Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers غذا خوردن - رنگ زندگی

رنگ زندگی

خوب اوضاع غذا خوردن من از هیچی خوردن یک کمی بیرون اومدو به کمی خوردن تبدیل شده!

دیروز میترا جون مربی مهدکودکم به مامانم گفت که برای هیراد کیک نگذارین چون اصلا نمیخوره و برعکس نون و پنیر یا نون و کره و عسل بگذارین.مامانم هم گفت که این که خیلی بهتره .حتما لقمه براش میگذارم.حالا امروز مامان برام هم نون و کره و عسل گذاشته و هم نون و پنیر و گردو تا ببینیم وضعیت امروز چی بوده و گزارشش رو از میترا جون بگیریم!متفکر

قبلا گفته بودم که من آلو خیلی دوست دارم؟؟؟آره من عاشق آلو هستم.آخه باعث میشم لاغر بشم و چربه اضافه نیارم!!!!!!البته برای یک مورد دیگه هم خوبه و چون من نیاز به رفع اون مورد دارم مامانم هم روزی ٣ تا آلو بهم میده که بخورمخجالت

کاهو و سکنجبین هم دوست دارم...لواشک هم دوست دارم و در عوض شیرینی زیاد دوست ندارم....غذاهای چرب زیاد دوست ندارم...حالا به نظر شما من چطوری میتونم لاغر نباشم؟؟؟!!!!خیال باطل

=============

راستی من خیلی به برنامه های مستند حیوونها علاقه دارم.وقتی داره نشون میدم میخکوبش میشم و حاضر نیستم اصلا از جلوی tv بلند بشم...تازه دیشب کانال 4 داشت یک برنامه مستند از یک کارخونه ساخت تجهیزات فولادی رو نشون میداد و من اینقدر خوشم اومده بود که وقتی صدام میکردن عصبانی میشدم و میگفتم دارم برنامه تماشا میکنمعصبانی

یه سوالی داشتم؟مامان من تازگیها به این نتیجه داره میرسه که بچه های هم سن من خیلی کلاسهای متفرقه میرن مثل نقاشی،موسیقی،شنا...(از توی وبلاگها خونده)اما من فقط میرم مهد و میام خونه!!حالا میخوام ببینم شماهایی که کلاس میرین مهد هم میرین...اصلا کی میرسین کلاس برین...؟مامانهاتون شاغلن؟میشه من رو هم راهنمایی کنین؟؟؟


 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢۱ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

زردآلو رو میگم.دیروز مامانم به من زردالو داد و من خیلی کیف کردم.آره میدونم الان زردالو نیست ولی مامانم برگه زردالو رو جوشوند و تو مخلوط کن ریخت بعد صافش کرد و به من داد....
خیلی خوشمزه بود.تازه یک کمی پوره سیب هم قاطیش کرده بود نمی دونین چی شده بود
وقتی تموم شد خیلی غصه خوردم و گریه کردم....
پنجشنبه شب رفته بودیم خونه فروغ جون(از ترس خاله لادن از امروز با عرض پوزش از تمامی دوستهای مامانم تنها به خاله اصلیم اجازه دارم بگم خاله) و عمو سهیل.خیلی خوش گذشت.بهم یک عالمه عروسک دادن که بازی کنم و منم تا تونستم دل و جیگر عروسکها رو بیرون کشیدم.هی مامانم منو میخوابوند هی فروغ جون بیدارم میکرد تا باهام بازی کنه.حالا صبر کن فروغ جون نی نی دار بشین اونوقت ..
راستی من یک هفته بی پرستار شدم.آخه پرستارم یک هفته به خاطر یک مشکلی نمیتونه بیاد پیش من و من قراره 2 روزی پیش مامان جون بابا و 2 روزی پیش مامان جون مامان باشم.البته قابل ذکره که مامانم هنوز برای 1 روزه باقیمانده فکری نکرده....شاید تو کیفش قایم بشم و برم سرکار

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٢٥ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من عاشق پوره سیب شدم....

باورتون میشه؟؟؟اصلا میدونین چرا من آب سیب رو دوست نداشتم؟آخه مامانم از این سیب زردها که یک کمی ترش مزه هستن به من میداد خوب منم حالم بد میشد.بعدش مامانم خیلی فکر کرد ...هی رفت توی اینترنت گشت و گشت تا یک عالمه اطلاعات بدست آورد و فهمید که اصلا نباید آب سیب رو همینطوری به من بده...اولا باید یک سیب شیرین انتخاب کنه بعدش اون رو بپزه و بصورت پوره به من بده که هم سیب خورده باشم و هم استریلیزه باشه...

کیف کردین؟حالا من  پوره سیب رو خیلی دوست دارم و پوره موز رو هم همینطور(البته این یکی رو مامان فقط توی شیر له میکنه)۳ روز هم هست که سرلاک گندم میخورم...البته هنوز در اینکه به من میسازه یا نه مامانم به نتایج قابل قبولی نرسیده...

تازه چند روزیه که توی سوپم عدس و کدو حلوایی هم میریزه....بابا من واسه خودم مردی شدم ها

ولی امروز خیلی روز خوبی نبود...آخه به ۲ تا پاهام آمپول زدن...مامانم میگه اینا واکسنه برای اینکه مریض نشم...نمیدونین چقدر درد داشت...یک عالمه گریه کردم...الان هم تب دارم و اصلا حوصله هیچکس رو ندارم ....میخوام بخوابممممممم

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۱٢ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من دیروز برای اولین بار طعم یک میوه رو چشیدم.البته آب میوه اونم حدود ۲ تا ۳ قطره تازه رقیق شده.مامانم برام آب سیب گرفت و طبق کتاب تغذیه و روشی که توش گفته بود آب سیب رو توی لیوان درپوش دار ریخت که بهم بده بخورم.من اولش که لیوانم رو دیدم فکر کردم که اسباب بازی هست وسریع دستم رو دراز کردم که بگیرمش و باهاش بازی کنم.اما مامانم اونوآورد طرف دهنم و منم مثل شیشه شیرم شروع کردم به مکیدن سر لیوان.اولش چون هیچی توی دهنم نمی اومد هی میخندیدم و فکر میکردم بازیه.اما بدش نمیدونم چرا قیافم کج و کوله شد.زبونم رو تا جایی که ممکن بود آوردم بیرون.هی مامانم میگفت پسرم این آب سیبه...خوشمزه هست...اما به نظر من که خیلی یه جوری بود و دیگه نخوردم.

راستی تا یک ساعت بعدش هم هر وقت لیوانم رو میدیدم فکر میکردم باید زبونم رو تا جایی که ممکنه بیرون بیارم......

البته از چشمهای مامانم فهمیدم که یک نقشه هایی برای آب میوه دادن به من داره...خدا رحم کنه

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢۳ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من عاشق حریره بادوم هستم.قبلا مامانم ظهرها بهم میداد که بخورم اما از وقتی که آقای دکتر گفته سوپ بخورم مامانم طبق برنامه ای که توی کتاب تغذیه کودک خونده حریره رو در برنامه صبحانه من قرار داده.

من وقتی که بشقابم رو میبینم میفهمم که وقت خوردنه و هنوز هیچی نخورده شروع به ملچ و مولوچ میکنم. مامانم خیلی یواش کار میکنه آخه من تا حریره رو قورت میدم دهنم بازه ولی مامانم هنوز قاشق بعدی رو پر نکرده و همینطور دهنم رو باز نگه میدارم.تازه اگه زیادی طول بکشه جیغ و داد هم میکنم....

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢٠ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |