رنگ زندگی
خوب توی این مدتی که نبودم براتون بگم که یک سفر ٣ روزه رفتم شمال.هفته دوم خرداد ماه بود.بهم خیلی خوش گذشت چون دوچرخه ای رو مامان و بابا بهم تولدم کادو داده بودن بردیم اونجا و تا تونستم دوچرخه سواری کردم.لب دریا هم رفتم و ماسه بازی کردم اما اون موقع هنوز ساحل های بخش شنا باز نشده بود برای همین برای آب بازی نتونستم با بابا برم دریا. کلاس موسیقی هم ترم جدیدم شروع شده.تا الان که نتهای دو..ر...می ..و فا رو بهمون یاد دادن.البته به اسم آقا و خانمهای مختلف و با رنگهای مختلف.ولی من کلا خیلی برای مامانم از کلاس تعریف نمیکنم.و مامانم نگران که نکنه خیلی بهم خوش نمیگذره؟البته همیشه برای رفتن به کلاس آماده هستم اما نقاشیهایی رو که سارا جون بهمون میده تا رنگ کنیم رو همیشه میگذارم کنار تا مامانم با روشهای مختلف منو برای رنگ کردنشون میشونه.گرچه بازهم ٢ جلسه ای طول میکشه تا ببرم برای سارا جون!خدا رحم کنه روزی رو که قرار بشه مشق بنویسم...بیچاره مامانم!!! راستی قرار بود که کلاس سفال هم برم که چون تعداد کم بود کنسل شد و مامانم منو کلاس نمایش خلاق که توی مهد نزدیک خونه برگزار میشه نوشت.امروز هم اولین جلسه کلاس رو با پرستارم رفتم و با مامانم که تلفنی حرف زدم گفتم: مامان نمیدونی چقدر خوش گذشت...خیلی حال داد!!!!!!!!!!!!!!!! این روزها هم که بجای کارتون دیدن ترجیح میدم برم سراغ بازیهای اینترنتی که مامانم برام پیدا میکنه و واقعا هم جالب و آموزنده هستش و دیگه میدونم دانلود و سیو و کپی و ...اینجور چیزها چیه و حسابی وارد شدم.


