Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers سخنوری - رنگ زندگی

رنگ زندگی

هیراد: مامان من خیلی انار دوست دارم...تو هم خیلی دوست داری ....

من به تو اومدم نه بابا!!!

تبصره: من به تو اومدم همان من به تو رفته ام است!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٠ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

شب وقتی مامان کتاب قصه رو برام خونده و رفته روی زمین اتاقم خوابیده تا من خوابم ببره و بعدش بره اتاق خودش:

هیراد: مامان میدونی الان یکدفعه ترسیدم....

مامان: چرا مامان؟

هیراد: آخه داشتم به پادشاه کوروش فکر میکردم!(طی سفر ما به شیراز با ایشون آشنا شده!!)

مامان : خوب پسرم بهش فکر نکن....به چیزهای دیگه فکر کن...مثل استخر که با بابا میری و خیلی کیف میکنی یا به فلوت که از جلسه دیگه موسیقی باید ببری و بزنی...

هیراد: آخه نمیشه که مامان جان...این پادشاه کوروش عین یک تیکه ماده چسبو به فکر م چسبیده اصلا کنده نمیشه...مثل این ماژیک چسبیها هست که هرکاری میکنی نمیتونی بکنیشون............

چند دقیقه بعد

هیراد: مامان میدونی من از چی میترسم؟

مامان : چی مامان؟

هیراد: من شبها که میخوابم از سوسک میترسم....خسته شدم از بس از سوسک ترسیدم...

مامان : سوسک کجا بود مامان.فکر میکنی سوسک از کجا میاد تو خونه؟

هیراد: از بالکن...(شبها در بالکن رو باز میگذاریم...یکبار هم سوسک اومده...)

مامان : اگه در بالکن رو ببندیم دیگه نمیترسی؟

هیراد: فکر نکنم....اصلا مامان منو ببر پیش یه دکتر ....بگو یک دارویی بده که ترسم تموم بشه...پیش خانم دکتر "خ" (دکتر خودش) نبری ها...اون متخصص بیماری هستش...منو ببر پیش یه دکتر متخصص ترس! یه شربتی ...قرصی بده که خوب بشم دیگه نترسم...

حالا من و باباش تصمیم گرفتیم که یک شیشه شربت روی بخریم بگیرم یه دکتر متخصص ترس تجویز کرده بخوره ترست میره...ببینیم چی میشه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

هیراد : مامان فردا رو مرخصی بگیر پیشم بمون

مامان : نمیشه مامان جون.من فردا باید برم سرکار.عوضش دوشنبه که کلاس موسیقی دارس مرخصی میگیرم میام دنبالت با هم میریم کلاس.

هیراد: مبدونی مامان من از این جور مرخصیها نمیخوام که منو ببری کلاس.دلم میخواد از اون مرخصیها بگیری که فقط پیش هم باشیم از اون مرخصیهای واقعی ....نه الکی! 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۸ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

هیراد : مامان من ماشین پرشیا خیلی خیلی دوست دارم..

مامان : تو چرا اینهمه از ماشین پرشیا خوشت میاد مگه 206 چه اشکالی داره که اونو دوست نداری...

هیراد: مگه نمیبینی؟206 همیشه اخم کرده و بداخلاقه....اما پرشیا اگه نمیخنده حداقل اخم هم نمیکنه!

(شما تا به حال با این نگاه به مدل چراغهای این 2 تا ماشین نگاه کرده بودین؟من که نه.ولی الان دیدیم راست میگه!)

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٦ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

عید همگی مبارک

امسال روز دوم عید دوربین از دست آقا هیراد افتاد زمین و لنزش مشکل پیدا کرد.برای همین با موبایلهامون عکس گرفتیم که هنوز رو کامپیوتر نریختیم و فعلا عکسی نداریم.

یک هفنه تهران بودیم و یک هفته شمال.هیراد هم تا تونست بازی کرد و دوید و خدا رو  شکر از آپارتمان نشی دور بود.عیدی هم حسابی جمع کرد.البته لازم به ذکر هست که بگم امسال بسیار حواسش به پول بود!

از ٢۴ فروردین هم کلاس نقاشیش شروع میشه و خیلی مشتاقه که زودتر اون روز برسه.

---------------------------------

مامان : هیراد جونننننننننننننننننننم.....هیراد...............

هیراد: بععععععععععععععععععععله

مامان : خیلی خیلی دوست دارمقلب

هیراد: میدونم بابا......خوب معلومه دیگه ...همه مامانها بچه هاشون رو دوست دارن!!!!!!!!!!

(کاش اینجا یک آیکن ضایع شدن هم داشت!)

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱۸ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

در هنگام دیدن سریال ٢۴

هیراد : مامان این خانومه که کنار جک هستش دوستشه.آدم خوبیه؟

مامان : نه مامان جون .این خانم جزء ادم بدهاست.

هیراد: مطمئنی؟نگران

مامان: آره پسرم

چند دقیقه بعد

هیراد : مامان ولی من فکر کنم آدم خوبی باشه...

مامان : نه مامان جون .جزء  ادم بدهاست.

هیراد: مامان آخه خیلی خوشگله .نمیشه که آدم بدی باشه.نگاش کن!قلب

مامان ‌:‌ تعجبمتفکر

 

هیراد و آوین(٣ ماهه) نوه خاله مامان هیراد که این ٢ تا تنها نوه های خانواده مامان جون هیراد هستن.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٤ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

هفته اول سفر مامان جون و بابا جون هیراد

مامان جون هیراد در حین صحبت از راه دور با هیراد: عزیز دلم چی میخوای برات بخرم.هرچی میخوای بهم بگو..

هیراد : همه چی دوست دارم.لباس بتمن...کفش بتمن...کیف بتمن...وسایل بتنمن.....

هفته چهارم سفر مامان جون و بابا جون هیراد

مامان جون هیراد در حین صحبت از راه دور با هیراد: عزیزم من هنوز نتونستم چیزهایی که در مورد بتمن خواستی پیدا کنم اما  یک جعبه لگو برات خریدم....یه تفنگ برات خریدم.... دیگه چی میخوای...

هیراد: آخ جون....اینا خیلی خوبه.بازم هرچی دیدن برام بخرین...زیاد بخرین....حالا کی میاین؟

هفته هشتم سفر مامان جون و بابا جون هیراد

مامان جون هیراد در حین صحبت از راه دور با هیراد: پسرگلم چیز جدیدی یادت نیومده که بگی من و بابا جون بریم بخریم....

هیراد: نه خیلی یادم نمیاد...هرچی خودتون خریدین خوبه دیگه....پس چرا نمیاین؟

هفته آخر سفر مامان جون و بابا جون هیراد

مامان جون هیراد در حین صحبت از راه دور با هیراد: عزیز دلم ما دیگه کم کم میخوایم بیام .چیز دیگه ای نمیخوای؟

هیراد (با بغض) : من هیچی نمیخوام ....خودتون بیاین...بسه دیگه...چرا اینقدر موندین ... اصلا من هیچی  هیچی هیچی نمیخوام!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

هیراد: مامان خدا دختره یا پسره؟

مامان :متفکرنه دختره و نه پسره....

هیراد: نمیشه که یا دختره یا پسره دیگه!!!

مامان: خدا گفته هرکسی میتونه هرجوری دوست داره منو تو فکرش ببینه(چی بگم آخه!!)

هیراد: خوب پس من دوست دارم همون دختر ببینمشعینک

------------------

هیراد مشغول بازی کامپیوتری به همراه بابا

بابا: نباید اون 2 تا خانمها رو بزنی.اونا فقط رد میشن. فقط باید اون آدم بدشکله رو از بین ببری....خوب چرا همش یکی از خانما رو میزنی؟

هیراد: آخه خوشگل نیست از قیافش خوشم نمیاد!!!

هیراد(مشغول ادامه بازی در حال صحبت با اون یکی خانم توی بازی): آفرین خوشگل خانم از این طرف برو....تو خیلی خوشگلی نگران نباش نمیزنمت...اما تو یکی رو حتما میزنم خانم زشتهعینک

----------------

هیراد: خاله خیلی دوست دارم ها....

خاله لادن: ابلهوای مرسی خاله ...منم خیلی دوست دارم...

هیراد: خاله عروس من میشی؟تعجب

-------------

هیراد : من خیلی دلم برای مامان جون تنگ شده...

بابا جون: هیراد منم یک هفته دیگه میرم پیش مامان جون.دلت برای منم تنگ میشه؟

هیراد : وای اگه تو هم بری که دیگه من بیچاره میشم...

باباجون : خوب تو هم بیا با من بریم..

هیراد: اونجوری که دیگه مامان و بابام بیچاره میشنعینک

------------

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

شب در حال آماده شدن برای خواب:

مامان : هیراد امشب من بیام برات قصه بخونم یا بابا؟

بابا: دلت میخواد امشب من بیام پیشت برات کتاب بخونم؟

هیراد: اصلا میدونین چیه؟مسابقه هست.شبها هر کی زودتر مسواکش رو بزنه و آماده خواب بشه  میتونه بیاد برای من قصه بخونه!متفکر

مامان و بابا : باشه!!نگران

هیراد : مامان تو امشب زودتر کارات رو کردی میتونی بیای پیش مننیشخند

هیراد (یواش در گوش مامان) : سعی کن همیشه برنده بشی هاتعجب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

هیراد: مامان پس کی ما خونمون رو عوض میکنیم؟

مامان:چرا؟مگه خونمون رو دوست نداری؟

هیراد: آخه دیگه ٢ بار توی این خونه زندگی کردیم ..خسته شدم دیگه؟(فکر کنم ٢ بار یعنی خیلی!)

***

هیراد: مامان پس چرا از خدا نمیخوای یه نی نی توی دلت بذاره؟

مامان: باشه مامان.یه روزی بهش میگم.

هیراد : الان بگو ..همین الان.

مامان: باشه.خدایا یه نی نی توی دل من بگذار...

هیراد: آخ جون .پس به بابا زنگ بزن بریم بیمارستان از دلت درش بیاریم دیگه!!!!

***

(توی دستشویی بعد اتمام کار و صدا زدن اینجانب و انجام اعمال پس از آن)

هیراد: ببخشید مامان من دوباره دستشویی دارم...

مامان : اشکالی نداره پسرم.دوباره کارت رو انجام بده منو صدا کن.

هیراد: میدونی مامان اون قبلیها که اومدن ..اینا توی راه پله ها بودن هنوز پایین نرسیده بودن!!!

هیراد(برای بار سوم):ببخشید مامان اینا اولش داشتن لباس میپوشیدن و کرواتشون رو میزدن.بعدش توی راه پله ها بودن حالا رسیدن پایین!!!!!!!!!!!!

***

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٥ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

ساعت ١١ شب توی تخت مامان و بابا(طبق معمول!)

هیراد: مامان میدونی من چه آرزویی دارم؟

مامان : چی عزیزم؟

هیراد: آرزو میکنم بابا برام یه ماشین بخرهاز خود راضی

بابا: راست میگی بابایی؟چه ماشینی دوست داری؟

هیراد: ماشین خاک برداری!!!!اوه

.....

هیراد: یه آرزوی دیگه هم دارم.دلم میخواد یه پیشی برای خودم توی خونه داشته باشم.

یه بچه پیشی باشه.چون من خودم هم بچه هستم.مامانش هم برای مامان و باباش هم برای بابا.بهش گوشت و شیر میدم بخوره.

(البته ناگفته نماند که آقا هیراد از فاصله ٢ متری به پیشیها نزدیکتر نمیشن و فقط از دور قربون و صدقشون میرن.به هرحال آرزویه دیگهماچ)

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳٠ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

هیراد: مامان کی ما درخت کریسمسمون رو میخریم؟سوال

مامان: متفکرمامان جون ما به جای درخت کریسمس سبزه داریم.ما ایرانیها توی عید درخت کریسمس میگذاریم.عوضی یک ظرف سبزه خوشگل تو سفرمون هست..

هیراد: پس بابانوئل کادوهای ما رو چجوری پشت درخت کریسمس بگذاره وقتی ما درخت نداریم؟؟؟

مامان : تعجب

(اینه رمز موفقیت اونوریا برای ترویج فرهنگشون با کارتونهای قشنگی که میسازن.حالا باید خودمون رو بکشمون تا بچه درک کنه بابانوئل ما حاجی فیروزه!)

عینکعینکعینکعینک

هیراد: مامان من میخوام یک عروسی بگیرمنیشخند

مامان :تعجبتعجبجدی؟ خوب عروس کی هست مامان جون؟عصبانی

هیراد: معلومه دیگه...تو هستی مامانیچشمک

مامان :خجالتخجالتجدی مامان؟ خوب پس داماد کیه؟

هیراد: ٢ تا داماد داریم...یکی بابایی یکی هم منخجالتنیشخند

(بهم تبریک بگین...انشالله کارت دعوت میرسه خدمتتون)

عینکعینکعینکعینک

بابا در حال تعریف یک خاطره قدیمی برای مامان

بابا: ......یکدفعه رنگ بابام از ترس پرید....

هیراد: یعنی چی که رنگ باباجون پرید؟

بابا: یعنی که رنگشون سفید شد.

هیراد : آها یعنی سفید شدن؟...........یعنی موهاشون هم سفید شد؟...........سبیلهاشون چی؟ ............چشماشون هم سفید شد؟........دیگه کجاهاشون سفید شد.....متفکر

بابا و مامان :تعجبآخ

عینکعینکعینکعینک

من توی این چند ماها که تو خونه پیش پرستارم بودم و یا خونه مامان جونها میرفتم اینقدر بهم مزه داده که هرچی مامان و بابا دارن روی مغزم کار میکنن برای اینکه من رو دوباره به مهد کودک بفرستن اثری نداره.من میگم من مهدکودک نمیرم و فقط میخوام کلاس موسیقی برم.خلاصه حرفهای من باعث شد که مامان و بابا تصمیمشون رو باز هم به تعویق بندازن و فعلا من با همین وضعیت پیش برممژه

سرفه های آلرژیکم هم دوباره چند روزیه که شروع شد و مامان نمیدونه توی این آخرین روزهای سال دکترم رو چطوری پیدا کنه که توی تعطیلات به مشکل برنخورهناراحت

هر روز هم که ار خواب پا میشم به مامانم میگم امروز عیده؟ و وقتی مامانم میگه هنوز مونده تا عید میگم آخه پس کی عید میشه؟من میخوام تخم مرغها رو رنگ کنم.آخه مامانم گفته دوست داره من همه تخم مرغهای سفره هفت سین رو رنگ کنماز خود راضی

سبزه ای که مامانم انداخته هم خوشگل شده.من هر روز به مامانم یاداوری میکنم که بهش آب بده و خلاصه حسابی مراقبش هستممژه

امیدوارم که برای همتون سال خوبی باشه و همه بچه ها توی دنیا سالم و سلامت باشن که هیچی بهتر از این نعمت نیست.

سال نو همگی مبارک

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٦ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من جدیدا خیلی یاد خاطراتم رو میکنم..میدونین چجوری؟

تا مامان و بابا دارن یک ماجرایی یا یک خاطره ای رو تعریف میکنن من تا تموم شد شروع میکنم به تعریف ماجرای خودم:

من خیلی وقت پیشها..وقتی اندازه بابام بودم!!!...یک بار رفته بودم سوار کشتی بشم!اونوقت یک کوسه داشت میپرید تو کشتی..بعد من شمشیر رو برداشتم اونوقت کوسه رو انداختم تو دریا..بعد پلیس اومد ..از دستش فرار کردم..من رفتم روی کوه.........................................................(و همینطور ادامه دارد!)

و اینقدر هم جدی و قشنگ داستان رو تعریف میکنم که هیچ کس جرات نداره یک وقتی خندش بگیره و همه با دقت با خاطرات من گوش میدن..

شاید همین روزها کتاب خاطراتم رو چاپ کنمیول

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٩ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

بعد از دیدن سریال( نمیدونم اسمش چی بود) اونم برای ١٠ دقیقه...

هیراد در حال توضیح یک ماجرا برای مامان: مامان باور کن...راست میگم به جون مادرم!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!عصبانیکلافه

بعد دیدن سریال در چشم باد...

هیراد: میشه یک لیوان آب بهم بدی ننه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!عصبانیکلافه

بعد از دیدن یک صحنه از یک فیلم که دختر بچه به باباش که دستبند به دستش زدن میگه :بابا من میدونم تو رو دستبند زدن و دارن میبرن زندان...

هیراد(فردای اون روز در حال بازی با ماشینهاش): مامان ...اگه یک روز بابای من رو ببرن زندان بریم یک بابای دیگه بخریم!!!البته فکر کنم بابا خریدنی نیست!!!!تعجب

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

شب اول: مامان میخواهد مفهوم خدا را برای هیراد توضیح دهد.

مامان: پسرم میدونی خدا چقدر مهربونه؟

هیراد: خدا کیه؟

مامان : خدا کسی هست که ما رو درست کرده و خیلی دوستمون داره.

هیراد : الان کجاست؟

مامان : خدا همه جا هست.رو زمین ..تو آسمون..کنار ما...توی دل ما...توی فکر ما...

هیراد: یعنی توی دل من هست؟پس من اگه دلم رو پاره کنم اونوقت خدا از توش بیرون میاد...

مامان: خدا شبیه آدمها نیست..خدا مثل هوا میمونه ...مثل باد...نسیم...میتونه همه جا باشه..هر وقت کسی کارش داره کنارشه..شنیدی هر وقت کسی کمک میخواد میگه خدایا کمکم کن؟یا اگه چیزی بخواد به خدا میگه تا خدا براش فراهم کنه(البته باباش گفت این قسمت رو درست نگفتی...باید میگفتی که خدا کمکش میکنه تا خودش بتونه چیزی رو که میخواد فراهم کنه)

هیراد: پس من اگه بخوام میگم خدایا بهم یک ماشین گنده بده...خدایا من یک ماشین خیلی گنده میخوام!!.................الان برام فرستاد؟!!!

مامان : خدا وقتی که حواست نیست کمکش رو برات میفرسته

هیراد : آها...خدا تو خیابونها هم هست؟

مامان : آره پسرم..همه جا هست...

هیراد: حیوونهای وحشی نخورنش!

مامان : نه مامان جون...خدا خودش حیوونها رو درست کرده..

هیراد: کاش حیوونها رو درست نمیکرد..آخه بعضیهاشون خیلی خطر دارن!

و این بحث تا پاسی از شب ادامه داشت...

شب دوم : هیراد مشغول بازی در تخت خودش با ماشینهاش برای اینکه خوابش نمیبره!..مامان هم خوابیده بر روی زمین اتاق هیراد در میان خواب و بیداری..

هیراد: خدایا خدایا...ببین میشه یک نی نی توی دل من بگذاری؟؟؟؟؟؟؟؟....نه خدایا میشه یه نی نی توی دل مامان من بگذاری؟؟

هیراد: خدایا خدایا ...میشه این ماشین من که خراب شده رو درست کنی....خدایا اینو میگم؟آره همین....

(فکر کنم بچم اولین قدمهای راز و نیاز با خدا رو داره برمیداره)

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٤ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

لغتهای جالب بکار رفته توسط من در 3 سال و نیمه گی:

 

دوزیدم  ==== دوختم

چنیدم(فتحه روی چ)===چیدم

بمرم(کسره روی ب و ضمه روی م)===بمیرم

می کاشه=====می کاره

آسمان کردن====پانسمان کردن

(این پست وابسته به قدرت حافظه مامان است و آپدیت میگردد)

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٦ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

هیراد: مامان من میخوام امشب توی تخت شما بخوابم..

مامان : نه پسرم شما دیگه بزرگ شدی و باید توی تخت خودت بخوابی..

هیراد : خوب چون بزرگ شدم میخوام توی تخت آدم بزرگها بخوابم نه توی تخت بچه ها!!

=============

هیراد : مامان میشه نری شرکت ...با هم بمونیم خونه؟

مامان : نه پسرم اونوقت رئیسم میگه خانم چرا نیومدی شرکت کارهاتو انجام بدیعصبانی

چند روز بعد ...در مهدکودک...مامان در حال بازدید از کلاس هیراد :

مامان: هیراد جونم خیلی کلاستون قشنگه.منم میتونم بیام سر کلاس شما بشینم؟ برای من هم جا هست؟

هیراد: نه مامان...شما باید بری شرکت .اگه نری رئیست میگه خانم چرا نیومدی شرکت کارهاتو انجام بدینگران

==========

بابا : پسرم تف کردن خیلی کار بدیه.شما هیچوقت نباید به کسی تف کنی.

هیراد: یعنی اگه دوستهام بهم تف کردن من بهشون تف نکنم؟

بابا : نه عزیزم.شما بهشون بگو کار بدی میکنن.اگه بازم گوش ندادن برو به میترا جون بگو.

هیراد : به میترا جون بگم بهشون تف کنه؟متفکرنیشخند

===========

مامان : هیراد این برگها رو نگاه کن که از روی درختها می ریزن پایین.وقتی پاییز میشه تمام برگهای درختها می ریزن روی زمینها.

هیراد : اونوقت کی دوباره اونها رو میچسبونه به درختها؟متفکر

===========

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٧ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

هفته پیش مهد کودک یک لیست و بلند و بالا به مامانم داد که باید برای من و در اصل مهدکودک خرید میکردند.خلاصه من که روزشماری می کردم که پس چرا کتابهای درسی من رو نمیخرین بالاخره به آرزوم رسیدم و با مامانم راهی شهرکتاب شدم تا خریدهای مهد رو انجام بدیم.

خلاصه نزدیک به ١٠ تا کتاب و ٣ تا دفتر و یک عالمه کاغذ کشی رنگی و مقواهای مژهرنگی و چسب های اکلیلی و مداد رنگی و کلربوک و پوشه و پاک کن و تراش و .... خیلی چیزهای دیگه که الان یادم نمیاد خریدیم تا برای مهدکودک ببریم ..مبادا یک وقتی اونا توی خرج بیوفتن!!!!!متفکر

اما کتابهام از همه جالبتر بود...ریاضیات و علوم و آمادگی نوشتن و رنگها و وسایل نقلیه و خاطرات من و ...چند تا کتاب دیگه که با مامانم روی همشون برچسب زدیم و اسمم رو نوشتیم.اینقدر از دیدین کتابهام ذوق کرده بودم که نگو.ولی از همه جالبتر این بود که وقتی خونه رسیدیم من پاککنم رو که با سلیقه خودم انتخاب کرده بودم از توی وسایل دراوردم و یک دفعه چشمهام پر از اشک شد و به مامانم گفتم:من که هنوز بلد نیستم بنویسم ..پس چجوری پاک کنم؟؟؟؟چی رو پاک کنم؟؟؟ناراحتقلب

امروز صبح هم که مامان و بابا داشتن وسایل رو توی نایلون میگذاشتن که ببریم مهد با یک افتخار و فیگور بسیار قشنگی گفتم : میبینی بابا ...من دیده(دیگه) باید برم مدسه(مدرسه)!!!!!!!!!!و مامان و بابا یکدفعه پریدن و حسابی بوسم کردنمژه

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٤ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

امروز روز اول کلاس پ١ من بود.یعنی دیگه کلاس نوپا نیستم. و ٢ تا از مربیهایی که خیلی دوستشون دارم مربی کلاس ما هستن(مهسا جون . میترا جون).بابام هم از دبی برگشت و برام ٢ تا کوله خوشگل کوچولو آورده.یکی عروسک پلنگ ازش آویزونه و یکی هم عروسک خرس.من و مامانم کوله پلنگی رو بیشتر دوست داشتیم و برای همین با کوله پلنگیم امروز به مهدکودک رفتم.حالا عکسش رو بعدا براتون میگذارم.

البته مامانم تمام هفته پیش رو در حال تحقیق مهدکودکهای منطقه ۵ بود و فهمید همین مهدکودکی رو که من می رفتم از بقیه بهتره.ضمنا بهتون بگم که از اول مهر تمام مهدکودکها ستاره دار میشن و میتونین راحتتر انتخابشون کنین.

دیروز داشتیم می رفتیم تولد گلاره دختر عمه ام.من تو ماشین برای خودم میخوندم:

سر کوچه من کاشتی...منو کاشتی

مامانم:تعجبهیراد جونم چی داری میخونی؟

هیراد:ااااا...دارم آواز میخونم ...تو هیچی نگوعصبانی

 

یادگاری از یک سالگی

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢۸ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

از اون دفعه ای که براتون نوشتم تا حالا حالم خیلی بهتر شده و ضعفم هم خیلی کمتر شده.همه اینها رو هم مدیون مامان جونم هستم که به مامانم اجازه نداد من رو مهدکودک ببرن و گفت که باید پیشش بمونم تا ازم مراقبت کنه.گفت که تا هیراد خوب خوب نشه نباید مهدکودک بره.خلاصه شهریه این ماه مهدکودک هم یکجورایی هدیه مامان و بابام بود به مهدکودکمتفکر

خلاصه که ٢ هفته ای میشه که پیش مامان جون و باباجون و خاله ام هستم و حسابی دارم کیف میکنم.همشون باهام بازی میکنن..منو بیرون میبرن و من هم اصلا یادی از مهدکودک نمیکنم.

البته دیروز مامانم برام گفت که چند روز دیگه که برم مهدکودک میرم کلاس بالاتر.اسم کلاسم پ١ هست و دیگه توی کلاس نوپا نمیرم.و برعکس همیشه که شروع میکردم به غر زدن که من مهد نمیخوام برم ایندفعه چون فهمیدم که دارم بزرگ میشم خوشحال شدم و گفتم یعنی میخوام درس بخونم؟؟بغل

از روز یکشنبه هم بابام رفته ماموریت و حسابی من و مامان دلمون براش تنگ شده.اما امشب میاد و ما دیگه باید بریم خونه خودمون.چون تا حالا خونه مامان جونم لنگر انداخته بودیم.نیشخند

اینقدر این روزها کلمات و جملات قصار میگم که همه از خنده روده بر میشن اما مامانم هیچکدوم رو یادش نمیمونه اینجا بنویسه.فکر کنم باید همون لحظه یادداشت کنه.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٥ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

وای چقدر که من این روزا حرف میزنم...اینقدر قشنگ حرف میزنم که دائم یا قربون و صدقم میرن و یا از دستم دارن میخندنمتفکرالبته همه حرفهایی که از دهن من بیرون میاد حتما یک جایی یا شنیدم یا شبیهشو گفتن و یا من با نتیجه گیری خودم به اون رسیدم.

مثلا از بس که این مامان و بابای من هی نشستن شبها سریال لاست نگاه کردن پریشب وقتی که همه آماده خواب شده بودیم من گفتم: بچه ها میخواین یه لاست با هم ببینیم!!!!(لغت بچه ها رو که داشتین...)

-----------

چند شب پیش موقع خواب بود و طبق معمول بنده بالشم رو برداشتم و اومدم توی تخت مامان و بابا...یک کمی که گذشت گفتم مامان من آجیل میخوام...مامانم گفت : چی آجیل ..؟الان؟تو مسواک زدی مامان.فردا که از خواب بلند شدی بهت آجیل می دم..من یک کمی پافشاری کردم و وقتی دیدیم فایده نداره خوابیدم .یک عروسک پیشی هم دارم که جدیدا خیلی باهاش دوست شدم.اونم پیشم خوابیده بود.چند دقیقه که گذشت سرم رو از روی بالش بلند کردم و گفتم :چی؟چی میگی؟

مامانم گفت با کی داری حرف میزن؟                   گفتم :با پیشیم.

مامان: پیشیت چی میگه؟چرا نمیخوابه؟

هیراد:پیشیم میگه آجیل میخواد.من میگم بخواب فردا صبح آجیل بخور!تعجب

مامان:آفرین.حالا خوابید.

هیراد: نه .بازم میگه آجیل میخواد.آخه مامان دلش خالیه!!!!!!!!!

مامان: شاید گشنشه...میخوای بهش یک کمی شیر بدیم...

هیراد: نگراننه ولش کن...اصلا نمیخواد آجیل بهش بدیم.دندوناش خراب میشه.مامان میشه یک کمی براش آب بیاری.ـ آب بخوره بهتره!قلب

--------------

یک شب بابا ماموریت بود و من و مامان خونه بودیم.مامان بالش و پتوهامون رو جلوی تلویزیون گذاشت و گفت که همینجا بخوابیم چون خودش میخواست فیلم تماشا کنه.فکر میکنین چه فیلمی ؟خوب معلومه دیگه لاست!

ولی خوب ترجیح میداد من بخوابم که شاید بزن و بکش داشته باشه و برام خوب نبود ببینم.منم افتاده بودم روی حرف زدن تاسرم رو روی بالش میگذاشتم یک حرفی یادم میامد و به مامانم میگفتم.مامانم هم هی میگفت بخواب هبراد فردا باید بری مهدکودک ها.بلند نمیشی ها.وقتی چند بار این حرف روزد من یکدفعه گفتم:

ااااااا.....اصلا خودت چرا نمیخوابی؟چرا همش به من میدی(میگی) بخواب... بخواب... اصلا خودت خواب میمونی نمیتونی بری شرکت...همش به من میدی(میگی)...ااااااا اصلا اون تلویزیون رو خاموش تن(کن) و بخواب دیده(دیگه)عصبانیعصبانی

مامان:نگرانخجالت

 

-----------

یک چیزی که تازگیها خیلی برای من مهم شده اینه که چقدر بزرگ شدم.هر وقت یک موضوعی پیش میاد من روی پنجه پاهام می ایستم و دستم رو بالا مبرم و میگم که مامان...بابا ...ببینین من چقدر بزرگ شدم...

و وای به روزی که از مهد میام و میگم پرهام یا فربد به من گفتن تو کوچولویی ...باید دست میترا جون رو بگیری(میترا جون مربی مهد هست)...من اینقدر از این حرف غصه دار میشم که دائم به مامانم میگم : مامان من کوچولویم؟آخه فربد گفت ...پرهام هم گفت که من کوچولو هستم..و مامانم هی میگه کی گفته تو خیلی هم بزرگی..اونها خودشون کوچولو هستن...ولی غصه از توی چشمهای من نمیره...ناراحت

--------

راستی ما چند وقت دیگه توی مهدکودکمون جشن بالماسکه داریم.من نمیدونم چه شکلی بشم .و اینکه مامان و بابا از کجا برای من لباس مخصوص بخرن.هرکی میدونه کمکم کنه.لطفا.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٠ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

مامان و هیراد با هم دعواشون شده بود.آخه هیراد لوازم آرایش مامان رو برداشته بود و هرچی مامانش می گفت نباید دست بزنی گوش نمی کرد.

مامان:هیراد چرا به حرف مامان گوش نمیدی؟من میگم نباید به اون وسایل دست بزنیعصبانی

هیراد: مامان...یعنی چی؟..خیلی از دستت عصبانی هستم ها!آخه چرا اینجوری میکنی؟ببین اگه این کارا رو بکنی و منو ناراحت کنی من باهات دوست نیستما مامان خوشتل(خوشگل) من!!!!!!!!مژه

مامان: تعجبتعجب

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۳۱ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

میدونم که خیلی دیر به دیر مینویسم.اما مامانم واقعا نمیدونه چی بیاد بنویسه.آخه من اینقدر تمام حرفهام جالب شده که دیگه همشون یادش نمیمونه براتون بنویسه.تازه مزه اش به اینه که بشنوین نه اینکه بخونینش!

دیگه چیزی تا عید نمونده.من لباسهای عیدم رو خریدم و میخوام یک جنتلمن حسابی بشم روز عید.حالا از تعطیلات که برگشتم عکسهام رو براتون میگذارم.

امروز هم توی مهدکودک قراره که ازمون عکس بگیرن.

از الان عید همتون مبارک باشه.امیدوارم که حسابی بهتون خوش بگذره.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٦ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

هیراد: مامان یاسمن؟

مامان: بله؟

هیراد: مامان یاسمن؟

مامان: بله؟

هیراد:نه..ندو(نگو) بله....بدو(بگو) جون دلم (با آهنگ و کشیده تلفظ کنین)

مامان: جون دلم...عزیزم

و اونوقت هیراد دستهاش رو باز میکنه و لبهاش رو غنچه و میپره توی بغل مامان یاسمن و صورت مامان رو غرق بوسه میکنهماچقلب

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٠ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

چند شب پیش ساعت ١١ شب ومامان و هیراد توی اتاق هیراد هستن و در حال کتاب خوندن

مامان: خوب هیراد جونم دیگه موقع خوابه ٣ تا کتاب امشب خوندیم و بقیه اش مال فردا

هیراد(با چشمهایی که شیطنت توش برق میزنه):من نمیخوام بخوابم...خوابم نمیادمژه

مامان: هیراد الان ساعت ١١ هست .باز صبح خواب میمونیم ها!!!شیطونی نکن مامان جون..آخ

هیراد(در حال آکروبات بازی روی سر و صورت مامان):میخوام شیطونی بتونم(بکنم)...زبان

مامان: دیگه دارم عصبانی میشم ها..بخواب دیگه...عصبانی

هیراد بالشتش رو برمیداره و میره سمت اتاق خواب مامان و بابا..میره روی تخت پیش باباش

هیراد: بابا...این مامان رو ببین...

بابا: چی شده بابا جون؟

هیراد: مامان نمیذاره من بخوابم...اجازه نمیده بخوابم...همش اذیتم میتونه... سرکارم میذارهدروغگو

بابا و مامان:تعجبتعجبتعجب

===============

مامان و بابا و هیراد توی ماشین

هیراد همش در حال ایستادن روی صندلی و شیطونی کردنه

مامان: هیراد اینقدر شیطونی نکن مامان.یک وقت بابا ترمز میکنه میفتی ها!

هیراد بی توجه به مامان به کارش ادامه میده

مامان: هیراد الان آقای پلیس میاد ما رو جریمه میکنه...عصبانی

هیراد: باشه بهش بگو بیاد منو جریمه تونه(کنه)عینک

مامان:تعجب

چند دقیقه بعد مامان و هیراد توی ماشین ساکت نشستن...

هیراد : مامان دستت رو به صندلی نگیر...الان به پلیس زنگ میزنم بیاد جریمت تنه..

هیراد کف دستش رو بالا میاره و مثل اینکه دستش موبایل هست روش شماره میگیره و بعد میبره دم گوشش و میگه:

هیراد:الو..سلام آقای پلیس..بیا این مامانم روجریمه تن(کن)...

وبعد هم با شیطنت یک نگاهی به مامان میندازه که یعنی فقط تو نیستی که ما رو سرکار میذاریاز خود راضی

مامان:تعجبخنثی

 


 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٦ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

خوب به سلامتی ٣١ ماهه شدم....

راستی شماها توی حرف زدن تمام حروف رو درست ادا میکنین.یعنی یک حرف رو جای یکی دیگه نمیگین؟

آخه من ٢ تا حرف رو درست نمیگم..یکی "ک" که به جاش "ت" میگذارم .مثل:کمدکه میگم تمد! و یکی هم به جای "ف" میگم "س" مثلا به" فردا" میگم" سردا"!این میشه که حرف زدنم خیلی خوردنی شده...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٩ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من یکماهی میشه که کنترل دستشویی شماره ١ و ٢ رو پیدا کردم اما در مورد دستشویی شماره ٢ میترسیدم که توی دستشویی این کار رو انجام بدم.و با توجه به اینکه توی سایت baby center گفته اصلا نباید مامانم اینا روی این موضوع پافشاری کنن مامانم هم صبر کرد تا دیگه ترسم خودش تموم شد و از امروز دیگه بدون پوشک رفتم مهدکودک.حالا مامانم یک عالمه یادداشت برای مربیم نوشته تا حوتسش بهم باشه وببینیم نتیجه امروز چی میشهاز خود راضی

حالا یک کمی از سخنوریهام براتون بگم:

1-هیراد مامان میشود

پنجشنبه عصر در حال چای خوردن 3 نفره و کنسل شدن برنامه بیرون رفتم به دلیل سردی هوا:

مامان: (با حالت نق زدن):هیراددددد....

هیراد: چیه؟چی شده؟ناراحتی؟چاییت رو نمیخوای ؟

مامان: نه .چاییم رو میخوام..اما دوست دارم برم بیرون...

هیراد: آها...میخوای بری بیرون....دوست داری بری خونه مامان جون؟

مامان: اوهوم...دوست دارم از خونه برم بیرون..

هیراد(به ساعت رو ی دیوار یک نگاهی میندازه): باشه...بذار ساعت 5 بشه..منم چاییم رو بخورم میریم بیرون...مژه

مامان: قلبماچ

2-سوپر من

مامان جون(در حال خوندن کتاب برای هیراد):هیراد جونم این سوپر منه.

هیراد: سوپر من مامان جون ،نه سوپر شما!تعجب

3-فواید نوشابه

همیشه وقتی مامان هیراد میخواد یک ماده غذایی خوب بهش بده براش توضیح میده که این غذا چه فایده ای برای بدن داره.چند وقت پیش هیراد با باز شدن در یخچال متوجه بطری نوشابه شد و از مامانش درخواست یک لیوان نوشابه کرد.

هیراد: مامان نوشابه چی رو قوی میتنه(میکنه)؟

مامان: مامان جون نوشابه هیچی رو توی بدن قوی نمیکنه...

هیراد: چرا قوی میکنه..استخونها رو قوی میتنه(میکنه)متفکر

مامان: نه پسرم کی گفته؟نوشابه هیچی رو قوی نمیکنه...تعجب

هیراد: من میگم قوی میتنه(میکنه)عصبانیخیلی قوی میتنه..من بازم نوشابه میخوام

مامان:نگران

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۳٠ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من از دیشب به مدودک میگم: مهد کوتک (مهد کودک)

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱۱ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

خوب ۴ روز دیگه ما رسما ٢ سال و ۶ ماه از عمرمون میگذره و همینطور بازهم روز به روز شیرین تر و خوردنی تر میشیم...

اونهایی که بچه هاتون هنوز به سن حرف زدن نرسیده...نمیدونین که چه روزهای شیرینی منتظر شماست..وای که چقدر مزه میده به مامان و باباها وقتی ما فسقلیها جمله های کج و کوله و خوشگلمون رو میسازیم و حرفهامون رو براشون میزنیم...

من از در مهدکودک که بیرون میام شروع میکنم به حرف زدن با مامانم.البته مامانم هم دائم ازم سوال میکنه ولی منم قشنگ براش توضیح میدم...

مامان: هیراد مهدکودک چه خبر؟

هیراد: هیچی....

مامان:چرا؟...خوش گذشت؟

هیراد: آیهههههه....بازی کردیم...

مامان:کیا از دوستات اومده بودن؟

هیراد: آیاد(آراد) .سایه.پهام (پرهام) . نریس(نرگس).مایسا....

مامان:دوسشون داری؟؟؟

هیراد: آیهههههه..نه پهامو(پرهامو) دوست ندارم..همش دعوا میتونه.خیلی عصبیه!!!تعجب

==========================

من تازگیها یک وقتهایی مامانم رو بدجوری ضایع میکنم که باعث شده حواسش به حرفهاش باشه!مثلا چند روز پیش برام بادوم زمینی مز مز خریده بود.یک مقداریش رو که خوردم بقیه اش رو ریختم روی فرش.مامانم هم داشت تلفن حرف میزد.من هی گفتم: مامان ببین اینا رو ریختم روی فرش...مامانم که میخواست به حرف زدنش ادامه بده گفت اشکالی نداره بخورش...باز من 3 بار دیگه با تاکید گفتم ببین من اینا رو ریختم روی فرش ها! ولی مامانم بازم گفت اشکال نداره دیگهعصبانی

منم با عصبانبت گفتم که:مگه نگفته بودی که نباید خوراکیها رو روی فرش بریزمعصبانی

مامانم:  هیپنوتیزمخجالت

یکبار هم مهمونی بودیم و من طبق معمول تا قندون رو دیدم یکدونه قند برداشتم و مامانم زود بهم گفت که اصلا نباید قند بخوری و دندونت خراب میشه و از این حرفها...

منم رفتم دنبال بازیم...بعد از چند دقیقه اومدم و دوباره گفتم مامان من این قند رو بخورم و مامانم که مشغول صحبت با عمه ام بود گفت بده نصفش کنم تا بخوری...من هی اومدم توی صورتش و گفتم بخورم؟ مامانم گفت : بخور وباز به حرفش ادامه دادو من چند بار دیگه ازش پرسیدم تا آخرش گفت میگم بخور دیگه مامان جون...

منم گفتم: مگه تو نگفته بودی که نباید قند بخورم؟عصبانی

و باز هم مامانم :خجالتهیپنوتیزم

=========================

من تازگیها شبها مامان و بابا رو بیچاره میکنم تا بخوابم.هر شب قرعه به نام یکیشون میفته که من آویزونش میشم و میگم بیاد اتاقم و برام کتاب داستان بخونه. اونم نه یک یا دوتا بلکه 5 تا 6 تا کتاب...و تازه هی وسطش هم پامیشم میگم: من چی بخورم؟

اونا میگن تو تازه شام خوردی و مسواک هم زدی.نمیشه الان چیزی بخوری..حالا چی دلت میخواد و منم همیشه میگم: نمیدونم؟چی بخورم؟نگران

و این موضوع حتی با چیزی خوردن هم تموم نمیشه و دائما در طول خوندن کتاب تکرار میشه و این ماجرا تا پاسی از شب ما رو بیدار نگه میداره و اینه که هر روز صبح 3 تاییمون داریم از خواب میمیریمخمیازه

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٤ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

مامان و هیراد ساعت 5 عصر در حال بالا رفتن از پله های آپارتمان:

مامان: هیراد جونم امروز مهدکودک خوش گذشت؟

هیراد: آیه (آره)

مامان: چه خبر بود؟امروز عمو شجاعی اومد؟براتون آهنگ زد؟

هیراد: آیه اومد...دوسش ندارم...اومد من گیه (گریه) کردم!نگران

مامان : آخه چرا؟اون که خیلی مهربونه....

هیراد:.... بعدش رفت...

مامان: کجا رفت؟

هیراد: رفت پیش خدا!!!!!!!!تعجب

مامان: کجا؟؟......حتما رفته خونشون...

هیراد: نه خونشون نرفت ...رفت پیش خدا!!!(حتما بچه ام دوست داشته عمو شجاعی به جای خونشون بره پیش خدا...آخه یکی به این مهد کودکها بگه اول بیینین بچه چند سالشه بعد آموزش بدین که اینجوری قاطی نکنهمتفکر)

===============

2 شب قبل بابا میخواست ورزش کنه و به هبراد گفت هیراد بیا با هم روی زمین شنا بریم.هیراد هم همراه باباش شنا رو انجام داد و خیلی هم خوشش اومد.

فردا شبش وقتی کنار مامان نشسته:

هیراد: مامان پاشو..پاشو ...

مامان: برای چی؟

هیراد : بیا با هم ماهی بشیم!!!!!!

مامان : ماهی بشیم؟چجوری ماهی بشیم؟

و هیراد روی زمین شنا میرهمتفکر(بچه ام فکر میکنه چون شنا میریم باید حتما ماهی باشیمنیشخند)

=============

مامان برای اینکه هیراد شیر بخوره یک وقتهایی یکدفعه میگه: وای هیراد دیدی چی شد؟از صبح تا حالا هیچی شیر نخوردی...وای...و هیراد هم هیجان زده میشه و میگه وای وای و میدوه تا شیر بخوره...

چند شب پیش ساعت 3 نصفه شب وقتی هیراد اومده به تخت مامان و بابا و هم خودش چشمام به زور بازه و هم مامانش:

هیراد : مامان...من شیر میخوام...

مامان(که اصلا قدرت بلند شدن نداره):نه مامان جون...الان وقتش نیست.صبح که بلند شدی بهت میدم...

هیراد: مامان من از صبح تا حالا اصلا شیر نخوردم....وای...تعجب

مامان: حالا اشکال نداره...بخواب...

هیراد( با ناله):آخه من از صبح اصلا شیر نخوردم .... من باید شیر بخورم ...من هیچ شیر از صبح نخوردمناراحت

مامان:کلافه(خودم کردم که ....بر خودم باد!)

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٢ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

نصفه شب : هیراد میاد توی تخت مامان و بابا در حالی که حسابی سرماخورده....شروع میکنه به سرفه کردن دقیقا توی صورت مامانش...

مامان دستش رو جلوی دهن هیراد میگیره...

هیراد:  ماماااااان....سفم (سرفم) خراب شد!!!!!!!!!!!!

==========================

ساعت 11 شب: مامان و هیراد کنار هم دراز کشیدن و میخوان بخوابن...

مامان: هیراد من خیلی دوستت دارم...من عاشقتم...هیچکس توی دنیا مثل تو نداره.... تو بهترین پسر دنیایی...

هیراد: مامان دیگه بخوابیم!!!!!!!!!!!

=======================

هیراد مشغول بازی با دایی محسن که بعد از 40 روز از سفر برگشته(دایی مامان هیراد که هیراد خیلی دوسش داره و اونهم هیراد رو خیلی دوست داره)

دایی محسن: هیراد چرا اینقدر لهجه داری؟زهرا جون اینطوری حرف میزنه یا مهسا جون(مربیهای مهد هیراد)؟

هیراد:....نه....دایی محسن!!!!!!!!!!

=======================

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢۱ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

سلام،خوبین؟؟؟من که بد نیستم ..البته دیشب خیلی خوب نبودم ، دلدرد داشتمهمش توی خواب بلند شدم . گریه کردم تا بهم شربت دادن و تونستم بخوابم....دکتر جدیدم به مامانم گفته که هیراد بزرگ شده و دیگه کوچولو نیست که هی بهش فرنی و سوپ میدی دیگه باید غذاهای آدم بزرگها رو بهش بدی مامانم هم جو گرفتش و یکدفعه به من همه چی داد حالا بماند که از هر 5 تا یکیش رو خوردم اونم چه خوردنی...فقط چشیدم.....ولی خوب چون نازم زیاده دلم زودی درد گرفت ...البته الان بهترم...
این چند روز رو جای شما خالی رفته بودیم شمال...هوا عالی بود..من توی ساحل یک عالمه سنگ بازی کردم ...آخه ساحلش سنگی بود نه ماسه ای...چون مثل همیشه یک عالمه آدم بودن که با من بازی کنن خیلی مزه میداد..تازه یک عالمه هم جوجه کباب خوردم ...و عاشق لیمو ترش هم شدم...میمیرم برای لیمو ترش...

راستی من به شماها گفته بودم که تا الان 7 تا دندون دارم؟؟؟فکر کنم آخرین خبر مال پنجمیش بود و دیگه مامانم تاریخ اون دوتای دیگه یادش نیست ولی من در حال حاضر یک پسر یکساله 7 دندانه هستم....بعدش هم بالاخره داره ترسم میریزه و یک کمی بدون تکیه گاه می ایستم البته بهتره خودم متوجه نشم چون تا بفهمم فکر میکنم باید دستم رو به جایی بگیرم...فکر میکنین من اینهمه شجاعت رو از کی به ارث بردم....
چندتا از کلمه هایی رو که میگم براتون مینویسم:

 پکه ====== پنکه
 کش(با فتحه ک)====== کفش
 آب======= آب
 ددر====== ددر
 بگ ===== برگ

پ.ن : وبلاگ ماهان برای من فیلتر شده...من دلم براش تنگ شده...مامان ماهان یک کاری بکن لطفا!!

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱٩ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من حرف " گ" رو خیلی دوست دارم .سعی میکنم هر کلمه ای که میگم توش "گ" داشته باشه.....مثلا من به آب میگم آگ ......به جیز میگم گیز....به آبی میگم آگی..البته اولش میگفتم گاگی حالا پیشرفت کردم میگم آگی.البته رنگ آبی رو نمیشناسم ولی اگه بهم بگن آبی منم میگم آگی....خوب به نظر من کلمه ای که توش گ نداشته باشه یه چیزی کم داره....
راستی چند روز گذشته خیلی پسر خوبی نبودم.اصلا غذا نمیخوردم.فقط شیر.میدونین چیه؟هروقت مامان و بابا منو میبرن دکتر و دکتر میگه وزنم خوبه و مامان و بابا خیلی خوشحال میشن من از فرداش بدغذاییم شروع میشه و لب به هیچی نمیزنم...حتی حاضر نیستم که اولین قاشق به لبم برسه که ببینم اصلا دوسش دارم یا نه....



دوستهای خوبم یه سوالی ازتون داشتم.چطوری میشه وقتی که سینه خیز داری میری پاهاتو بگیری؟؟؟شماها بلدین؟؟آخه من جمعه ظهر داشتم میرفتم مهمونی و مامانم لباسام رو تنم کرده بود.یه جورابی هم پام کرده بود که خیلی خوشگل بود.من همینطور که سینه خیز بودم یکدفعه به عقب نگاه کردم و پام رو دیدم و از جورابم خوشم اومد...تصمیم گرفتم که در همون حالت بگیرمش...حالا هرچی به پهلوم میچرخم پام ازم فرار میکرد ...حالا من بدو پا بدو...اینقدر دنبالش کردم که نزدیک به 20 دور، دور خودم چرخیدم و بعد که نتونستم بگیرمش و اعصابم هم خورد شده بود زدم زیر گریه...لطفا اگه کسی بلد بود به منم یاد بده....

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/٢٥ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

میدونین چیه من دلم میخواد همش حرکت کنم...حالا مدلش مهم نیست اما تکون نخوردن حتی برای یک ثانیه رو هم دوست ندارم...وقتی که میخوان منو وایستونن سریع با پاهام قدم برمیدارم بنابراین اصلا ایستادنم به یک لحظه هم نمیکشه چون اون کسی که منو وایستونده حالا باید بدوه.....
وقتی میشینم هم باید سریع خودم رو به حالا 4 دست و پا در بیارم تا بتونم با چند حرکت دست و پای سریع خودم رو به اولین وسیله یا جایی که برام ممنوع کردن برسونم...مثل دمپایی مامان یا چاه وسط آشپزخونه....اگر هم در حالی که مشغول خرابکاری هستم منو از روی زمین بلند کنن تا چند ثانیه رو هوا پادوچرخه میزنم اونم با سرعت 100 کیلومتر در ساعت ....
وقتی هم که منو بخوابونن باید با سرعت هرچه تمامتر روی بالشت هی از اینور به اونور بچرخم و صورتم رو توی بالشت فرو ببرم....
بعد از شیطنتهای حرکتی میرسیم به شیطنتها یا پیشرفتهای گفتاری....
من یک کلمه یاد گرفتم...البته معنیش رو نمیدونم....فقط مامانم همینطوری بهم چند بار گفت بگو جیز منم بلافاصله گفتم جیز...البته به مرور زمان این جیز تبدیل شده به گیز ولی مهم اینه که تا بهم میگن بگو منم اونو تکرار میکنم....حالا اگه بشه اسم اینو پیشرفت گفتاری گذاشت خیلی مامان و بابام خوشحال میشن
راستی میدونین من خیلی لوسم....آخه وقتی که یک ربعی شده باشه که مامانم بوسم نکرده باشه و بعد یکدفعه مامانم بیاد و یک ماچم بکنه خودم تا 10 باری هی صورتم رو میبرم به طرفش که یعنی دوباره ماچم کن...دوباره ماچم کن..لوسم ؟نه؟؟؟تازه وقتی هم که بابا یا مامان مشغول تلویزین دیدن باشن یا حواسشون جای دیگه باشه میرم به طرفشون و سرم رو کج میکنم و هی میگم ااااااا....اوووووو.....وقتی بهم نگاه کردن و قربون صدقم رفتن میرم دنبال کاری تا یکدقیقه بعد!!!
جدیدا هم عاشق توصیه های آقای ایمنی گاز شدم و آنچنان با دقت تماشا میکنم که انگار به اهمیت حرفهایی که میزنه کاملا واقف هستم....

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱۸ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

خوب درباره این چند روز چندخطی براتون بنویسم...اول از همه اینکه الان میفهمم مازیار چقدر از نبودن باباش سختی میکشه..من 4 روز بابام رو ندیدم.آخه 2 روز رفت مشهد ماموریت و وقتی برگشت ساعت 10:30 بود و منهم خواب بودم و ندیدمش.اونوقت فردا صبحش ساعت 6 رفت عسلویه ماموریت و تا فردا شبش بازم من ندیدمش..خیلی سخت بود..اما وقتی جمعه عصر در باز شد و اومد خونه من از ذوق داشتم میمردم.وقتی بغلم کرد اینقدر براش ناز کردم که نگو.تازه وقتی خوابم گرفته بود و زیر لحاف دراز کشیده بودم چشم از بابام که داشت تلویزیون نگاه میکرد برنمیداشتم ...حتی پلک هم نمیزدم..
از دیروز صبح هم شروع کردم به بابابابا گفتن...آخه خیلی دلم برای بابام تنگ شده بود برای همین نطقم باز شد...حالا هم همش میگم بابابابابا...
راستی به همه دوستان و فامیل هم خبر یدم که وقتی من میرم خونشون دیگه بهتره تعارف نکنند و همه ظرفها رو از روی میزهاشون جمع کنن...بعدا نگین نگفتماااا!میتونین برین و از مامان جون مامانم بپرسین که دیروز در یک حرکت سریع چطور شیرینی خوری مورد علاقه مامان جونم رو انداختم زمین و شکوندمش...
راستی مرسی مامان مازیار بابت راهنمایی...مامانم رو خیلی خوشحال کردین...



نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/۱٦ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |