Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers مهدکودک - رنگ زندگی

رنگ زندگی

 

امروز صبح مامان و بابا من را ساعت ٨ صبح به همراه یک کوله کوچولو که توش یک کیک و چند تا زرد آلو و یک دست لباس و یک عدد پوشک بود راهی مهدکودک کردن.مامانم تصمیم داشت چند دقیقه ای با من بیاد توی کلاس و بعدش بره پایین بشینه.اما همین که مشغول تحویل مدارک من به مهد بود فریده جون من رو بغل کرد و کیفم رو برداشت و من رو برد توی کلاسم.مامانم هم که دید اینطوریه دیگه نیومد بالا.همون پایین نشست.

هر چند دقیقه یکبار هم وضعیت من رو جویا میشد.که خدا روشکر مثل اینکه خوب بودم و بیقراری نکردم. ساعت ١٠:٣٠ هم من رو تحویل گرفت و برد به پرستارم که آخرین روزی هست پیش من مونده تحویل داد و رفت سرکار.دعا کنین بقیه روزها هم خوب پیش بره.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من امروز که پیش مامان جونم (مامان مامانم)بودم ساعت 10 همراه مامان جون و بابا جونم رفتم مهدکودک تا دوساعت وسط روز هم اونجا رو امتحان کنم.

وقتی رفتم همه نی نی ها داشن میوه میخوردن.البته میوه جلوشون بود حالا کی بخوره یا کی نخوره دیگه معلوم نیست.خلاصه منهم یک کمی پرتقال خوردم.

اما ایندفعه تعداد بچه های کلاسمون 13 تا شده بود و نسبت به دفعه قبل 3 تا بچه اضافه شده بودنمتفکر

بعد از میوه خوردن حکیمه جون برامون کاغذ آورد و مداد شمعی تا نقاشی کنیم.یکی از بچه ها خیلی شیطون بود و همه رو اذیت میکرد و من همش مات و مبهوت حرکاتش رو نگاه میکردم  و به احتمال قوی داشتم یاد میگرفتمآخ

بعد همه به صف شدن که دستهاشون رو بشورن.البته شما تصور کنین که بچه های 2 تا 3 ساله چه جور صفی میتونن ببندن!!!در همین حال که دستهای بچه ها شسته میشد هر کی هم ج ی ش داشت همون گوشه که توالت بود مینشوندنش و کارش رو انجام میداد.....

بعد میخواستن که برای بچه ها ضبط بیارن تا قصه گوش کنن که مدیر مهد یکجوری به من و مامان جونم رسوند که برای امروز کافیه و بهتره به هیراد فشار نیارین!!!(یعنی برین خونتون دیگهعصبانی )

یک نکته جالب هم اینکه مامان و بابای من برای من تشک سفارش دادن که خیلی نرم و راحته و بعد هم برام یک ملحفه عروسکی خوشگل خریدن و مامانم بالش و تشک و پتوی من رو  با اون ملافه کاور کرده که توی مهد برای خواب حسابی جام راحت و خوب باشه.اما مامان جونم امروز با دیدن اتاق مهد به این نتیجه رسید که کلا برای 14 تا بچه سن من حداگثر 6 تا 7 تا رختخواب جا میگیره.فکر کنم باید 2 تا 3 تا از دوستام رو هم موقع خواب روی تشکم بخوابونمخیال باطل

در کل بد نبود فقط اینکه من حواسم بود مبادا مامان جونم یک وقتی توی شلوغ پلوغی جیم نشهنیشخند

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۳٠ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من در عرض 10 روز گذشته 2 بار به مدت یکساعت به همراه مامانم توی مهدکودک بودم و بسی لذت بردم.

هر دوبار هم چون مامان و بابا صبح رو مرخصی گرفته بودن من سر صبحانه اونجا حضور داشتم و به همراه بچه ها صبحانه خوردم.روز اول صبحانه اونها نون و پنیر و چایی بود.من از اینکه جلوی هر بچه ای یک سینی 3 قسمتی گرد میگذاشتن خیلی خوشم اومده بود و تا دیدم که اونها دارن لقمه هاشون رو میخورن زود گفتم: من...من....نون....چایی....

حکیمه جون هم که قراره از چند وقته دیگه مربی من هم باشه زودی گفت برام سینی و نون و پنیر و چایی بیارن.من خیلی خوب همش رو خوردم و لذت بردم.البته اصلا روی صندلی کنار بچه ها ننشستم .دستم رو به پای مامانم گرفته بودم و نون و پنیرم رو میخوردم. آخرش هم که خواستیم بیام حکیمه جون گفت که حتما بیا پیش ما ببین چه اسباب بازیهای خوشگلی اینجا داریم و منم هم با تاکید زیاد گفتم: باشه.باشه

دفعه دوم که دیروز بود دوباره با مامانم رفتم مهد کودک و چون دوباره صبح بود باز ذوق کردم که میخوان به بچه ها صبحانه بدن.منم نشستم و باهاشون عدسی خوردم.و نکته جالب برای مامانم این بود که چون هر بچه ای خودش و با قاشق ،صبحانه اش رو میخورد منم اصلا به مامانم اجازه ندادم که عدسی دهنم بگذاره و خودم با قاشق عدسیم رو خوردم و بسی باعث خوشحالی مادرم شدم!!اینهم از مزایای مهدکودک.

فعلا مزایاش جلوی چشم مامانم باشه بهتره....روحیه میگیره

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۱۸ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |