رنگ زندگی
روزهای میگذرن و من تند تند بزرگ میشم و چیزی به مدرسه رفتنم نمونده.... دیگه اینروزها حوصله پرستارم و ندارم...البته حق دارم بزرگ شدم و تو خونه موندم اذیتم میکنه...دوست دارم همش در حال بازی باشم.اونم با بچه ها...اما مامانم میگه یک کم دیگه صبر کن مدرسه شروع میشه و هر روز میری بازی با بچه ها...پرستارم تا نیمه شهریور میاد و بعدش اون دو هفته رو باید با خونه مامان جون ها پرش کنم... کلاس زبانم هم تموم شد و دیگه این ترم نرفتم تا برم مدرسه و زبان رو اونجا ادامه بدم. کلاس موسیقی هم همچنان مشغولم.این ترم فلوت رو شروع کردیم.فعلا در حد تو تو گفتن در فلوت ریکوردر هستیم...... کلاس نقاشی رو هم میرم و روز به روز علاقه ام به نقاشی داره بیشتر میشه.منم که حاضر نبودم یک ثانیه توی خونه پای نقاشی بشینم حالا عاشق نقاشی شدم و هر روز نقاشی میکشم...واقعا مامانم خوشحاله که کلاس نقاشی کانون اینقدر رو من تاثیرگذار بوده... قرار شده روزهایی که پیش باباجونم مبرم (بابای مامانم) باهام نقاشی کار کنه آخه باباجون من سالها گرافیک و نقاشی کار کرده و الان تابلوهای خونه ما و مامان جونم اینا همش کارهای باباجونمه...حیف نیست استاد من نشه؟ بعضی روزها هم با گلاره جونم(دختر عمه ام)قرار میگذارم ولی نمیدونم توی این قرارا چرا همش این مدلیه که من برم خونه انها!!!اصلا فکر نکنین که به خاطر ایکس باکس و کینکت هستش ها اونجا که میرم از اول تا آخر که چراغ کمبود شارژ کینکت روشن بشه من و گلاره و کاهی هم بهنام(پسر عمم) و عمه و شوهر عمم مشغول بازهای بکس و پینگ و پونگ و والیبال و غیره هستیم...خداییش خیلی فعالیت بدنیه خوبیه.اما لازمه که حتما خونه آدم طبقه اول باشه! و اما وزنم که دیگه برای خودم هم شده غصه که چرا از 16 تکون نمیخوره...البته اصلا جای تعجب نیست...بازم خدا رو شکر که کم نمیشه....یعنی دقیقا در حد سوخت و ساز میخورم...دریغ از یک گرم ذخیره.......... هفته پیش هم 2 روزه رفتیم مشهد و برگشتیم البته برای شادی نبود اما خوب من همون زمانی رو هم که بودیم مشغول بازی بودم.....و اصلا نفهمیدم این دیگه چه جور مسافرتیه که تا رسیدیم برگشتیم.............. پنجشنبه صبح 3 تایی با ماشین خودمون راه افتادیم.یک نقشه ایران هم همراهمون بود که قشنگ بفهمیم داریم از کجاها رد میشیم.من هر 15 دقیقه یکبار نقشه رو با مامانم چک میکردم که دقیقا بدونم چقدر رفتیم و چقدر مونده.... منم که روی صندلی عقب برام یک رختخواب آماده شده بود و هر وقت خواستم خوابیدم و هروقت نخواستم بازی کردم..یک عالمه هم با حرفهام سر مامان و بابا رو گرم کردم. ظهر به اصفهان رسیدیم.ناهار رو اونجا خوردیم .33 پل رو هم دیدیم که روی یک کویر خشک ساخته بودنش!!یعنی اینقدر وقت بود که خشک شده که یک عالمه سبزه کف زاینده رود سبز شده بود.حیف........ ساعت 6:30 عصر رسیدیم به شیراز و رفتیم هتل.بعد از یک استراحت کوچیک فالوده خوری رو شروع کردیم.چون ما قصد کرده بودیم توی اون اون 2 روز نیمی که اوجا هستیم تا جایی که میشه فالوده شیرازی بخوریم! خلاصه توی این چند روز فالوده آناناسی...آلبالویی...لیمویی همه جورش رو خوردیم و لذت بردیم.جای همگی خالی... روز جمعه هم به سمت تخت جمشید حرکت کردیم... زیبایی و عظمت تخت جمشید برای منم حتی دیدنی بود....تازه حالا که میگن هیچی ازش نمونده اینه...پس ببین اون زمانی که کامل بوده چه عظمتی داشته!! نقش رستم رو هم رفتیم و دیدیم.البته من در نقش رستم 10 دقیقه در مورد مقبره های پاذشاهها اطلاعات گرفتم و یکساعت دیگه رو مشغول پیدا کردن مورچه های بزرگ و آب دادن به خارهای کوهی بودم!!! باغ جهان نما و ارگ کریمخان و حافظ و روهم دیدم....اما چون روز شنبه خیلی جاها تعطیل بود نتونستیم جاهای دیگه رو بریم.عوضش تاب و سرسره هم زیاد رفتم... آخه ما 900 کیلومتر رفته بودیم من برم پارک سرسره سوار شم!! یک روز هم نشسته بودیم توی فلکه گاز داشتیم فالوده میخوردیم از این تابلوهای 3 تیکه آوردن برای فروش و چیدن روی زمین اینقدر زیاد و متنوع بود که همه خوششون اومد.توش پر از طرحهای کارتونی هم بود.منم جو زده شده بودم گفتم تابلو میخوام.حالا هرچی مامان و بابا گفتن تابلو میخوای چی کار؟کجای اتاقت میخوای بزنی؟اما من گوشم بدهکار نبود.تابلو انتخاب کردم البته نه از از طرحهای کارتونی...یک طرح اسب که داره تو ساحل می دوه و من گفتم این اسب زورو هستش چون سیاهه و من همین رو میخوام!!! خلاصه ما اون تابلو رو خریدیم همون موقع هم یه یچه دیگه ای این تابلو رو نشون داد و به مامانش گفت چقدر قشنگه.... منم به مامانم گفتم: مامان میدونی من مامان اون بچه رو نجات دادم... مامان : چرا؟ من : آخه الان همش میخواست به مامانش نق بزنه که من اون تابلو رو میخوام...زود باش برام بخر...خیلی خوب شد که من خریدم و مامانش راحت شد!!!!!!!!!!!!! یکشنبه هم به سمت تهران حرکت کردیم.... سفر خیلی خیلی خوبی بود...هنوزم هم از وقتی اومدم هوس فالوده های اونجا رو میکنم.... نمیدونم از کجا براتون بنویسم.مامانم اینقدر بی حوصله شده که ١٠٠ سال یکبار هم اینجا نمیاد امروز کنسرت توی کلاس موسیقی دارم توی این مدتی که از پست قبلم گذشته چند باری با دختر عمم قرار گذاشتیم و هم اون اومد خونه ما و هم من رفتم خونه اونا.خیلی بهمون خوش گذشت.یک عالمه بازی کردیم.تازه با هم دیگه کف اتاق من رو با تموم برچسبهایی که داشتیم پر کردیم و حسابی هنر به خرج دادیم. یک شب هم با مامان و بابا رفتیم پارک آب و آتش و آب بازی کردم. یک شب هم تولد گلاره بود و مارفتبم خونشو و شمع فوت کردیم و کادو باز کردیم. ٢ روز تعطیلی رو با خانواده بابام رفته بودیم همدان.من اینقدر با گلاره بازی کردم که هلاک شدیم.پیش باباطاهر و ابوعلی سینا هم رفتیم.وقتی مامانم در مورد باباطاهر برام توضیح داد گفتم اگه الان مرده پس برای چی میریم پیشش...(نمیدونه ایرانیها مرده پرستن!)غار علیصدر رو هم رفتیم و دیدیم.اینقدر خوشم اومده بود که نگو.تازه از روی دیوارهای غار شکلهای حیوونهای مختلف رو هم حدس میزدم! اینم مختصری از شرح حال روزگارم برای اینکه بعدا یادم باشه. خوب توی این مدتی که نبودم براتون بگم که یک سفر ٣ روزه رفتم شمال.هفته دوم خرداد ماه بود.بهم خیلی خوش گذشت چون دوچرخه ای رو مامان و بابا بهم تولدم کادو داده بودن بردیم اونجا و تا تونستم دوچرخه سواری کردم.لب دریا هم رفتم و ماسه بازی کردم اما اون موقع هنوز ساحل های بخش شنا باز نشده بود برای همین برای آب بازی نتونستم با بابا برم دریا. کلاس موسیقی هم ترم جدیدم شروع شده.تا الان که نتهای دو..ر...می ..و فا رو بهمون یاد دادن.البته به اسم آقا و خانمهای مختلف و با رنگهای مختلف.ولی من کلا خیلی برای مامانم از کلاس تعریف نمیکنم.و مامانم نگران که نکنه خیلی بهم خوش نمیگذره؟البته همیشه برای رفتن به کلاس آماده هستم اما نقاشیهایی رو که سارا جون بهمون میده تا رنگ کنیم رو همیشه میگذارم کنار تا مامانم با روشهای مختلف منو برای رنگ کردنشون میشونه.گرچه بازهم ٢ جلسه ای طول میکشه تا ببرم برای سارا جون!خدا رحم کنه روزی رو که قرار بشه مشق بنویسم...بیچاره مامانم!!! راستی قرار بود که کلاس سفال هم برم که چون تعداد کم بود کنسل شد و مامانم منو کلاس نمایش خلاق که توی مهد نزدیک خونه برگزار میشه نوشت.امروز هم اولین جلسه کلاس رو با پرستارم رفتم و با مامانم که تلفنی حرف زدم گفتم: مامان نمیدونی چقدر خوش گذشت...خیلی حال داد!!!!!!!!!!!!!!!! این روزها هم که بجای کارتون دیدن ترجیح میدم برم سراغ بازیهای اینترنتی که مامانم برام پیدا میکنه و واقعا هم جالب و آموزنده هستش و دیگه میدونم دانلود و سیو و کپی و ...اینجور چیزها چیه و حسابی وارد شدم. ما این چند روز تعطیلی رو رفته بودیم مشهد .رفت با قطار رفتیم و برگشت هم با هواپیما که من دیگه حسابی همه جورش رو کیف کنم. رفتن ٣ تا کوپه قطار بودیم که من همش از این کوپه به اون کوپه میرفتم و بازی میکردم.١٠٠٠ دفعه هم از نردبون بالا می رفتم و پایین اومدم!برگشتن هم توی هواپیما ایران ایر بهم هدیه داد(یک منچ از جنس فوم بود که خیلی قشنگه و هر روز ٣ تاییمون با هم تو خونه بازی میکنیم) توی مشهد هم که همسن نداشتم اما اینقدر با دایی های مامانم(حدود ٧۵ سال دارن) دوست شده بودم و باهاشون کشتی میگرفتم که مامانم همش میترسید اونها یک چیزیشون بشه از بس که من مشت و لگد بهشون میزدم یک روز هم که توی یک سالن برای نذری دعوت بودیم .مامانم چند دقیقه از من که در حال بازی با بچه های فامیل بودم غافل شد و یکدفعه دید من نیستم.خلاصه دختر خاله های مامانم و مامانم همه دور سالن دنبال من گشتن اما من پیدا نشدم.که دیگه مامانم لباس پوشید و وبه طرف در دوید که بره قسمت مردونه و بابام رو صدا کنه و بگه که منو دزدیدن ...یکدفعه در باز شد و بنده با رشادت وارد شدم...مامانم پرید من رو بغل کرد و گفت تو کجایی ؟من سکته کردم آخرین شب هم به مامان و بابام گفتم : من خیلی از مشهد لذت بردم!خوش گذشت.. و این هم بهترین هدیه به مامان و بابام بود ما ٣ روز رفته بودیم قشم....جای شما خالی خیلی خوش گذشت... من و دختر عمم گلاره با هم اینقدر شیطونی و بازی کردیم که نگو.همش از این اتاق تو هتل میرفتیم توی اون اتاق ...روزی ١٠٠ دفعه جابجا میشدیم...اینقدر سنگ و صدف توی آب دریا پرت کردیم که نگو...اینقدر هم باهم خاله بازی کردیم....گلاره یک عروسک داشت که اون میشد بچمون و من باباش و گلاره هم مامانش بودیم..من همش رانندگی میکردم و بچه رو میبردم دکتر(نمیدونم چرا همش بچمون مریض بود!!) توی هواپیما هم همش بازی کردیم...دیگه فکر کنم کم مونده بود جلوییهامون از دستمون فریاد بکشن.مامانم خیلی از خودش خجالت کشید که وقتی بچه نداشت پشت سر آدمهایی که بچه هاشون رو نمیتونستن توی هواپیما ساکت کنن بد و بیراه گفته بود!!! البته من طبق معمول کمی هم سرماخوردم... دیشب رفتیم پیش دکتر ناطقیان.اونم گفت که مریضیم ترکیبی از برونشیت و آلرژی هستش!و یکسری دارو بهم داد که برای اولین بار توش قرص هم بود..و گفت که باید یاد بگیرم قرص رو قورت بدم.چون شاید مجبور بشه اگه خوب نشدم بهم کپسول بده و اونوقت دیگه چاره ای جز قورت دادن ندارم. سلام...خوبین؟من تازه ١ روزه که یکمی بهتر شدم... یادتونه که گفتم آقای دکتر گفت باید از ریه و سینوسهام عکس بگیرم.روز سه شنبه عصر با مامانم رفتم بیمارستان آتیه و عکسها رو گرفتم و همون شب رفتم پیش دکترم.دکتر گفت که ریه ام مشکلی نداره اما سینوسهام پر عفونته!! من آنتی بیوتیکم رو از صبح ۴شنبه شروع کردم و ساعت ٣ عصر هم به سمت شمال حرکت کردیم.شب رسیدیم نور و رفتیم ویلا پیش مامان جون و بابا جون و خاله و خله های مامانم که از ١٠ روز قبل اونجا بودن.منم خیلی ذوق داشتم که برم اونجا و حسابی آب بازی کنم.اما شب که خوابیدم نصفه های شب مامانم دید که بدنم داغ داغ شده.همین بود که من تا صبح یکشنبه تب داشتم.اونم چه تبی که فقط با شیاف ÷ایین میامد اما من از یکشنبه صبح تبم قطع شد و چون دقیقا ٣ شب و روز طول کشید مامانم حدس میزنه یک تب ویروسی بوده؟!!نمیدونم بالاخره از آنتی بیوتیک بود یا ویروس؟ به هر حال من الان به قدری ضعیف شدم که روی پاهام هم درست نمیتونم راه برم.همش دراز میشم و کارتون نگاه میکنم.مامانم هم حریفم نمیشه که غذاهای مقوی بخورم.اما هممون خوشحالیم که اون تب لعنتی بالاخره قطع شد.فعلا هم مامان جونم (مامان مامانم) داره منو نگه میداره و حسابی بهم میرسه.با اینکه خودش هم کمر درد داره اما اجازه نمیده که من مهدکودک برم و منو پیش خودش نگه داشته .بابا جون وخاله ام هم از صبح تا عصر که مامانم بیاد دنبالم حسابی باهام بازی میکنن که بهم خوش بگذره. اینم از روزگار ما! سلام.من بعد از چند روز دوباره برگشتم.الان دیگه حالم خوب شده اما تا همین امروز صبح داشتم آنتی بیوتیک میخوردم.عجب مریضی بود ها!!! اولش استفراغ بعد تب بعد اسهال بعد دلپیچه بعد آبریزش بینی بعد سرفه بعد شروع آنتی بیوتیک و شربت سرفه....و در نتیجه نرفتن به مهد برای ۴ روز.... بعدش هم مامانم از من گرفت بعد هم بابام گرفت.بعد باباجونم(بابای مامانم) بعد خاله لادن بعد مامان جونم... دیدین این ویروسهای مهدکودکی عجب قدرتی دارن... بابت مریضیم هم تولدم به هم خورد و افتاد به یکی ٢ هفته دیگه اگه انشاالله همه سالم و سلامت باشن. چند روزه رو هم رفته بودیم شمال ...هوا عالی بود بارون میامد اما نم نم بود و خیلی خوش گذشت.بماند که چند تا از فامیلها هم این ویروس رو از باباجون و مامان جونم گرفتن ...خلاصه همه از مهد رفتن من شاکی شدن چون فکر نمی کردن که همه فامیل گرفتار مریضی بشن این حلقه گل هم تقدیم به تمام کسایی که تولدم رو تبریک گفتن مرسی که یادم بودین سلام،خوبین؟؟؟من که بد نیستم ..البته دیشب خیلی خوب نبودم ، دلدرد داشتم راستی من به شماها گفته بودم که تا الان 7 تا دندون دارم؟؟؟فکر کنم آخرین خبر مال پنجمیش بود و دیگه مامانم تاریخ اون دوتای دیگه یادش نیست ولی من در حال حاضر یک پسر یکساله 7 دندانه هستم....بعدش هم بالاخره داره ترسم میریزه و یک کمی بدون تکیه گاه می ایستم البته بهتره خودم متوجه نشم چون تا بفهمم فکر میکنم باید دستم رو به جایی بگیرم...فکر میکنین من اینهمه شجاعت رو از کی به ارث بردم.... من بعد از یک هفته اومدم که اخبارم رو براتون بنویسم.






اولین کنسرت کلاس موسیقیم که بعد از ٣ ترم داره برگزار میشه.البته این کنسرت توش ساز نداره
حالا امروز بریم ببینیم که چی هستش؟




و بعد چون حسابی ترسیده و وحشتزده شده بود گریه اش گرفت و رفت سمت دستشویی تا بقیه نبینن که گریه میکنه...منم دنبالش رفتم و هی میگفتم :ببین ..حالا گریه نتن(نکن) دیده(دیگه)...حالا که من اومدم...خوب دفعه دیده(دیگه) بهت میگم ...اصلا ببین من همش میخوام برم بیرون و بیام تو پس دیده(دیگه)سکته نتن(نکن)


اینم از روزگار ما.فعلا که امروز مهد نرفتم و خونه مامان جونم هستم و مشغول بازی با خاله و مامان جون و باباجون.
خلاصه برام آنتی بیوتیک نوشت و گفت که ١٢ روز باید بخورم تا خوب بشم.سرفه هام هم بخاطر ترشحات سینوسهام بوده.
و هیچ علامت دیگه ای هم نداشتم.خلاصه جمعه عصر برگشتیم تهران و شنبه هم تب ادامه داشت تا مامانم عصر به مطب دکتر زنگ زد و پرسید که چکار کنه؟دکتر هم گفت اون آنتی بیوتیک رو قطع کنه و آزیترومایسین رو شروع کنه؟ حالا اینکه تب ربطی به آنتی بیوتیک داشت یا نه نمیدونم؟



همش توی خواب بلند شدم . گریه کردم تا بهم شربت دادن و تونستم بخوابم....دکتر جدیدم به مامانم گفته که هیراد بزرگ شده و دیگه کوچولو نیست که هی بهش فرنی و سوپ میدی دیگه باید غذاهای آدم بزرگها رو بهش بدی مامانم هم جو گرفتش و یکدفعه به من همه چی داد حالا بماند که از هر 5 تا یکیش رو خوردم اونم چه خوردنی...فقط چشیدم.....ولی خوب چون نازم زیاده دلم زودی درد گرفت ...البته الان بهترم...
این چند روز رو جای شما خالی رفته بودیم شمال...هوا عالی بود..من توی ساحل یک عالمه سنگ بازی کردم ...آخه ساحلش سنگی بود نه ماسه ای...چون مثل همیشه یک عالمه آدم بودن که با من بازی کنن خیلی مزه میداد..تازه یک عالمه هم جوجه کباب خوردم ...و عاشق لیمو ترش هم شدم...میمیرم برای لیمو ترش...
چندتا از کلمه هایی رو که میگم براتون مینویسم:
پکه ====== پنکه
کش(با فتحه ک)====== کفش
آب======= آب
ددر====== ددر
بگ ===== برگ
پ.ن : وبلاگ ماهان برای من فیلتر شده...من دلم براش تنگ شده...مامان ماهان یک کاری بکن لطفا!!
راستش من چند روزی تهران نبودم و با مامان و بابا و مامان جون و بابا جون و خاله لادن و خاله مامانم و دایی مامانم و خیلیهای دیگه رفته بودم مشهد مهمونی(پریسا جون درست حدس زده بودین)البته همینجا از پرنیان(پرنیان نقوی)معذرت میخوام که نرفتم ببینمش.آخه توی 3 روزی که مشهد بودیم همش مهمونی دعوتمون کردن و چون خیلیها منو ندیده بودن قبول نمیکردن که پیششون نرم.
راستش این چند روزه تا دلتون بخواد شیطونی کردم.شبها زودتر از ساعت 12/5 نمیخوابیدم.هیچی هم نمیخوردم و فقط میخواستم بازی کنم.آخه هر طرف که میرفتم یکی بود باهام بازی کنه.اینقدر بازی میکردم که که وقتی سوار ماشین میشدیم هنوز ماشین حرکت نکرده بود تو بغل بابام بیهوش میشدم.حتی یکبار که اینقدر خسته بودم همینطور که تو بغل بابام بودم سرم رو شونش گذاشتم و توی شلوغی خوابم برد.
از کارایی که توی مشهد یاد گرفتم دست دسی بود.البته هنوز خوب وارد نشدم.یعنی وقتی دست دسی میکنم دستام دقیقا بهم نمیخوره.اما خوبیش این بود که وقتی یک دونه دست میزدم یکدفعه یک عالمه صدای دست میاد و همه ذوق میکردن برام و تا یک دقیقه همش برام دست میزدن
.
اینم بگم که اونجا فقط دلم بازی میخواست و نه میخوردم و نه میخوابیدم.....
البته این چند روز اینقدر اجتماعی شده بودم که توی هواپیما نمیخواستم بخوابم و با همه دوست شدم.یک دوست دختر هم پیدا کردم که اسمش دنیا بود و 4 سالش بود.بماند که اونقدر که من براش ذوق میکردم اون تحویلم نمیگرفت...خوب دختر بود دیگه...من رگ خواب این دختر ها رو بلدم...


