رنگ زندگی
عصرهای روزهای فرد که من کلاس ندارم اکثرا مامانم که میاد خونه با هم میریم پارک یا میریم تاتر فرهنگسرا.بماند که مامانم واقعا خسته میشه و وقتی میرسه خونه دیگه غش میکنه اما برعکس من که تازه انرژی میگیرم. روزهای پنجشنبه هم که مامان تعطیله از صبح که بیدار میشم دائم میگم بیا بریم سراغ کتاب زبانم.کتاب زبانم این ترم خیلی خوب و مفید هست.توی هر درسش یک کاردستی هم یاد میده که درست کنیم...هم برچسب داره و هم عکسهای مقوایی که باید با قیچی ببریم و توی صفحاتی که گفته بچسبونیم.اسم کتاب زبان من pocket 1 هستش که از این ترم بعد از tiny talk شروع کردیم. اینم یک از کاردستیهای اختراعی خودم هست که در هنگام مثلا کمک به مامانم در آشپزخونه ساخته شده!! این روزها باید طبق قانون مامان حداقل روزی یکبار پای بلز بشینم و آهنگ ساعت رو تمرین کنم.به هیچ دلیلی حتی خستگی ...خواب آلودگی ....بی حوصلگی هم این قانون نقض نمیشه! این روزها که 2 جلسه از کلاس نقاشیم گذشته عاشق کلاسم شدم.البته تو خونه باز هم برای نقاشی کشیدن مقاومت میکنم و مامان و بابا هم کاری ندارن.اما هر جلسه توی کلاس یک نقاشی میکشیم. این روزها کلاس زبان من که این ترم هر جلسه اش 1 ساعت و نیم شده و فعالیتهای کلاسمون بیشتر وقت زیادی از من میگیره.کتاب pocket رو برامون به همراه قسمتی از phonics کار میکنن.دیروز چندین جمله و کلمه گفتم که مامانم بسیار خوشحال شد.چون فکر میکرد هیچی از این کتاب جدید یاد نگرفتم اما انگار یکدفعه دانسته هام بیرون میریزه!!! این روزها دلم برای مامان جونم(مامان مامانم)تنگ شده.آخه مامان جونم زونا گرفته و مریض شده و اصلا اجازه نداده که ما برای دیدنش بریم.با اینکه من آبله مرغون رو 2 سالگی گرفتم میترسه یک وقتی مریض بشم.خداکنه زودتر دوره مریضی تموم بشه. این روزها روزشماری میکنم برای جشن تولدم..... اینم من در عکس پرسنلی پیش دبستان 4سال و 8 ماهگی من ترم اول کلاس زبانم رو که tiny talk 1B بود رو تموم کردم و از امروز ترم جدیدم رو که Tiny Talk 2Aهست رو شروع میکنم.کلاسم رو خیلی دوست دارم و واقعا چیزهای زیادی دارم یاد میگیرم.روششون خیلی خوبه چون من دائم توی حرف زدن از جملاتی که بهم یاد دادن استفاده میکنن و این نشون میدی که علاقه در بچه ها ایجاد کردن.هنوز کارنامه ترم اولم رو نگرفتم.وقتی گرفتم اینجا براتون میگذارمش. از کلاس موسیقی هم بگم که هنوز نگفتن زدن بلز رو تو خونه تمرین کنیم و ما یعنی من و مامان و بابا چشم انتظاریم!!! بازیهای کامپیوتریم هم که همچنان هر روز آپدیت میشه.یعنی هر روز از ساعت 7 به بعد که مامانم اجازه میده پشت لب تاپ بشینم منم خودم مودم رو روشن میکنم و میرم توی سایت بازیها و بازی دانلود میکنم.بعد هم اگه خوشم نیومد دوباره یکی دیگه..حسابی یک کمهندس کامپیوتر شدم.اینقدر توی کار با کامپیوتر با مهارت با موس کار میکنم که مامان و بابا متعجب موندن... پنجشنبه شب پیش حسابی تب کردم و تبم تا ٣٩.۵ درجه بالا رفت و مامان و بابا بالای سرم نشسته بودن و پاشویم میکردن.اما هیچ علامت دیگه ای نداشتم.که یکدفعه تبم قطع شد و رفتم دستشویی و ببخشید وقتی کارم انجام شد مامان فهمید که مشکل تب من به خاطر هضم نشدن غذام بوده چون چند روز هی روی غذاهام پنیر پیتزا ریخته بوده و بعله.... جمعه ظهر ناهار خونه مامان جونم (مامان بابا) دعوت بودیم و مثل همیشه من حسابی آماده شدم و با کوله بار اسباب بازیهام رفتم که یک روز درست و حسابی با دختر عمم گلاره بازی کنم.هنوز موقع ناهار نشده بود که یکدفعه مامانم اینا صدای گروپ از اتاق شنیدن و بعد هم صدای گریه من...البته خدا رو شکر به جایی نخورده بودم فقط انگار داشتم فرار میکردم که پام پیچ خورده بود.ولی خوب وقتی راه میرفتم حسابی درد میکرد .البته خودم که میگفتم چیزی نیست اما از ۴ دست و پا راه رفتنم مامان و بابا مطمئن بودن که حسابی پام درد میکنه.شنبه هم لنگ لنگان راه میرفتم که قرار بود اگه یکشنبه بهتر نبودم بریم و از پام عکس بگیریم اما خدا رو شکر دیگه دیروز خوب شدم. دیروز هم اولین جلسه کلاس زبان شکوه رو رفتم و حسابی راضی بودم.پرستارم منو ساعت ۴:٣٠ برد کلا و مامانم هم ساعت ۵:٣٠ اومد دنبالم.امروز هم که خونه مامان جونم(مامان مامانم) هستم و اونا منو بردن کلاس موسیقی.واقعا اگه نبودن من کلاس موسیقی نمی تونستم برم چون ساعت ٢ تا ٣:٣٠ نه بابا و نه مامان نمی تونستن منو ببرن کلاس.مرسی مامان جون و بابا جون. راستی من عاشق این کتابهای هوش و دقت شدم.مخصوصا اونهایی که باید راه درست رو پیدا کنیم تا به جایی برسیم.اینقدر از این راهها حل کردم که دیگه سختهاشم میتونم برم و پیدا کنم. از غذا خوردنم بگم که اینروزها اصلا تعریفی نداره....لاغر هم شدم! راستی کسی هست که واکسن آنفولانزا رو امسال زده باشه.خدا رو شکر مثل اینکه امسال کسی در موردش صحبت نمیکنه. خوب من از کلاس زبانم خیلی خوشم میومد اما مامان و بابا هی نشستن و باهم صحبت کردن تا آخر سر من رو ترم جدید اونجا ثبت نام نکردن.آخه همش میگن الکی به بچه فشار میارن که نوشتن رو یاد بگیره.آخه نوشتن الان به چه دردش میخوره.به جای اینکه بهش صحبت کردن رو یاد بدن الکی ٩ ساعت تو هفته کلاس میذارن و آخرش هم به ادرها میگن توی خونه با بچه ها نوشتن تمرین کنین... حالا طبق معمول که مامان بنده باید هی بره اینور و اونور ببینه کجا چی داره و چی بهتره...موسسه شکوه رو انتخاب کرده که tiny talk درس میدن و اصلا تا 6 سال نوشتن ندارن.البته مدیر شعبه که یک خانم خیلی خیلی ناز و مهربونه گفته هر وقت کلاس به تعداد برای تشکیل رسید خبرتون میکنم.برای کلاس tiny talk 1B.الان روزها من و مامانم توی خونه با CD ترم tiny talk1A رو که بیشتر سلام و اسمت چیه و اعداد و رنگها هست یاد میگیریم.اما من بدجوری دوست دارم چیزی یاد بگیرم.کلا اسم مهدکودک هم که میاد میگم شوخی میکنین ؟من دیگه 4 سالمه!مگه بچه ام که برم مهدکودک!!!! کلاس موسیقی هم که فعلا با چوب بلز مشغولیم...هنوز به خود بلز نرسیدیم منم که اصلا عادت ندارم توضیح بدم چه خبره.واسه همین مامانم هیچ خبری از توی کلاس ما نداره و همه چی رو به خدا و موسسه پارس سپرده!!تا ببینیم کی بلز رو با ما شروع میکنن. هیراد 4 سال و 4 ماهه هیراد 2 و 4 ماهه خدا رو شکر حال بابام بهتره و اومده خونه خودمون.دوباره سرکار هم میره اما همش باید مراقبت کنه که دوباره مریض نشه.ممنون از احوالپرسی و دعای همتون. من تا الان ۶ جلسه کلاس زبان رو رفتم و خیلی کلاسم رو دوست دارم.اینقدر که از یک ساعت قبل از حرکت دارم غر میزنم که چرا نمیریم کلاس.خلاصه همین مسئله که اینقدر کلاسم رو دوست دارم باعث شده که مامانم از اینکه من رو اونجا ثبت نام کرده بسیار خوشحال باشه. توی این مدتی که گذشت ٢ تا خبر خوب داشتیم.یکی اینکه آوین دختر پسرخاله مامانم به دنیا اومد و من یک دوست جدید پیدا کردم.آخه من توی فامیل مامانم اینا همش یکدونه بچه بودم و بعد از من کوچکترین نفر ٢٧ سالشه!اما حالا یک نی نی جدید به جمعمون اضافه شد خبر دوم هم اینکه خاله هلیا دوست عزیز عزیز مامان من با دختر ٨ ماهش مایسا که ما تا حالا ندیده بودیمش از کانادا اومدن ایران و من بالاخره دیشب دیدمش.خیلی ماهه. خیلی دوسش دارم و دیشب هرچی اسباب بازی داشتم براش آوردم. پنجشنبه شب هم رفته بودیم عروسی پسردایی بابام.نمیدونین چه کار کردم.فکر کنم مجلس رو من گرم کردم از بس که رقصیدم.تازه موقع رقص تانگو مامانم و بابام داشتن میرقصیدم که یکدفعه دیدن کنارش ٢ تا موجود فسقلی(من و گلاره دختر عمم) داریم تانگو میرقصیدم که دیگه نزدیک بود ضعف کنن اینقدر از دست ما خندیدن.




فقط آوین یک کمی هول بوده و ٨ ماهه اومد به این دنیا.واسه همین هنوز خیلی نمیشه باهاش بازی کرد تا یک کمی بزرگتر بشه.


