Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers مریضی - رنگ زندگی

رنگ زندگی

دو هفته پیش وقتی 4شنبه از مدرسه برگشتم خیلی بیحال بودم و این بیحالی تا 5شنبه شب ادامه داشت.از 5 شنبه شب تب کردم و تبم از جمعه صبح حسابی بالا رفت...اینقدر تبم بالا بود که با شیاف استامینوفن هم تازه بین 39 تا 39.5 میرسد.

شنبه مامانم سرکار نرفت و منو برد دکتر .دکتر گفت هیچ عفونتی دیده نمیشه و احتمالا ویروسیه (خود مامانم هم میدونست اما انگار آدم تا ویزیت دکتر نده خیالش راحت نمیشه)

خلاصه 4 روز و شب تمام من تب 40 درجه داشتم.مامانم و بابا تا صبح بالای سرم بودن. پاشویه...تب بر...هیچی جواب نمیداد.دیگه روز چهارم پیش دکتر خودم  رفتیم و اونهم باز گفت که هیچ عفونتی دیده نمیشه.البته برای سرفه هام دارو تجویز کرد.دیگه از همون شب بود که تبم قطع شد.اما بیحالیم هنوز بعد از 10 روز از بین نرفته.اشتهام صفر شده....خیلی خیلی ضعیف شدم.

امروز که بعد از یک هفته مدرسه نرفتن یک ربع به 8!به مدرسه رسیدم دیدم بعله!مدرسه تعطیله....به عبارتی حسنی به مکتب نمی رفت وقتی میرفت جمعه میرفت....

پس بلافاصله به خونه مامان جونم اینا ارسال شدم...میگم کلا این مامان جون و بابا جون من(مامان و بابای مامانم)دیگه برنامه برای زندگیشون نمیتونن بریزن چون هر روز ساعت 12:20 دقیقه که باید خونه باشن چون من با سرویس میرسم....

وقتی هم که مریض میشم دربست در خدمتشونم...مثلا هفته پیش که یکهفته مدرسه نرفتم.....یا امروز که مدرسه تعطیل بود و بلافاصله رفتم پیششون....تازه یکروز هفته پیش که مریض بودم به مامان جونم گفتم که شما بیاین پیشم چون حوصله ندارم از خونه بیرون برم و مامان جونم از ساعت 7:30 صبح تا 5 عصر که مامانم بیاد زندگیشو ول کردو اومد پهلوی من....

کاش یکروز بشه محبتهاشون رو جبران کرد....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

خوب اولین سرماخوردگی جدی بعد از مدرسه هم اومد سراغ من و حسابی منو انداخت.از روز 5 شنبه با آبریزش بینی شروع شد و ساعت 5 عصر با نفس تنگی شدید منو رو از خواب بیدار کرد و به گریه انداخت...

اما خوب با توجه به سابقه 3 سالگیم و داشتن دارو توی خونه مامان و بابا سریع بهم دارو دادن و بهتر شدم .....اما اینقدر سرماخوردگیم سنگین بود که شنیه اصلا توانایی مدرسه رفتن نداشتم و مامانم هم توی خونه موند و عصر با هم رفتیم دکترم.اونم برام آنتی بیتیک نوشت و مامانم رو دعوا کرد که چرا واکسن آنفولانزا رو توی شهریور برام نزده!!گفت بعد از خوب شدنم حتما باید واکسن رو بزنم.

روز یکشنبه هم همچنان حالم بد بود...رفتم خونه مامان جونم و چون دختر خاله مامانم (نسیم) هم اونجا بود و منم که عاشق و شیفته نسیم خلاصه اصلا استراحت نکردم و فقط کنار نسیم نشستم و چشم ازش برنداشتمخجالت که مبادا از دستم در بره!!

از همون روز مامانم هم حالش مثل من بد شد و خلاصه روز دوشنبه بابای طفلکی شده بود پرستار من و مامان....

حالا هر دومون بهتریم....

روز سه شنبه هم معلم موسیقی مدرسمون نیومده بود و ما رفتیم توی حیاط و با بچه ها برف بازی کردیم....خیلی بهمون خوش گذشت....

به مناسبت عید قربان هم مدرسه بهمون عروسکهای انگشتی داد که توی انگشتهامون میکنیم و میتونیم با دستمون نمایش اجرا کنیم......

امروز که که مدرسه ها تعطیل شد و من دوباره مهمون خونه مامان جون و بابا جونم هستم....واقعا ممنونم برای تمام زحمتاشون.......

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۸ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من ترم اول کلاس زبانم رو که tiny talk 1B بود رو تموم کردم و از امروز ترم جدیدم رو که Tiny Talk 2Aهست رو شروع میکنم.کلاسم رو خیلی دوست دارم و واقعا چیزهای زیادی دارم یاد میگیرم.روششون خیلی خوبه چون من دائم توی حرف زدن از جملاتی که بهم یاد دادن استفاده میکنن و این نشون میدی که علاقه در بچه ها ایجاد کردن.هنوز کارنامه ترم اولم رو نگرفتم.وقتی گرفتم اینجا براتون میگذارمش.

از کلاس موسیقی هم بگم که هنوز نگفتن زدن بلز رو تو خونه تمرین کنیم و ما یعنی من و مامان و بابا چشم انتظاریم!!!

بازیهای کامپیوتریم هم که همچنان هر روز آپدیت میشه.یعنی هر روز از ساعت 7 به بعد که مامانم اجازه میده پشت لب تاپ بشینم منم خودم مودم رو روشن میکنم و میرم توی سایت بازیها و بازی دانلود میکنم.بعد هم اگه خوشم نیومد دوباره یکی دیگه..حسابی یک کمهندس کامپیوتر شدم.اینقدر توی کار با کامپیوتر با مهارت با موس کار میکنم که مامان و بابا متعجب موندن...

پنجشنبه شب پیش حسابی تب کردم و تبم تا ٣٩.۵ درجه بالا رفت و مامان و بابا بالای سرم نشسته بودن و پاشویم میکردن.اما هیچ علامت دیگه ای نداشتم.که یکدفعه تبم قطع شد و رفتم دستشویی و ببخشید وقتی کارم انجام شد مامان فهمید که مشکل تب من به خاطر هضم نشدن غذام بوده چون چند روز هی روی غذاهام پنیر پیتزا ریخته بوده و بعله....

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

جمعه ظهر ناهار خونه مامان جونم (مامان بابا) دعوت بودیم و مثل همیشه من حسابی آماده شدم و با کوله بار اسباب بازیهام رفتم که یک روز درست و حسابی با دختر عمم گلاره بازی کنم.هنوز موقع ناهار نشده بود که یکدفعه مامانم اینا صدای گروپ از اتاق شنیدن و بعد هم صدای گریه من...البته خدا رو شکر به جایی نخورده بودم فقط انگار داشتم فرار میکردم که پام پیچ خورده بود.ولی خوب وقتی راه میرفتم حسابی درد میکرد .البته خودم که میگفتم چیزی نیست اما از ۴ دست و پا راه رفتنم مامان و بابا مطمئن بودن که حسابی پام درد میکنه.شنبه هم لنگ لنگان راه میرفتم که قرار بود اگه یکشنبه بهتر نبودم بریم و از پام عکس بگیریم اما خدا رو شکر دیگه دیروز خوب شدم.

دیروز هم اولین جلسه کلاس زبان شکوه رو رفتم و حسابی راضی بودم.پرستارم منو ساعت ۴:٣٠ برد کلا و مامانم هم ساعت ۵:٣٠ اومد دنبالم.امروز هم که خونه مامان جونم(مامان مامانم) هستم و اونا منو بردن کلاس موسیقی.واقعا اگه نبودن من کلاس موسیقی نمی تونستم برم چون ساعت ٢ تا ٣:٣٠ نه بابا و نه مامان نمی تونستن منو ببرن کلاس.مرسی مامان جون و بابا جون.

راستی من عاشق این کتابهای هوش و دقت شدم.مخصوصا اونهایی که باید راه درست رو پیدا کنیم تا به جایی برسیم.اینقدر از این راهها حل کردم که دیگه سختهاشم میتونم برم و پیدا کنم.

از غذا خوردنم بگم که اینروزها اصلا تعریفی نداره....لاغر هم شدم!

راستی کسی هست که واکسن آنفولانزا رو امسال زده باشه.خدا رو شکر مثل اینکه امسال کسی در موردش صحبت نمیکنه.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٤ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

ما ٣ روز رفته بودیم قشم....جای شما خالی خیلی خوش گذشت...

 

من و دختر عمم گلاره با هم اینقدر شیطونی و بازی کردیم که نگو.همش از این اتاق تو هتل میرفتیم توی اون اتاق ...روزی ١٠٠ دفعه جابجا میشدیم...اینقدر سنگ و صدف توی آب دریا پرت کردیم که نگو...اینقدر هم باهم خاله بازی کردیم....گلاره یک عروسک داشت که اون میشد بچمون و من باباش و گلاره هم مامانش بودیم..من همش رانندگی میکردم و بچه رو میبردم دکتر(نمیدونم چرا همش بچمون مریض بود!!)

توی هواپیما هم همش بازی کردیم...دیگه فکر کنم کم مونده بود جلوییهامون از دستمون فریاد بکشن.مامانم خیلی از خودش خجالت کشید که وقتی بچه نداشت پشت سر آدمهایی که بچه هاشون رو نمیتونستن توی هواپیما ساکت کنن بد و بیراه گفته بود!!!

البته من طبق معمول کمی هم سرماخوردم...

دیشب رفتیم پیش دکتر ناطقیان.اونم گفت که مریضیم ترکیبی از برونشیت و آلرژی هستش!و یکسری دارو بهم داد که برای اولین بار توش قرص هم بود..و گفت که باید یاد بگیرم قرص رو قورت بدم.چون شاید مجبور بشه اگه خوب نشدم بهم کپسول بده و اونوقت دیگه چاره ای جز قورت دادن ندارم.ناراحتاینم از روزگار ما.فعلا که امروز مهد نرفتم و خونه مامان جونم هستم و مشغول بازی با خاله و مامان جون و باباجون.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٦ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

روز یکشنبه این هفته صبح ما مامان و بابا من رو حاضر کردن که ببرن مهدکودک.اما وقتی رسیدن اونجا دیدن که دم در مهد شلوغه و همه مربیها بیرون هستند.یکی از مربیها اومد جلو و گفت ما امروز نمیتونیم بچه ها رو قبول کنیم.مامانم گفت چرا؟فیروزه جون گفت آخه دیشب دزد اومده مهدکودک!!!!و ما منتظر پلیس هستیم.اگه بچه ها مهد باشن ممکنه اثر بدی روشون بگذاره و صحبت این ماجرا و حضور پلیس وحشتزده شون کنه .خلاصه من راهی خونه مامان جونم (مامان بابام)شدم.

حالا این دزد نابغه کی بوده که فکر کرده توی مهدکودک چیزی نسیبش میشه نمیدونم.لابد گفته اول ماهه همه شهریه هاشون رو دادن ..الان توی کشوی مدیره!!!فکر کرده همه میان نقد شهریه مهد رو میدن...

اونروز من پیش مامان جون و بابا جون و عمه بودم تا اینکه عصر مامانم اومد دنبالم.از روز قبلش یک کمی سرفه میکردم.اما اونروز بیحال شده بودم و تا شب هم بیحالیم بیشتر شد و همش میگفتم حالم بده.گلوم هم درد میکرد.خلاصه شب یک دفعه تنم داغ شد و تا مامان و بابا درجه برام گذاشتن دیدن که ٣٨.۵ هستم!سریع برام شیاف گذاشتن.اما مگه تبم پایین میامد...همش دستمال خیس میکردن و روی پیشونی و دست و پام میگذاشتن.اما تنها فایده ای که داشت تبم از ٣٩.٢ بالاتر نمیرفت ولی پایین هم نمیامدگریه

مامان و بابا حسابی ترسیده بودن.با این آنفولانزای خوکی هم که روز به روز داره بیشتر میشه و علایمش هم که مثل همه مریضیهاست اگه یک کمی بیشتر طول میکشید منو میبردن بیمارستان اما خوشبختانه بعد از ١.۵ ساعت تبم اومد زیر ٣٩ و حسابی عرق کردم و مامانم که داشت از ترس غش میکرد یک نفسی کشید...بعد از اون دیگه تب نکردم و فرداش هم منو بردن خونه اون یکی مامان جونم و حسابی سرحال بودم و بازی کردم.هورا

خلاصه نمیدنم این مریضیه چی بود.شاید چون واکسن زده بودم یک آنفولانزای خفیف گرفتممتفکر

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٦ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

روز چهارشنبه با مامان و بابا یک سر رفتیم پیش عمو دکتر ناطقیان.آخه یک هفته ای بود آبریزش بینی داشتم و خوب چون اوندفعه هم سینوسهام عفونی بود مامان و بابا منو بردن پیش دکتر.خلاصه رفتیم اونجا و دکتر منو معاینه کرد و طبق معمول هم آنتی بیتیک برام تجویز شدناراحت

بعد مامانم از آقای دکتر پرسید که کی میتونم واکسن آنفولانزام رو بزنم و دکتر هم گفت الان میتونه و ربطی به سرماخوردگیش نداره.خلاصه آقای دکتر یک آمپول از توی جعبه دراورد و من همینطور داشتم نگاه میکردم.این اولین بار بود که ١/۵ یالگی به بعد داشتم آمپول میزدم.مامانم منتظر یک جیغ و داد حسابی بود اما من مثل یک جنتلمن واقعی فقط یک آی گفتم تعجبو مامانم که باورش نمیشد گفت آفرین پسرمتشویقآقای دکتر هم گفت به من آفرین بگین و منم که هل شده بودم برگشتم و یک آفرین به آقای دکتر گفتمنیشخند

این بود که ما هم بالاخره واکسن آنفولانزا رو زدیم و یک کمی خیال مامان و بابا رو راحت کردیماز خود راضی

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٩ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

سلام...خوبین؟من تازه ١ روزه که یکمی بهتر شدم...

یادتونه که گفتم آقای دکتر گفت باید از ریه و سینوسهام عکس بگیرم.روز سه شنبه عصر با مامانم رفتم بیمارستان آتیه و عکسها رو گرفتم و همون شب رفتم پیش دکترم.دکتر گفت که ریه ام مشکلی نداره اما سینوسهام پر عفونته!!گریهخلاصه برام آنتی بیوتیک نوشت و گفت که ١٢ روز باید بخورم تا خوب بشم.سرفه هام هم بخاطر ترشحات سینوسهام بوده.

من آنتی بیوتیکم رو از صبح ۴شنبه شروع کردم و ساعت ٣ عصر هم به سمت شمال حرکت کردیم.شب رسیدیم نور و رفتیم ویلا پیش مامان جون و بابا جون و خاله و خله های مامانم  که از ١٠ روز قبل اونجا بودن.منم خیلی ذوق داشتم که برم اونجا و حسابی آب بازی کنم.اما شب که خوابیدم نصفه های شب مامانم دید که بدنم داغ داغ شده.همین بود که من تا صبح یکشنبه تب داشتم.اونم چه تبی که فقط با شیاف ÷ایین میامدناراحتو هیچ علامت دیگه ای هم نداشتم.خلاصه جمعه عصر برگشتیم تهران و شنبه هم تب ادامه داشت تا مامانم عصر به مطب دکتر زنگ زد و پرسید که چکار کنه؟دکتر هم گفت اون آنتی بیوتیک رو قطع کنه و آزیترومایسین رو شروع کنه؟ حالا اینکه تب ربطی به آنتی بیوتیک داشت یا نه نمیدونم؟

اما من از یکشنبه صبح تبم قطع شد و چون دقیقا ٣ شب و روز طول کشید مامانم حدس میزنه یک تب ویروسی بوده؟!!نمیدونم بالاخره از آنتی بیوتیک بود یا ویروس؟

به هر حال من الان به قدری ضعیف شدم که روی پاهام هم درست نمیتونم راه برم.همش دراز میشم و کارتون نگاه میکنم.مامانم هم حریفم نمیشه که غذاهای مقوی بخورم.اما هممون خوشحالیم که اون تب لعنتی بالاخره قطع شد.فعلا هم مامان جونم (مامان مامانم) داره منو نگه میداره و حسابی بهم میرسه.با اینکه خودش هم کمر درد داره اما اجازه نمیده که من مهدکودک برم و منو پیش خودش نگه داشته .بابا جون وخاله ام هم از صبح تا عصر که مامانم بیاد دنبالم حسابی باهام بازی میکنن که بهم خوش بگذره.قلب

اینم از روزگار ما!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٦ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

چند هفته ای میشد که سرفه می کردم...سرفه هام هم مداوم نبود ها.یک روز زیاد و پشت سر هم و یک روز اصلا سرفه نمیکردم.مامان و بابا هم چون احساس کردن آلرژی هست ایندفعه زودی من رو نبردن دکتر.خلاصه این ماجرای سرفه های ما طول کشید تا اینکه دیشب رفتیم پیش عمو دکتر ناطقیان .عمو دکتر هم منو خوب معاینه کرد و گفت که ته ریه ام صدای خس خس میشنوه و قرار شد که به مدت ٣ روز دارو های آلرپی بخورم و اگه سرفه هام خوب نشد برم و از زیه ام عکس بگیرمناراحت

اینم ماجرای سرفه کردنهای ما...

راستی من فکر کنم دیروز توی مطب آقای دکتر نازنین فاطمه رو دیدم...البته مامانم شک داشت و چون یک نی نی دیگه هم همراه مامانش بود مامانم فکر میکرد اشتباه کرده اما الان که رفت توی سایت نازنین فاطمه دید بله اون کوچولو نازنین زینب بوده  و ما خبر نداشتیم..قلب

راستی یک شب حسابی گیر داده بودم که مامانم منو ببره رستوران تا صورتم رو نقاشی کنن.اونم وسط هفته ساعت ١٠ شب که مامان و بابا از خستگی از حال رفته بودن.آخرش که مامانم دید کوتاه نمیاد پا شد و با رنگ انگشتی صورتم رو نقاشی کرد.چطور شده؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۸ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

البته باید بگم یک هفته ای مونده تا سه سال و ١ماهم بشه.اما چون مامانی من در نوشتن تنبله از همین الان تاریخ یک هفته بعد رو میزنه که صدام در نیاد!

من این روزها سرماخوردم و دارم آنتی بیوتیک میخورم.البته همش بیحالم و دیروز مهد هم به مامانم زنگ زد که هیراد همش بیحاله و انگار تب داره .بیان ببرینش.فقط نمیدونم چرا عصرها تب ندارم اما تا مهد میرم میگن تب داره؟؟امروز هم مامان جونم(مامان مامانم)اجازه نداد من رو مهد ببرن و به مامانم گفت بیارش پیش من ،بهش برسم.گناه داره بچه رو نفرست مهدکودکچشمک

راستی یادم رفت بهتون بگن که من بعد اون تولدم یک عالمه کادو هم از خاله ها و دایی و پسرخاله ها و دختر خاله مامانم گرفتم که از شانس خوب خودم همش اسباب بازی بود و فعلا تا مدتها سرم گرمه..زبان

تازگیها من وقتی با مامانم بازی میکنم میگم: من بابا میشم و تو پسرم باش!خلاصه راه میرم و میگم پسرم...پسرماز خود راضیبیا برات کتاب بخونم و چون تنها کتابی که خوب حفظ هستم "گربه من نازنازیه"هستش همش اون رو برای مامانم میخونم...تازه وقتی هم که مامانم مثلا ناراحت میشه و داره گریه میکنه بهش میگم پاشو برو تو اتاق خوب گریه هاتو بکن!!!!تعجبمامانم میگه آخه بابایی یک کمی نازم رو بکش من میگم: برو تو اتاقعصبانی

فکر کنم مامان و بابا تو رفتارشون با من باید یک کمی تجدیدنظر کننخیال باطل

 

 

تازگیها توی ساخت لگو خیلی پیشرفت کردم.خیلی شکلهای جالبی میسازم که مامان و بابام حسابی کیف میکننو جالب اینه که وقتی چیزی رو میسازم از اسباب بازیهای دیگه ای هم دارم برای تکمیلش استفاده میکنم و اگه سرحال باشم بازیهای ساختنی با لگو یاچیزهایی شبیه اون مدتها سر من رو گرم میکنه.

هنوز هم آتلیه نرفتم.انشاالله در اولین فرصت باید برم و عکس ٣ سالگیم رو بگیرم.از خود راضی

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۳ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من یکی دو روزی بود که سرماخورده بودم و مامانم اینا بردنم دکتر و آقای دکتر گفت که هیچ مشکلی ندارم .تا ٢ روز دیگه هم خوب میشم.اما چشمتون روز بد نبینه که جمعه شب که میخواستم بخوابم به مامانم گفتم مامان گوشم یک کمی درد میکنه.مامانم حسابی ترسید چون من تا حالا گوش درد نشده بودم .خلاصه یک کمی که از خوابم گذشت یک دفعه شروع کردم به گریه که آی گوشم.آی گوشم...گریه

مامان و بابا هم زودی رفتن سراغ کتاب بچه ها سالمند اگر و طبق توصیه اون اول بهم شربت استامینفن دادن و بعد هم زیر سرم ٢ تا بالش گذاشتن و خواستن با حوله گوشم رو گرم کنن که این یکی رو دیگه اجازه ندادم.اما فقط ١ ساعت جواب داد و من تا صبح همین برنامه رو داشتم.تازه اینقدر هم گوش درد اذیتم کرده بود که مامان و بابام رو از اتاقشون بیرون کردم و خودم تنهایی روی تختشون نشسته بودم و گریه میکردمگریه

اول صبح شنبه من رو زود بردن دکتر. خانم دکتر گت که ٢ تا گوشهام متورم هست و با یک دنیا دارو من و مامانم اومدیم خونه و بابا رفت شرکت.الان ٢ روزی هست که دارم داروهام رو میخورم و تا دیشب هم لب به هیچ غذایی نزده بودم به جز آب.فقط دیشب یک دفعه هوس همبرگر کردم و مامان و بابا سریع برام درست کردن و یک نصفه همبرگر خوردم...الان هم میشه گفت اینقدر لاغر شدم که مامانم هم نمیشناستم!!ابرو

امیدوارم که تا جمعه حالم خوب باشه که مامان و بابا بتونن برام تولد بگیرنخیال باطل

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٤ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

خوب اینجانب به یمن ورود آقای آبله مرغون ١۵ روزی رو حسابی کیف بردیم...

خوب معلومه برای اینکه توی مهدکودک راهم نمیدادن و من هی از خونه این مامان جون به خونه اون مامان جون در رفت و آمدبودم و خیلی خیلی بهم خوش گذشت...

روزهایی رو که قرار بود پیش اون مامان جون باشم(مامان مامانم) چون راه یک کمی دور بودم و صبح نمیشد منو ببرن اونجا وشب قبلش توسط مامان و بابا به خونشون برده میشدم و شب رو بدون مامان و بابام پیششون میموندم...اصلا هم که غریبی نمیکردم هیچی تازه وقتی مامانم پشت تلفن میگفت زودی میام دنبالت میگفتم : نه...نیا من همینجا میمونممتفکرکه فکر میکنم نشونه عشق زیادم به مامان و بابام بوددروغگوو البته اینکه مامان و بابام چون جلوی بقیه نمیدونستن در مورد این فوران احساسات من چی بگن میگفتن: به روش نمیاره همش توی دلش میریزه بچه...خیلی از دوری ما غصه میخورهنگران

روزهایی هم که پیش اون یکی مامان جون(مامان بابام) بودم صبحها منو میبردن خونه مامان جون(چون راه نزدیک هست) و من یواشکی لای چشمهام رو که باز میکردم و میدیدم که دم در خونه مامان جون هستیم خیالم راحت میشد که مهدکودک نیست و دوباره میخوابیدم...

امروز هم که آخرین روز تعطیلات من هست خونه مامان جون( مامان بابا)هستم...قلب

من آبله مرغون خوبی گرفتم..اصلا تب نکردم و خیلی هم تعداد جوشهام زیادنبود. امیدوارم همتون که نگرفتین مثل من بگیرین که زیاد اذیت نشین..

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٦ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من در ٢ سال و ٧ ماه و ١٨ روزگی آبله مرغون گرفتم و خال خالی شدمنگران

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢٩ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

روز چهارشنبه که مامان دم مهدکودک اومد دنبال من یکدفعه با دیدن قیافه من شوکه شد.2 تا چشمام قرمز و متورم بود و گوشه های چشمم هم پر از چرک..مامانم حسابی ترسید و سریع به بابام زنگ زد که من رو ببرن دکتر.خلاصه بعد از اومدن بابا ما 3 تایی رفتیم پیش آقای دکتر.اونم گفت بله ..آقا هیراد هم سرمای سخت خورده و هم چشمهاش عفونت کرده..

باز هم آنتی بیوتیک!!!خدایا من تازه 25 روز پیش آنتی بیوتیکم تموم شده بود...

قطره جنتامایسین هم برای عفونت چشم که هر 4 ساعت یکبار باید ریخته میشد.خوب من کلا با دارو هیچ مشکلی ندارم ..تازه وقتی مریض میشم علاوه بر شربت خیلی هم دوست دارم که بهم قرص هم بدن!!!

اما قطره چشم ..نه!!!چشمتون روز بد نبینه که این مامان و بابای من توی 3 روز گذشته با چه بدبختی قطره رو توی چشم من میریختن..من به هیچ وجه رضایت نمیدادم و وضعیت چشمم هم طوری نبود که بشه براحتی از قطره گذشت...خلاصه هر بار به اندازه 1 تا 2 ساعت گریه میکردم اونهم چه گریه ای...از انواع تنبیه و تشویقها برام استفاده شد.حلا بعضیهاش که جواب میداد برای دفعه بعد دیگه جواب نمیداد...بسیار شکلات بود که نصیبم شد...یک ماشین بنز خوشگل بود که به عنوان جایزه گرفتم..نزدیک بود آقای آشغالی بیاد تمام اسباب بازیهام رو ببره...و خلاصه از این ماجراها...

حالا خدا رو شکر چشمم خوب شده اما هنوز مشغول آنتی بیوتیک خوردن هستم.

حلا بریم سراغ وضعیت پوشک گیری..

من دیگه بطور کامل ج ی ش م رو میگم و روی اون کنترل دارم....اما برای دستشویی رفتن نوع دوم اصلا دوست ندارم بدون پوشک یا شورت این کار رو انجام بدم...اگر هم بخوام تا میرم دستشویی زود ناراحت میشم و نمیگذارم انجام بشه و میگم میترسم...

حالا مامانهای با تجربه یک کمکی به ما بکنن لطفانگران

البته مامانم هنوز تا دستشویی نوع دومم مشکلش حل نشه من رو توی مهد بدون پوشک نمیفرسته...  میترسه باهام برخورد خوبی نشه...اما کاملا حواسم هست که اگه پوشک پام نباشه برای ج ی ش کردن حتما اطلاع میدم و میرم دستشویی...

پس منتظر کمکهای بی دریغتون هستیمنیشخند

پ.ن:میشه یک دکتر اطفال خوب سمت غرب تهران به من معرفی کنین...ممنون میشم

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٩ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

خوب مثل اینکه سلامت بودن من چند هفته ای بیشتر طول نکشید و دوباره از دیروز صدام گرفته و از صبح امروز هم که بلند شدم سرفه کردنم شروع شده.البته ایندفعه از اول به آخره انگار.چون معمولا وقتی سرما میخورم مرحله آخرش سرفه کردنه اما ایندفعه مرحله اولش سرفه شده!!

من دیگه شبها وقتی ساعت خوابم میشه و مامان بهم میگه هیراد بلند شو برای خواب آمادت کنم میگم بابا بیاد اتاقم و برام کتاب بخونه.البته اون روزهایی که با بابا میونم خوب نبود بابام خیلی غصه میخورد ولی فکر کنم الان فهمیده چه روزگار خوبی داشته.چون حالا نزدیک به یکساعت باید توی اتاق من روی زمین دراز بکشه(دیگه 2 تایی توی تخت من جا نمیشیم!)و برام انواع کتابها رو بخونه.دیشب که دیگه بابا حوصله نداشت مامانم با روشهایی که خودش بلده من رو راضی کرد که خودش بیاد و برام کتاب بخونه.البته باید بگم که مامانم زودتر از من خوابش برد!!!!

راستی این واکسن آنفولانزای ما هم داستانی شده ها.تا حالم روبراه میشه و مامان و بابا تصمیم میگیرن من رو ببرن دکتر که برام بزنه دوباره سرما میخورم.خدا کنه ایندفعه زود سرماخوردگیم خوب بشه که این واکسنم عقب نیوفته.

جدیدا اینقدر قشنگ پشت تلفن حرف میزنم که نمیدونین.دیروز وقتی گوشی رو برمیداشتم و دیدیم که مامان جونم(مامان مامانم)پشت تلفن بود بعد از یک کمی سلام و خوش و بش میگم : بابا ژون چطوره؟خوبه؟ یا پریشب وقتی با اون یکی مامان جونم صحبت میکردم پرسیدم: عمه خوبه؟ تجاست (کجاست)؟

اینم از ما!!.....

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٥ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من دیگه از این وضع خسته شدم...هنوز ۴ روز از تموم شدن آنتی بیوتیکم نگذشته بود که دوباره مریض شدم

آقای دکتر گفت که یک ویروس جدیده...نمیدونم من اینطوریم یا همه وقتی میرن مهدکودک اینطوری میشن.شاید هم ایراد از مهدکودک منه! الان 3 شبه که تا صبح سرفه میکنم و نه میتونم خودم بخوابم و نه میگذارم مامان و بابام بخوابن... فکر کنم در کل این ماه 10 روز بیشتر مهدکودک نرفتم!!

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢۸ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

سلام.من بعد از چند روز دوباره برگشتم.الان دیگه حالم خوب شده اما تا همین امروز صبح داشتم آنتی بیوتیک میخوردم.عجب مریضی بود ها!!!

اولش استفراغ بعد تب بعد اسهال بعد دلپیچه بعد آبریزش بینی بعد سرفه بعد شروع آنتی بیوتیک و شربت سرفه....و در نتیجه نرفتن به مهد برای ۴ روز....

بعدش هم مامانم از من گرفت بعد هم بابام گرفت.بعد باباجونم(بابای مامانم) بعد خاله لادن بعد مامان جونم...

دیدین این ویروسهای مهدکودکی عجب قدرتی دارن...

بابت مریضیم هم تولدم به هم خورد و افتاد به یکی ٢ هفته دیگه اگه انشاالله همه سالم و سلامت باشن.

چند روزه رو هم رفته بودیم شمال ...هوا عالی بود بارون میامد اما نم نم بود  و خیلی خوش گذشت.بماند که چند تا از فامیلها هم این ویروس رو از باباجون و مامان جونم گرفتن ...خلاصه همه از مهد رفتن من شاکی شدن چون فکر نمی کردن که همه فامیل گرفتار مریضی بشننیشخندنگران

 

 

این حلقه گل هم تقدیم به تمام کسایی که تولدم رو تبریک گفتن

مرسی که یادم بودین

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٠ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

هنوز 4 روز بیشتر ازمهد رفتنم نمیگذره که مریض شدم.

دیشب مامانم دید که اصلا سرحال نیستم. یک کمی که گذشت حالم بهم خورد.

شب هم تب کردم.نصفه شب تبم خیلی بالا رفت .

امروز هم نرفتم مهد و صبح تا ظهر مامانم پیشم بود و از ظهر به بعد هم بابام.

اینم از اثرات مهدکودک.باید قوی بشیم دیگه!اوه

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٦ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

اول از همه بگم که سوختگی پام خوب شد .اما تنها چیزی که کمک کرد این بود که مامانم منو باز گذاشت و هر بار که خودم رو خیس کردم پام رو با صابون شستش و به طرز معجزه آمیزی بعد از یکروز خیلی بهتر شدم و الان هم دیگه خوب شدم..هیچکدوم از کرمها،پودرها و دواها هم به اندازه باز گذاشتن و آب و صابون بهم کمک نکردن.

Free Image Hosting at allyoucanupload.com


من جدیدا برای همه با دستم بوس میفرستم مخصوصا اگه در حال بیرون رفتن از خونه باشن ..
وقتی هم که میرم بیرون حتما باید عینک آفتابیم رو بزنم.البته تا چند دقیقه ای روی صورتم تحملش میکنم...
عاشق این شدم که برم پشت مامان یا بابام قایم بشم بعد با دستم آروم بزنم پشتشون و تا برگردن به طرف من جیغ بزنم و فرار کنم...خیلی با این بازی کیف میکنم...
خیلی هم روی موهام حساسم.حتما باید در هر فرصتی که برسی،شونه ای چیزی به دستم برسه موهام رو شونه کنم...
جدیدا توی حمام نمیگذارم که مامانم سرم رو بشوره و دلم میخواد خودم سرم رو بشورم که خوب مطمئنا باعث درگیریهای زیادی توی حمام بین من و مامانم میشه...تازی اگه لیفم هم دم دستم باشه میخوام بلافاصله از توی وانم بیام بیرون و کف حمام رو با لیفم بشورم

نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/٢٩ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

چرا آخه من اینقدر شیطون شدم؟؟؟
دیروز داشتم بازی میکردم مامانم هم کنارم نشسته بود خودم رو خواستم مثل همیشه روی بالشت بندازم و صورتم رو توش ببرم وکیف کنم که خوردم به مبل و بالای پلکم ،زیر ابروم شدیدا ورم  کرد و یک خراش هم برداشت....مامانم دیروز از وقتی که اومد خونه فقط روی پا بود ...یا دنبال من میدوید...یا منو دستشویی میبرد(آخه من جای پوشکم سوخته و مامانم همش منو باز میگذاره.ولی اصلا فکر نکنین مامانم منو دستشویی میبرد تا ....کنم بلکه میبرد تا خرابکاری قبلیم رو درست کنه

) یا باهام فوتبال بازی میکرد.....فقط این وضعیت مامانم از یک جهت خوبه که حداقل وقتی خونه میاد یک کمی تحرک داره و تا حدی جبران پشت میز نشینی ادارش رو میکنه....

تو رو خدا به ماماناتون بگین حسابی مراقبت پاهاتون باشن که به خاطر پوشک نسوزه...خیلی بده

نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/٢۳ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

اینجوری بهتره نه؟موضوع حرفهایی رو که میخوام بزنم توی تیتر مینویسم بعد هرکی دوست داشت میخونه..
من روز چهارشنبه ظهر وقتی مامانم سرکار بود و با پرستارم توی خونه بودم یک لحظه که پرستار از من غافل شد رفتم روی مبل و دستم رو دراز کردم که کلید در بوفه رو بگیرم و چشمتون روز بد نبینه که از روی دسته مبل پرت شدم روی زمین و در مسیر سقوطم لپ چپم با شدت به لبه شیشه میز برخورد کرد و شدیدا کبود و زخم شد...الان دیگه فقط یک کمی از اثراتش باقی مونده....

Free Image Hosting at allyoucanupload.com


....
روز جمعه شب مامان و بابا منو بردن پارک ملت البته قابل ذکر هست که خودشون میخواستن برن رستوران بعد دیدن هنوز گشنشون نیست گفتن هیراد رو ببریم یک کمی توی پارک باری کنه.خلاصه پارک خیلی شلوغ بود و به خاطر وجود اونهمه بچه من خیلی هیجان زده شده بودم و همینطور که مامانم دستم رو گرفته بود از اینور پارک به اونطرف میدویدم...سوار الاکلنگ که شدم خیلی بهم مزه داد و اصلا ولکن ماجرا نبودم و تازه وقتی هم سوار الاکلنگ بودم تاب تاب عباسی میخوندم!!!
بعد هم که آقای بادکنک فروش رو دیدم گیر داده بودم که باکی،باکی....و از اونجا مامانم و بابا دوزاریشون افتاد که کم کم دارم خطرناک میشم و همین روزهاست که دیگه هرچی ببینم بخوام بخرن برام....بعد هم که رفتیم رستوران اگه فکر کنین لب به چیزی زدم کاملا اشتباه کردین حتی یک سیب زمینی هم نخوردم و فقط نون خورد کردم و به سر و صورتم مالیدم و در حدی رستوران رو کثیف کرده بودم که مامانم از خجالت داشت آب میشد....
....
راستی من در 14/5 ماهگی دندون نهم رو افتتاح کرد...دندون آسیا بالا سمت راست....مبارک باشه ایشاالله...به سلامتی

نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/٢٢ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من دیگه از دیروز ظهر تبم قطع شد و چند تا دونه قرمز روی بدنم ظاهر شد که با توجه به پیش بینی دکترم این بیماری اسمش سنجاقک بوده و ویروسی هستش و بیشتر برای بچه های سن من ایجاد میشه و هیچ دارویی هم نداره..البته طبق گفته دکتر 3 روز تب داره که مال من تقریبا 4 روز طول کشید...اما خدا رو شکر که حالم خوب شده ...چون مامان بابام اون شب توی بیمارستان مردن و زنده شدن!
راستی خاله مونای آتلیه ای هنوز عکسهام رو نداده وقتی گرفتم حتما اینجا میگذارم....
یه چیز دیگه هم اینکه من 2 قدمم شده 3 قدم تو راه رفتن ولی فقط وقتی مامانم جلوم میشینه و میگه هیراد بیا راه میرم و خودم اصلا امتحان نمیکنم...فکر میکنین چطور میشه شجاعت من رو تقویت کرد...البته پیش خودتون بمونه ها..مامانم با اینکه از 9 ماهگی کاملا جمله میساخته و حرف میزده اما از بس که شجاع بوده تا 15 ماهگی راه نیفتاده ...حالا هی منو مجبور میکنه که راه برم....

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٧ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

سلام...اول از همه روز همه مامانا با تاخیر مبارک..مخصوصا روز مامان خودم که امسال کاری کردم از 2 شب قبل روز مادر تا امروز اجرش پیش خدا صد برابر بشه...
من از روز سه شنبه تب کردم اونم چه تبی!!!این اولین بار که اینطوری تب میکردم...مامانم هر شب پیشم میخوابید و تا صبح مراقب بود که تبم بالا نره ...چهارشنبه هم سرکار نرفت و پیشم موند...
وقتی چهارشنبه رفتیم پیش عمو دکترم (همونی که جمعه ساعت 6 توی شبکه خبر حرف میزد)
گفتش که هیچ علامتی از مریضی و سرماخوردگی ندارم و باید تا سه روز صبر کنیم اگه تبم قطع نشد برم آزمایش خون و ا-د-ر-ا-ر بدم....
مامان و بابا تا دیروز عصر صبر کردن اما وقتی دیدن که تب من قطع نشد و کماکان 40 درجه بود منو بردن بیمارستان و ازم خون گرفتن...خیلی بد بود خیلی بد....امیدوارم هیچ وقت ازتون خون نگیرن چون بدترین لحظات زندگی هم خودتون و هم مامان و باباتون هستش...نه فقط شما که اونها هم همپای شما گریه میکنن.....
خلاصه تا ساعت 12:30 شب بیمارستان بودیم تا جواب آزمایشها رو دادن و خوشبختانه هیچ عفونتی دیده نشد و ما به خونه برگشتیم و من کماکان تب دارم.....
از دست این ویروسهای نامرد!!!!

پ.ن:راستی من امروز 1 سال و 1 ماه و 1 هفته و 1 روزم هست......چه سن جالبی!
پ.ن: مرسی از مامان آرش وروجک که یادم انداختن امروز 07/7/7 هم هستش ...چه تصادف جالبی!!

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٦ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

سلام .من سه شنبه واکسن یکسالگیم رو زدم.خیلی گریه کردم....آقاهه گفت یکهفته دیگه تب میکنم و ممکنه دونه های قرمز هم بزنم...ولی دیشب یک کمی بدنم گرم بود...همش هم نق نق و گریه داشتم.
میدونین دیروز چی شد؟؟من افتادم زمین اونم چجوری!!!من خوشم میاد که برم دستم رو به در wc بگیرم و بلند بشم(وقتی در بسته هست)و سعی کنم که پام رو روی لبه سنگ دم در بگذارم و روش وایستم..که در این مواقع مامان و بابا سریع خودشون رو به من میرسونن تا من رو از اونجا دور کنن چون خیلی از این کارم میترسن.دیروز هم همین کار رو کردم اما تا مامان و بابا خودشون رو به من برسونن دستم لیز خورد .........و چشمتون روز بد نبینه که افتادم و گوشم دقیقا خورد به تیزی لبه سنگ پایین در و من از شدت گریه و درد ریسه رفتم ....اول مامان و بابا همش دست به سرم میکشیدن که ببینن کجای سرم آسیب دیده اما بعد که دیدن بالای گوش چپم متورم و قرمز شده محل اسیب دیدگی رو کشف کردن...خلاصه که گوش طفل معصوم ما تا آخر شب باد کرده بود و امروز صبح هم یک کمی محل ضربه خون مرده شده...
از این به بعد اگه مامان من یکی دودقیقه هم برای خودش داشت دیگه باید فراموش کنه و به جز یک سانت بیشتر با من فاصله نداشته باشه حداقل تا 8 شب که بابا بیاد......
طفلکی مامان...چاره ای نیست دیگه...
راستی بهتون گفته بودم که من دلم میخواد از صبح تا شب فقط نانای کنم...از روی مبل برم بالا نانای کنم و بعد بیام پایین نانای کنم...دستم رو به در و دیوار بگیرم و بالا برم و نانای کنم...توی تاب بشینم نانای کنم..توی تختم وایستم و نانای کنم...وقتی مامان میخواد عوضم کنه نانای کنم..صدای چرا که بیاد نانای میکنم...و اگه در حالتی هم باشم که مشغول سرگرمیهای دیگه باشم با اولین صدای ریتم دار که اصلا دلیلی هم نداره موزیک باشه بلافاصله کمرم رو تکون میدم و دستهام رو بالا میبرم و مچم رو توی هوا میچرخونم....آخه من خیلی روی چاقی حساسم و میترسم که مبادا یک پرده گوشت اضافه بیارم برای همین دائم مشغول فعالیتهای بدنی شدید از جمله نانای هستم...

و خبر آخر اینکه دندون هشتم من در کنار دندانهای پایین در یکسال و 14 روزگی از لثه بیرون اومد....

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢۳ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

هپیچه...سلام....من سرماخوردم...
میدونین چیه؟آخه یعنی که چی مامانم برای روزهای تعطیلی برنامه خرید میگذاره...روزهای تعطیل مال بازی من و مامان و بابا هستش وکسی نباید برای اون برنامه ریزی کنه.
و چون مامان من برای این چند روز تعطیلی برنامه خرید رفتن گذاشته بود (البته به همراه من)و من هم دلم میخواست توی خونه بازی کنم سرماخوردم تا تمام برنامه های مامانم نقش بر اب بشه
خلاصه من از روز پنجشنبه حسابی سرماخوردم و آبشاره که از بینیم جاریه و این مامان و بابای بیچاره من هستن که با دستمال دنبال روروئک من میدون که جلوی این آبشار رو بگیرن....
راستی اون یک میلیمتر ضخامتی رو که در ماه گذشته مامانم با تلاش بی وقفه در لپهای من ایجاد کرده بود در عرض یک شب سرماخوردگی به طور کامل آب شد
یک کوچولو هم تب داشتم .....هنوز هم همونطوریم .....اصرار نکنید تا مامان قول نده که برنامش رو بهم بزنه من خوب نمیشم
یک کار جالب هم یاد گرفتم...دیگه به جای اینکه یک دسته از موهای مامانم رو بگیرم بکشم....با دقت تمام یک تار موی مامانم رو انتخاب میکنم و با قدرت تمام اونو میکشم....وقتی صدای جیغ مامانم بلند شد یک عالمه میخندم

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

دیروز روز تعطیل بود و من با مامان و بابا حسابی توی خونه بازی میکردم....
ظهر قرار بود بریم خونه مامان جون بابا و مامان هم داشت تند تند غذاهای من رو حاضر میکرد...
بابا مثل همیشه من رو گذاشت و سط تخت خودشون و دور من هم بالش گذاشت و یک دقیقه از اتاق رفت بیرون...
من طبق معمول غلط زدم و اومدم روی شکمم ... یه لباس نارنجی اونورتر بود .اما دست من نمی رسید...شما هم که میدونین من در مورد رنگ نارنجی نمی تونم بدون عکس العمل باشم....هی دستم رو دراز کردم که بگیرمش اما نمیشد منم هی کج شدم هی کج شدم و یکدفعه دیدم دارم غلط میخورم...و چون سرعتم غلطم زیاد بود یه غلط دیگه هم خوردم و از روی بالش هم رد شدم و....................................................اونوقت افتادم روی سرامیک...........................................
و قبل از اینکه گریه کنم صدای جیغ مامانم رو شنیدم و بعدش هم خودم زدم زیر گریه اونهم چه گریه ای...مامان و بابا هر کار که میکردن ساکت نشدم..تا اینکه....اگه گفتین چی ساکتم کرد؟؟؟؟تلفن
وقتی بابا تلفن رو بهم داد دیگه گریه یادم رفت...
اما مامان و بابا خیلی ترسیدن و میخوان امروز به دکترم زنگ بزنن و بگن اگه لازمه از سرم عکس بگیرن...اما من که احساس میکنم تازه با این ضربه شیطونتر هم شدم

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/۱٩ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

سلام.اگه چند روزی از من خبری نبود برای این بود که حسابی مریض شده بودم.یک سرماخوردگی سنگین...همش سرفه می کردم و حالم بهم میخورد.مامان و بابام حسابی ترسیده بودن.البته آقای دکتر گفت که چیزی نیست و فقط باید شربت سرفه بخورم.اما خیلی بد بودفقط یک خوبی که داشت این بود که مامان و بابا همش توی اتاق من بودن.شب هم همونجا پیش من خوابیدن.آخه هوای اتاقم رو مرطوب کرده بودن و من نمی تونستم از اتاق بیام بیرون اونوقت دوباره سرفه ام میگرفت و حالم بهم میخورد.واسه همین اونا اومده بودن پیش من.شنبه هم مامانم نرفت سر کار و پیش من موند.امروز یک کمی بهتر شدم....

مامانم از یک هفته قبل از بابام قول گرفته بود که منو ببرن نمایشگاه اسباب بازی..حیف شد..نشد که بریم.مامان و بابا ترسیدن که توی هوای سرد منو ببرن بیرون....

 

امیدوارم هیچ وقت مریض نشین..آخه خیلی بده

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۱٩ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |