر بشم و چربه اضافه نیارم!!!!!!البته برای یک مورد دیگه هم خوبه و چون من نیاز به رفع اون مورد دارم مامانم هم روزی ٣ تا آلو بهم میده که بخورمخجالت

کاهو و سکنجبین هم دوست دارم...لواشک هم دوست دارم و در عوض شیرینی زیاد دوست ندارم....غذاهای چرب زیاد دوست ندارم...حالا به نظر شما من چطوری میتونم لاغر نباشم؟؟؟!!!!خیال باطل

=============

راستی من خیلی به برنامه های مستند حیوونها علاقه دارم.وقتی داره نشون میدم میخکوبش میشم و حاضر نیستم اصلا از جلوی tv بلند بشم...تازه دیشب کانال 4 داشت یک برنامه مستند از یک کارخونه ساخت تجهیزات فولادی رو نشون میداد و من اینقدر خوشم اومده بود که وقتی صدام میکردن عصبانی میشدم و میگفتم دارم برنامه تماشا میکنمعصبانی

یه سوالی داشتم؟مامان من تازگیها به این نتیجه داره میرسه که بچه های هم سن من خیلی کلاسهای متفرقه میرن مثل نقاشی،موسیقی،شنا...(از توی وبلاگها خونده)اما من فقط میرم مهد و میام خونه!!حالا میخوام ببینم شماهایی که کلاس میرین مهد هم میرین...اصلا کی میرسین کلاس برین...؟مامانهاتون شاغلن؟میشه من رو هم راهنمایی کنین؟؟؟


 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢۱ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

البته باید بگم یک هفته ای مونده تا سه سال و ١ماهم بشه.اما چون مامانی من در نوشتن تنبله از همین الان تاریخ یک هفته بعد رو میزنه که صدام در نیاد!

من این روزها سرماخوردم و دارم آنتی بیوتیک میخورم.البته همش بیحالم و دیروز مهد هم به مامانم زنگ زد که هیراد همش بیحاله و انگار تب داره .بیان ببرینش.فقط نمیدونم چرا عصرها تب ندارم اما تا مهد میرم میگن تب داره؟؟امروز هم مامان جونم(مامان مامانم)اجازه نداد من رو مهد ببرن و به مامانم گفت بیارش پیش من ،بهش برسم.گناه داره بچه رو نفرست مهدکودکچشمک

راستی یادم رفت بهتون بگن که من بعد اون تولدم یک عالمه کادو هم از خاله ها و دایی و پسرخاله ها و دختر خاله مامانم گرفتم که از شانس خوب خودم همش اسباب بازی بود و فعلا تا مدتها سرم گرمه..زبان

تازگیها من وقتی با مامانم بازی میکنم میگم: من بابا میشم و تو پسرم باش!خلاصه راه میرم و میگم پسرم...پسرماز خود راضیبیا برات کتاب بخونم و چون تنها کتابی که خوب حفظ هستم "گربه من نازنازیه"هستش همش اون رو برای مامانم میخونم...تازه وقتی هم که مامانم مثلا ناراحت میشه و داره گریه میکنه بهش میگم پاشو برو تو اتاق خوب گریه هاتو بکن!!!!تعجبمامانم میگه آخه بابایی یک کمی نازم رو بکش من میگم: برو تو اتاقعصبانی

فکر کنم مامان و بابا تو رفتارشون با من باید یک کمی تجدیدنظر کننخیال باطل

 

 

تازگیها توی ساخت لگو خیلی پیشرفت کردم.خیلی شکلهای جالبی میسازم که مامان و بابام حسابی کیف میکننو جالب اینه که وقتی چیزی رو میسازم از اسباب بازیهای دیگه ای هم دارم برای تکمیلش استفاده میکنم و اگه سرحال باشم بازیهای ساختنی با لگو یاچیزهایی شبیه اون مدتها سر من رو گرم میکنه.

هنوز هم آتلیه نرفتم.انشاالله در اولین فرصت باید برم و عکس ٣ سالگیم رو بگیرم.از خود راضی

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۳ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

اول از همه بگم که سوختگی پام خوب شد .اما تنها چیزی که کمک کرد این بود که مامانم منو باز گذاشت و هر بار که خودم رو خیس کردم پام رو با صابون شستش و به طرز معجزه آمیزی بعد از یکروز خیلی بهتر شدم و الان هم دیگه خوب شدم..هیچکدوم از کرمها،پودرها و دواها هم به اندازه باز گذاشتن و آب و صابون بهم کمک نکردن.

Free Image Hosting at allyoucanupload.com


من جدیدا برای همه با دستم بوس میفرستم مخصوصا اگه در حال بیرون رفتن از خونه باشن ..
وقتی هم که میرم بیرون حتما باید عینک آفتابیم رو بزنم.البته تا چند دقیقه ای روی صورتم تحملش میکنم...
عاشق این شدم که برم پشت مامان یا بابام قایم بشم بعد با دستم آروم بزنم پشتشون و تا برگردن به طرف من جیغ بزنم و فرار کنم...خیلی با این بازی کیف میکنم...
خیلی هم روی موهام حساسم.حتما باید در هر فرصتی که برسی،شونه ای چیزی به دستم برسه موهام رو شونه کنم...
جدیدا توی حمام نمیگذارم که مامانم سرم رو بشوره و دلم میخواد خودم سرم رو بشورم که خوب مطمئنا باعث درگیریهای زیادی توی حمام بین من و مامانم میشه...تازی اگه لیفم هم دم دستم باشه میخوام بلافاصله از توی وانم بیام بیرون و کف حمام رو با لیفم بشورم

نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/٢٩ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من دیگه از دیروز ظهر تبم قطع شد و چند تا دونه قرمز روی بدنم ظاهر شد که با توجه به پیش بینی دکترم این بیماری اسمش سنجاقک بوده و ویروسی هستش و بیشتر برای بچه های سن من ایجاد میشه و هیچ دارویی هم نداره..البته طبق گفته دکتر 3 روز تب داره که مال من تقریبا 4 روز طول کشید...اما خدا رو شکر که حالم خوب شده ...چون مامان بابام اون شب توی بیمارستان مردن و زنده شدن!
راستی خاله مونای آتلیه ای هنوز عکسهام رو نداده وقتی گرفتم حتما اینجا میگذارم....
یه چیز دیگه هم اینکه من 2 قدمم شده 3 قدم تو راه رفتن ولی فقط وقتی مامانم جلوم میشینه و میگه هیراد بیا راه میرم و خودم اصلا امتحان نمیکنم...فکر میکنین چطور میشه شجاعت من رو تقویت کرد...البته پیش خودتون بمونه ها..مامانم با اینکه از 9 ماهگی کاملا جمله میساخته و حرف میزده اما از بس که شجاع بوده تا 15 ماهگی راه نیفتاده ...حالا هی منو مجبور میکنه که راه برم....

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٧ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

دیروز صبح با مامان و بابا رفتیم آتلیه که عکسهام رو انتخاب کنیم تا خاله مونا برامون درستش کنه...اونقدرها هم تو عکسها بداخلاق نشده بودم یعنی میشه گفت اون قسمتهایی که مامان و بابا پشت صحنه برام نانای کرده بودن موثر واقع شده بود....خاله مونا گفت 10 روز طول میکشه تا عکسها آماده بشه...
میدونین من وقتی که خیلی کوچولو بودم مامان و بابام همیشه به یک چیزی افتخار میکردن...اونم این بود که من برام شناخت هر چیزی اونو توی دهنم نمیبردم و بیشتر با حس لامسه از طریق دستام اونو بررسی میکردم...اما حالا!!!..........هرچیزی که ببینم بلافاصله توی دهنم میبرم...دیروز صبح از خواب که بلند شدم مامانم منو بغل کرد و هی ماچم میکرد ولی میدید که من هیچ حرفی نمیزنم بعد دهنم رو باز کرد و دید بله مشغول جویدن یک دستمال کاغذی هستم.....چند روز پیش هم یک تیکه پنبه روی میزم بود اونم خورد و گلاب به روتون...........عاشق لیمو ترش و گیلاسم ....اگه مامان و بابا حواسشون نباشه در جا میگذارم توی دهنم....
راستی من خیلی میوه دوست دارم...اول از همه سیب که دستم میگیرم و قشنگ گاز میزنم و میخورم...بعد طالبی که اگه ببینم از خود بیخود میشم...بعد هم هلو...زردالو...آلو....خلاصه همه جور میوه ای رو دوست دارم...
جدیدا از اینکه بدون کمک وایستم و تشویق بشم اینقدر لذت میبرم که هرجا میریم بلند میشم و می ایستم هی روم رو به یکی یکی آدمهایی که اونجا هستم میکن صداشون میکنم که یعنی بهم بگین آفرین بعد مثل این سیرک بازها که روی بند حرکات عجیب انجام میدن منم یکسری حرکاتی که باهاش تعادلم بهم میخوره انجام میدم اما خودم رو نگه میدارم و بعد منتظر تشویق میشم.................ضمنا با تمام تلاش مامان و بابا نهایت 2 قدم میام و بعد خودم رو توی بغلشون میندازم...

راستی مامان ترنم جون منو به بازی شانس دعوت کرده ...البته مامانم رو دعوت کرده ولی چون اینجا سایت منه خودم مینویسم:

1-من شانس آوردم که مامان و بابایی به این خوبی دارم
2- من شانس آوردم که وقتی 6،7 ماهه بودم از روی تخت افتادم روی سرامیک و سرم نشکست!
3- من شانس اوردم که وقتی پنبه خوردم حالم بهم خورد و پنبه توی دلم نموند....
4-من شانس آوردم که توی خانواده مامانم اولین نوه هستم و بین دایی و خاله های مامانم و بچه هاشون با کوچکترین بچه 15 سال فاصله سنی دارم و این باعث میشه که همه خیلی خیلی تحویلم میگیرن....
فکر کنم شانسهای دیگه هم داشته باشم که الان یادم نمیاد....

پ.ن:راستی کسی میتونه کمکم کنه مشکل خالی بودن بالای صفحه سایتم حل بشه؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٩ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

میدونین وقتی پنجره باز میشه و شما روبروش هستین یا در بالکن باز میشه و هوای تازه به صورتتون میخوره چی کار باید بکنین؟؟نمیدونین؟؟؟من میدونم
باید نفس عمیق بکشین...اینو مامانم بهم یاد داده...خودش چند بار اینکار رو کرد و منم یاد گرفتم...حالا تا در بالکن یا پنجره باز میشه سریع هوا رو  با بینیم میکشم داخل و با دهنم بیرون میدم...خیلی خوشم میاد
راستی یادم رفته بود بگم که دندون پنجم من در 11 ماه و نیمگی از توی لثه اومد بیرون و به این ترتیب من 5 دندونه شدم

یک کار بدی هم که یاد گرفتم اینه که تا مامانم میخواد برام کتاب بخونه نمیذارم و جیغ میزنم که بدش به من...وقتی هم گرفتمش اینقدر ورقش میزنم تا همش پاره پوره بشه!!!مامانم هم از دستم کلافه هست(اینو خودش میگه بنویسم)

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۳٠ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من دیگه قابل کنترل نیستم..
من دستم رو به همه چی میگیرم و بلند میشم...حالا میخواد مبل باشه،میز باشه،تخت مامان و بابا باشه، پای مامان باشه،سر بابا باشه...اصلا مهم نیست،فقط مهم بلند شدن و ایستادن هستش...
تازه وقتی هم که به سلامتی ایستادم با یک ژست بسیار باکلاس یک دستم رو ول میکنم و با یک دست خودم رو نگه میدارم و تازه دورم رو هم میچرخم و نگاه میکنم....وبسیار هم احساس فخرو غرور میکنم...
در انجام این عملیات طی این چند روزه چندین بار با سر ،پیشانی،دهان و...بسیاری از قسمتهای دیگه بدنم خوردم زمین و بسیار بسیار هم جیغ و دادم رفته هوا اما هنوز هم برای رسیدن به هدفم تلاش میکنم و اصلا کوتاه نمیام....
راستی خطرات زیادم هم باعث شده که مامان و بابام به علت ترس از سقوط بنده از روی نرده تخت تشکم رو بیرون آوردن چون ضخامتش زیاد بود و تشک بچه گیهای مامانم رو توی تختم گذاشتن تا نتونم آویزون حفاظ تختم بشم...
راستی فکر میکنن من نمیفهمم وقتی که ظهر پنجشنبه منو میگذارن خونه مامان جون مامانم و میرم دنبال کاراشون بعد هم میرن عروسی و چون خیلی عروسی دیر تموم میشه میرن خونه میخوابن و ساعت 10 جمعه میان دنبالم..خوب منم اصلا تحویلشون نگرفتم....تازه میگن هیراد جون تو اصلا دلت برای ما تنگ نشده بود؟؟؟›آخه یکی نیست بگه نه که شماها خیلی دلتنگ من بودین؟؟؟!!!!


نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۱ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

امروز فقط اومدم بگم که 2 تا دندون بالاییم با هم دیگه در روز 18 فروردین 86 که مصادف با 10 ماه و 1 هفته و 3 روزگی من بود، سر از لثه بیرون آوردن...

Free Image Hosting at allyoucanupload.com
نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱٩ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

میدونین چیه من دلم میخواد همش حرکت کنم...حالا مدلش مهم نیست اما تکون نخوردن حتی برای یک ثانیه رو هم دوست ندارم...وقتی که میخوان منو وایستونن سریع با پاهام قدم برمیدارم بنابراین اصلا ایستادنم به یک لحظه هم نمیکشه چون اون کسی که منو وایستونده حالا باید بدوه.....
وقتی میشینم هم باید سریع خودم رو به حالا 4 دست و پا در بیارم تا بتونم با چند حرکت دست و پای سریع خودم رو به اولین وسیله یا جایی که برام ممنوع کردن برسونم...مثل دمپایی مامان یا چاه وسط آشپزخونه....اگر هم در حالی که مشغول خرابکاری هستم منو از روی زمین بلند کنن تا چند ثانیه رو هوا پادوچرخه میزنم اونم با سرعت 100 کیلومتر در ساعت ....
وقتی هم که منو بخوابونن باید با سرعت هرچه تمامتر روی بالشت هی از اینور به اونور بچرخم و صورتم رو توی بالشت فرو ببرم....
بعد از شیطنتهای حرکتی میرسیم به شیطنتها یا پیشرفتهای گفتاری....
من یک کلمه یاد گرفتم...البته معنیش رو نمیدونم....فقط مامانم همینطوری بهم چند بار گفت بگو جیز منم بلافاصله گفتم جیز...البته به مرور زمان این جیز تبدیل شده به گیز ولی مهم اینه که تا بهم میگن بگو منم اونو تکرار میکنم....حالا اگه بشه اسم اینو پیشرفت گفتاری گذاشت خیلی مامان و بابام خوشحال میشن
راستی میدونین من خیلی لوسم....آخه وقتی که یک ربعی شده باشه که مامانم بوسم نکرده باشه و بعد یکدفعه مامانم بیاد و یک ماچم بکنه خودم تا 10 باری هی صورتم رو میبرم به طرفش که یعنی دوباره ماچم کن...دوباره ماچم کن..لوسم ؟نه؟؟؟تازه وقتی هم که بابا یا مامان مشغول تلویزین دیدن باشن یا حواسشون جای دیگه باشه میرم به طرفشون و سرم رو کج میکنم و هی میگم ااااااا....اوووووو.....وقتی بهم نگاه کردن و قربون صدقم رفتن میرم دنبال کاری تا یکدقیقه بعد!!!
جدیدا هم عاشق توصیه های آقای ایمنی گاز شدم و آنچنان با دقت تماشا میکنم که انگار به اهمیت حرفهایی که میزنه کاملا واقف هستم....

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱۸ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

پیشرفتهایی که توی این هفته یاد گرفتم رو زود بنویسم تا توی کارای شلوغ شب عید گم و گور نشه و یادم نره....

1- من حرف زدنم توی این یک هفته خیلی زیاد شده...همش دارم حرف میزنم اونم همراه با حالتهای مختلف صورتم...وقتی با یک چیزی بازی میکنم همش باهاش حرف میزنم ... گاگواومی ماماگاگه . ..حالا معنیش چیه مشخص نیست ولی حالت ابروها و چشمام نشون میده که خیلی مطلب مهمی هست....
2-یک چیزی که تازه یاد گرفتم و مامانم هم خیلی کیف کرده اینه که ساعت روی دیوار خونمون رو میشناسم...وقتی مامانم میگه هیراد ساعت کو؟سریع به طرفش نگاه میکنم یا اگه توی اتاق باشم با روروئک میرم بیرون و ساعت رو روی دیوار پیدا میکنم و بهش نگاه میکنم و یکی دوبار هم شده که با انگشتم نشونش دادم...

3- مامانم چراغ رو هم یادم داده ولی نه اینکه با انگشت به طرف سقف اشاره کرده من فکر میکنم اشاره انگشت به طرف سقف اسمش چراغه

4-عاشق اینم که یکی زیر بغلم رو بگیره و منو راه ببره ومنم هی پام رو روی وسایلی که روی زمین افتاده بذارم....حتی اگه توپ هم باشه پام روش باید بذارم و اصلا شوت کردن بلد نیستم...

5-یک کاری هم که از دیشب شروع کردم پرش مثل فنر هستش...البته مال ساعت 11 شب به بعد که به علت بیخوابی فعالیتهای جسمی عجیب و غریبم زیاد میشه...اگه منو ایستاده نگه دارین هی مثل فنر بالا و پایین میپرم...

دیگه چیز دیگه ای یادم نمیاد....البته باید اعتراف کنم که در چهار دست و پا رفتن خیلی تنبلم...همش ژستش رو میگیرم اما تا میخوام حرکت کنم پخش زمین میشم و سینه خیز میرم...........

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/٢٢ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

بابایی من 2 روز رفته بود ماموریت مشهد و من مامانم خونه مامان جون اینا بودیم.خیلی خوش گذشت چون همش مامان جون و بابا جون مشغول خونه تکونی بودن و منم وسط وسایل و اسبابها هی اینور اونور میرفتم و فضولی میکردم....

راستی یادتونه من گفتم دس دسی یاد گرفتم؟؟اما دستام دقیقا بهم نمیخورد....اما از دیروز صبح بطور اتفاقی  دست زدن کاملا حرفه ای رو یاد گرفتم و هر 2 دقیقه یکبار 3 تا دست  دسی انجام میدم.تازه دست زدنم صدا هم داره

خوب حالا میخوام در مورد اینکه گفتم هیراد ترسناک شدم براتون بگم....
دیشب من داشتم تو روروئکم تو خونه مامان جون اینا اینور اونور میرفتم و هی با خودم حرف هم میزدم همینطوری به مامان جون رسیدم و یک "او" گفتم مامان جون یکدفعه صورتش رو گرفت و گفت "ترسیدم،ترسیدم اینجوری نکن هیراد مامان جون میترسه"منم که انگار تا حالا نفهمیده بودم که چقدر قدرت دارم یک اووو دیگه گفتم و مامان جونم هم دوباره ترسید و صورتش رو گرفت ...دیگه شروع شد ...حالا من هی اا،ااااااووووووووو،یوووووووووو......میگم و هی مامان جون و باباجون میترسیدن...منم که خیلی خوشم اومده بود دیگه ول نمیکردم....دیگه گاهی صدای ترسوندنم به جیغ تبدیل شده بود.....تازه توی رورووک هم روی پنجه هام می ایستادم که قدرت صدام بیشتر بشه....
وقتی از ترسوندن اونا خسته شدم رفتم سراغ میز و صندلیها بعدش مبلها بعدش در خونه...خلاصه با صدام همه رو میترسوندم اما هیچکدون مثل مامان جون و باباجون از صدای من نمیترسیدن.....
میخواین یک داد بکشم که حسابی بترسین...باشه؟؟؟بترسین ها ...خوب؟ا

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱٦ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

خوب میخوام از کارایی که این روزا بلدم براتون بنویسم...
اول اینکه من جدیدا می میرم برای بالش...حالا فرقی نداره بالش کی باشه یا چه اندازه ای باشه..من از هرجا که باشم خودم رو بهش میرسونم و صورتم رو فرو میبرم توی بالش و یک عالمه کیف میکنم...


Free Image Hosting at allyoucanupload.com

دوم اینکه جدیدا یک هنر جالبی یاد گرفتم که اگه توی مسابقه محله شرکت کنم فکر کنم به اسم شیرین کاری بهم جایزه بدن...اینطوریه که لب پایینم رو با دندون بالاییم نگه میدارم و لب بالاییم رو مثل نوک گنجیشک میکنم و هی با این قیافه با روروئک توی خونه دور میزنم....خیلی این کار رو دوست دارم ...بعضی اوقات هم وقتی این کار رو میکنم دوست دارم برم جلوی میز تلویزیون و از توی شیشه خودم رو نگاه کنم....

راستی یادم رفت بگم....دیروز مامانم داشت تلفن صحبت میکرد و طبق معمول رفته بود پشت میز ناهارخوری روی صندلی ای نشسته بود که مثلا تو دید من نباشه و راحت بتونه تلفن صحبت کنه.... اما من اینقدر از توی روروئکم سرک کشیدم که فکر کنم گردنم چند میلیمتری دراز شد...و مامانم بالاخره مجبور شد خودش رو به من نشون بده و از اونجا باهام بای بای کرد...یکدفعه منم شروع کردم به بای بای کردن اونم چه بای بایی....دیگه مامانم از ذوق داشت غش میکرد...حالا مگه من کوتاه میام!!!!؟تازه وقتی یه دستم خسته شد با دست دیگه شروع کردم به بای بای....بعد از این ماجرا وقتی بابام اومد خونه مامانم هرکاری کرد دوباره بای بای کنم نشد که نشد....
به هرحال من خودم هر وقت که صلاح بدونم حتما انجام میدم....

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/٦ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

سلام .این سلام با سلام های قبلی فرق داره.آخه ایندفعه من با 2 تا دندون دارم سلام میکنم...
آره دیگه بعد از چند روز نق نق و نا آرومی بالاخره در 7 ماه و 2 هفته و 6 روزگی دندون دوم ما هم کنار دندون اولی بیرون زد
از کارای جدیدم براتون بگم که بعد از دالی بازی که بطور کامل اون رو یاد گرفتم و حتی اگه خودم هم تنها باشم با خودم این بازی رو انجام میدم....بازی جدیدم دنبال بازی هستش...
البته این بازی رو بابایی یادم داده...وقتی که توی روروئک نشستم بابا میادم کنارم و تند تند میگه هیراد و بگیرم؟...هیراد و بگیرم؟ و من هم شروع به فرار میکنم و میدوئم تا به یک چیزی بخورم و دوباره دور میزنم و از دست بابام فرار میکنم...خیلی بازی خوبیه...هم من دوسش دارم و هم بابایی..

راستی من خرما خوردن رو هم شروع کردم...خیلی خوشمزه است............

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

تا حالا شده روی زمین شنای کرال برین؟؟؟نشده؟؟؟پس حتما اینکار رو بکنین چون خیلی هیجان انگیزه!!!
من از دیروز شنای کرال رو روی زمین خشک شروع کردم تا در اولین فرصت توی آب امتحانش کنم....
البته اگه دوست دارین شنای من رو ببینین باید یک چیزی رو که برام جالبه در فاصله کوتاهی از من قرار بدین و اونوقت تماشام کنین...اینقدر دست و پا میزنم تا حدود یکی دو سانت برم جلو ....
البته اینم گفته باشم که اصلا از این کار مامان و بابام خوشم نمیادکه هی یه چیزی میذارن جلوم بعد که من با بدبختی گرفتمش دوباره یه چیز دیگه اینطرفم میذارن دوباره میشینن تماشام میکنن باز دوباره یه چیز دیگه...مگه من اسباب بازی هستم هی اینجوری سرکارم میذارین بعد میشینین تماشام میکنین...

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

سلام.دیروز 7 ماهم تموم شد....
مامان و بابا منو بردن پیش آقای دکتر....آقای دکتر هم گفت که من 7.5 وزن خالصم بدون لباس هستش....خوبه...نه لاغرم و نه چاق...اما قدم 72 سانت هست که بالای نمودار میانگین هستم....
راستی 2 تا دندونه پایینم هم از زیر لثم قشنگ معلومه...مامان و بابا خیلی ذوق میکنن.منم چون میبینم خیلی ذوق میکنن که هی به لثم نگاه کنن وقتی لب پایینم رو میکشن پایین تا دندونهای قایم شدم رو ببینن زبونم رو میارم بیرون....اونوقت اونها هیچی نمی تونن ببینن
شما میدونستین من دیوونه تلفنم؟؟؟
نه اونجوری که فکر کنین فقط دوست دارم با تلفن بازی کنم ها...اینقدر دوسش دارم که که فقط کافیه ببینم یکی داره باهاش به جایی زنگ میزنه....از هرجایی که باشم خودم رو بهش میرسونم و روزگارش رو سیاه میکنم....نمیذارم یک کلمه بفهمه چی میگه...تازه فکر نکنین میتونین از دست من قایمش کنین...اونوقت تا مدت زیادی به جایی که قبلش بوده و دوروبرش نگاه میکنم و غر میزنم.....شاید بابام برام یه اسباب بازیش رو بخره که از خره شیطون پایین بیام...

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/٩ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

قبلانا وقتی من توی دل مامانم بودم مامانم همش به مامان جونم اینا میگفت نمیخواد برای هیراد روروئک بخرین.من از روروئک خوشم نمیاد. هی بچه میزن اینور اونور ...هی میترسم گیر کنه جایی یه وقت برگرده..و خلاصه چیزهای دیگه...
اما مامان جون و بابا جون به حرف مامانم گوش ندادن و برام یه روروئک خوشگل خریدن...
حالا بعد از گذشت تقریبا یک سال از اون روزا مامانم هر یه خدا بیامرز برای روح مخترع روروئک میفرسته...میگه اگه روروئک نبود بیچاره میشد...
من که نمیدونم چرا؟اما هر روز که منو توی روروئک میذارن من تمام خونه رو برای خودم میچرخم ...جلوی آینه بوفه 10 دقیقه ای با خودم صحبت و دردو دل میکنم...اگه کسی بره (گلاب به روتون)دستشویی من پشت در منتظرش میمونم...اگه مامانم یا هرکس دیگه ای توی آشپزخونه باشه وایمیستم کار کردنش رو نگاه میکنم و اگه بتونم برم داخل میرم سراغ کابینتها دراشون رو باز میکنم و توی اونها رو چک میکنم...میرم سراغ ماشین لباسشویی در اون رو هم باز میکنم و داخلش رو با نگاه بازرسی میکنم....در حال انجام این کارا آواز هم برای خودم میخونم...به کسی هم تا حدود 1 ساعت کاری ندارم تا پاهام خسته بشه یا گرسنه بشم و یا خوابم بگیره...
پسر خوبیم. نه؟؟؟
راستی اون نقطه های سفید روی لثه هام پاک شد

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/٤ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

سلام.اومدم بهتون بگم که بخیر گذشت و من دیگه لازم نیست توی کیف مامانم قایم بشم وبیام سرکار.آخه شنبه مامان جون مامانم اومد پیشم.یکشنبه و دوشنبه رفتم پیش مامان جون بابا و امروز و فردا هم پیش مامان جون مامان هستم...مامانم هم از مرخصی گرفتن از عمو جغد شاخدار(رئیس مامان) نجات پیدا کرد.
یه سوالی داشتم.شما نی نی ها هم مثل من وقتی توی خواب ازتون عکس میگیرن تپلی میشین؟؟؟من که اینجوری هستم.
راستی این چند وقته مامان و بابا خیلی با من کار کردن که بتونم بشینم.البته من هم پیشرفت قابل توجهی داشتم.ولی هنوز بیشتر از  30 ثانیه بدون کمک نمیتونم بشینم....به هر حال جای تشویق رو دارم
چند روری هست که دارم روی انواع مختلف جیغ کار میکنم.جیغ قلدری-جیغ دخترونه-جیغ ترسناک-جیغ گوش کرکن و بسیاری از جیغهای دیگه...خیلی خوشم میاد...شما هم اومتحان کنید بد نیست.البته هنوز استفاده ابزاری با این جیغها رو خیلی ازمایش نکردم و فعلا دارم بخش مطالعاتی کار رو میگذرونم.

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٢۸ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

یادتون هست که در مورد کتاب خوندنم براتون نوشته بودم.گفتم من مامانم رو بیشتر از کتاب دوست دارم.حالا تازه یک کار جدید یاد گرفتم...دیروز مامانم کتابم رو آورد و اومد پیش من دراز کشید تا کتاب رو نشونم بده...مثل همیشه مامانم کتاب رو نگاه میکرد و من مامانم رو.بعد یکدفعه نمیدونم چرا مامانم جیغ کشید و از جاش پرید...به من گفت هیراد چرا انگشتت رو توی گوش من میکنی؟...خلاصه من که از جیغ کشیدنه مامانم خوشم اومده بود تا میامد پیش من دراز بکشه منم انگشتم رو توی گوشش میکردم و این باعث شد تا مامانم از کتاب نشون دادن به من پشیمون بشه

راستی من جدیدا خیلی با دالی بازی کیف میکنم.بابام دیشب اومد بهم شب بخیر بگه اما یهو هوس کرد که باهام دالی بازی کنه و من یک عالمه از ته دل خندیدم.

مامان وبابام از یه چیزی خیلی ناراحتن.اینکه من اصلا نمیشینم.همش وقتی منو میشونن من پاهام رو به زمین فشار میدم که وایستم و برای همین هم اصلا نشستن رو یاد نگرفتم.اونا نگرانن که من چرا یاد نمیگیرم بشینم و دارم از کتاب ؛کودکان تیزهوشند اگر...؛ عقب میفتم... من نمی دونم این کتابهای بیخود چیه که این مامان و باباها هی توی سایتهاشون بهم معرفی میکنن؟ ...

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٢٠ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

میدونین چیه؟ وقتی که فهمیدم اینقدر راه رفتن من با روروئک همه رو هیجان زده میکنه گفتم چرا خسیس بازی دربیارم.بزار دل مامان و بابا رو شاد کنم.اجرم با خدا....

وقتی فردای روزی که ۴ قدم با روروئک راه رفته بودم مامان از سر کار اومد خونه.من هی شروع کردم نق نق کردن تا مامانم منو توی روروئک بذاره...مامانم هم همین کار رو کرد...خلاصه منهم در یک چشم به هم زدن از اینطرف اتاق رفتم اونطرف ...از این اونور به اینور...تازه وقتی هم روی سرامیک میرسیدم یک پا میزدم و ویژژژژژژژژژژژژژژژ ....بقیشو سر میخوردم تا رورووکم به یه جایی بخوره و وایسته:)مامانم که از شدت هیجان هاج و واج مونده بود...

وقتی بابایی اومد خونه..یعنی تا در رو باز کرد مامان گفت هیراد جونم بیا پیش بابا...منم دیدم که باید تمام هنرم رو به بابا نشون بدم ...با تمام قدرتم یک پا زدم و ویژژژژژژژژژژژژژژژژ رفتم طرف در ...از جلوی در هم رد شدم......سر خوردم تا یکدفعه به مبل خوردم و ایستادم...

بابا که از ذوق و خنده نمیدونست چی کار کنه...

تازه هم پنجشنبه شب که خونه مامان جون(مامان مامان)مهمونی بود یک عالمه جلوی همه روروئک سواری کردم و همه برام دست زدن...

ما اینیم دیگه

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢٧ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من دیروز توی روروئکم نشسته بودم و داشتم طبق معمول به وسایل دورو برم با نهایت کنجکاوی نگاه میکردم که یکدفعه دیدم یک اسباب بازی جدید روبروم اونطرف اتاق هست.این اسباب بازی جدید یک صدای عجیبی مثل هووووووووووووو داشت تازه از اون یک عالمه ابر هم بیرون میامد و میرفت توی هوا تازش هم رنگش آبی بود که من خیلی این رنگ رو دوست دارم.

خلاصه من خیلی خیلی هیجانزده شدم و دستم رو دراز کردم که بگیرمش اما خیلی دور بود.من از هیجان اینکه اون رو بگیرم شروع کردم به پا تکون دادن که احساس کردم دارم جلو میرم. در همین اوضاع بود که دیدم صدای مامانم هم بصورت جیغ اضافه شد:(آفرین پسرم بدو بیا ..بدو بیا این دستگاه بخور رو بگیر....آفرین...)البته هیجان من اجازه نمیداد چشم از اون بردارم و ببینم مامانم چی میگه!....حالا هی ما پا میزنیم میریم جلو هی مامان ما رو میکشه عقب.انگار مامان خیلی خوشش اومده بود.تازه مامانم رفت دوربین آورد که این لحظه رویایی رو واسه بابا هم ثبت کنه....واقعا اینقدر مهمه که آدم بخواد اون اسباب بازیه (دستگاه بخور) رو بگیره؟؟؟؟این مامان بابا ها هم با چه چیزهایی ذوق میکننا!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢٤ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

پنجشنبه شب با خاله هلیا و عمو ساسان رفته بودیم بیرون.من توی ماشین حوصلم سررفته بود واسه همین خاله هلیا اجازه داد به اهنگهای موبایلش گوش بدم.البته همش برام آهنگهای کلاسیک میذاشت ولی من پاپ دوست داشتم.اینقدر نق زدم تا بالاخره اهنگ مورد علاقم رو پیدا کردم و  ۲۰ بار بهش گوش دادم تا خوابم برد.میتونین برین عکسش رو هم ببینین

من تازه فهمیدم که زبون دارم.خیلی دوسش دارم همش بیرون دهنم میذارم تا هوا بخوره اما مامان و بابا همش میگن زشته !زبونت رو اینقدر بیرون نیار!نمیدونم چرا ؟اصلا میدونین چیه، تقصیره من نیست خودش هی سرش رو میاره بیرون.میخواد دزدکی همه جا رو نگاه کنه.

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢٢ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |