Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers عید - رنگ زندگی

رنگ زندگی

عید همگی مبارک

امسال روز دوم عید دوربین از دست آقا هیراد افتاد زمین و لنزش مشکل پیدا کرد.برای همین با موبایلهامون عکس گرفتیم که هنوز رو کامپیوتر نریختیم و فعلا عکسی نداریم.

یک هفنه تهران بودیم و یک هفته شمال.هیراد هم تا تونست بازی کرد و دوید و خدا رو  شکر از آپارتمان نشی دور بود.عیدی هم حسابی جمع کرد.البته لازم به ذکر هست که بگم امسال بسیار حواسش به پول بود!

از ٢۴ فروردین هم کلاس نقاشیش شروع میشه و خیلی مشتاقه که زودتر اون روز برسه.

---------------------------------

مامان : هیراد جونننننننننننننننننننم.....هیراد...............

هیراد: بععععععععععععععععععععله

مامان : خیلی خیلی دوست دارمقلب

هیراد: میدونم بابا......خوب معلومه دیگه ...همه مامانها بچه هاشون رو دوست دارن!!!!!!!!!!

(کاش اینجا یک آیکن ضایع شدن هم داشت!)

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱۸ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

سلام.بازم سال نوتون مبارک.فکر نکنین من یا مامانم تنبل بودیم ها.آخه دوربین پیشمون نبود و ترجیح دادیم صبر کنیم تا دوربین بیاد دستمون و پستمون بدون عکس نمونه.من امسال اولوین بار بود که داشت

م معنی عید رو درک میکردم.تمام سفره هفته سین خونمون رو هم من چیدم.البته مامانم دستم میداد و من می چیدمش.خوب کمکهایی هم داشتم.ولی از چیدن سفره هفت سین خیلی لذت بردم.

 

بعدش هم میگفتم حالا که سفره هفت سین رو چیدیم چرا مهمونا نمیان.هرچی مامان و بابا میگفتم که

ما سفره رو برای خودمون چیدیم قبول نمیکردم و فکر میکردم برای مهمونهاست و باید همون شب اول یک عالمه مهمون بیاد خونمون.

تخم مرغها رو هم خودم با رنگ انگشتی رنگ کردماز خود راضی

از مامان و بابا هم ٢ تا جعبه اسباب بازی playmobil کادو گرفتم.یکی ست ایستگاه کنار دریا و یکی هم اسطبل و اسب و اسب سوارش.بقیه جاها هم که میرفتم عیدی همه جوره گرفتم و خوش به حالم شدنیشخند

اما از روز 7ام عید بابام باید میرفت ماموریت چین و من و مامانم هم با مامان جونم اینا رفتیم شمال.این بود که تا روز 18 ام فروردین بابام رو ندیدم و حسابی دلم براش تنگ شده بود.یک بار هم پشت تلفن تا صداش رو شنیدم مثل ابر بهار گریه میکردم و گریه ام هم بند نمیومد.اما بابام که برگشت و برام اسباب بازی سوغاتی آورد از دلم دراومدچشمک

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۱ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

سلام به همه دوستای خوبم که دلم برای تک تکتون یه ذره شده بود.دوباره سال نو مبارک..تعطیلات عید خیلی خیلی خوب بود و خوش گذشت.یک عالمه عید دیدنی رفتم و یک عالمه هم عیدی گرفتم.از خرس عروسکی و ماشین و هواپیما و لاک پشت و خرگوش و هاپوی واق واقو گرفته تا لباس و کفش و پول...من نمیدونستم که عید اینقدر خوبه..البته باید اعتراف کنم که هنوز هم دوزاریم نیفتاده که چرا هرجا میرفتم که یه چیزی بهم میدادن...بعضیا بهم چندتا کاغذ میدادن که من تا میامدم پاره یا مچالشون کنم مامان و بابا زودی از دستم میگرفتن ...بعضیا هم بهم کادو میدادن...
میدونین چیه من فکر میکنم هر کادو به 3 قسمت تقسیم میشه که با هر 3 قسمتش میشه حسابی بازی کرد...اولش کاغد کادو هست که خیلی بازی باهاش مزه میده...بعدش جعبه اسباب بازی یا مارک لباس هست و بعدش هم خود اسباب بازیه که اگه خسته نشده باشی میتونی باهاش بازی کنی....
چند روزی هم رفتیم شمال ....خیلی خوش گذشت ...خونه خاله لادن بودیم...آخه خاله لادن شمال درس میخونه ...
اونجا خیلی خوب بود چون آدمها زیاد بودن نوبت به همه میرسید که با من بازی کنن.منم که عاشق اینم که زیر بغلم رو بگیرن و یه توپ جلوی پای من بذارن و من هی شوت کنم...این چند روزی که شمال بودم خیلی فوتبالم قوی شده....فقط نمیدونم چرا هرکی منو میداد به نفر بعدی تا چند دقیقه کمرش راست نمیشد...
ولی میدونین چیه؟بهترین قسمت عید این بود که همش با مامان و بابا بودم...بیرون میرفتیم...بازی میکردیم...غذا میخوردیم...کاش تند تند عید بشه...

راستی این عکسی که گذاشتم بهترینش بود..چون یکدونه عکس مرتب ندارم که درست توی دوربین نگاه کرده باشم و در حال حرکات آکرباتی نباشم....

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱٤ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

امروز اومدم که به همه عید رو تبریک بگم و آرزوی یک سال خوب خوب رو برای دوستای کوچولوی خودم داشته باشم.امیدوارم که همتون عید بهتون یک عالمه خوش بگذره...راستی سر سال تحویل هرکی که بیدار بود منو هم دعا کنه....من که فکر کنم خواب باشم..
.

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/٢٦ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |