Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers درس - رنگ زندگی

رنگ زندگی

باورم نمیشه که مامانم از ١٢ تیر ماه تا الان هیچی توی وبلاگ من ننوشته.خودش میگه حوصله نداشتم.کارام هم زیاد بوده و نرسیدم.به نظر شما دلیل قابل قبولی هستش؟؟؟؟

حالا هم اصلا یادش نمیاد که توی این مدت چه اتفاقاتی افتاده که اینجا بنویسه!!!

خوب من مثل قبل ٣ روز هفته رو با پرستارم توی خونه میگذرونم که شامل شنبه و یکشنبه و سه شنبه هستش.البته شنبه ها صبح باهاش میرم به کلاس نمایش خلاق که از ساعت ١٠ تا ١١ طول میکشه.مامانم هنوز خیلی مطمئن نیست که من این کلاس رو دوست دارم یا نه.چون که هیچ صحبتی حاضر نیستم در موردش بکنم اما با رفتن بهش هم مخالفت نمی کنم.دوشنبه ها خونه مامان جونم(مامان مامانم) میرم و ظهرش با مامان جون و بابا جونم میرم کلاس موسیقی پارس.قبلا خاله جونم من رو میبرد اما از زمانیکه خانم مهندس شاغل شده دیگه نمیتونه من رو ببره کلاسناراحتولی خوب طفلی مامان جونم به جاش منو میبره و بابا جونم هم که طفلکی پای ثابت کلاس موسیقی هستش.هر چند وقت یکبار هم مامانم مرخصی میگیره و منو میبره که شرمنده نشهخجالتالان من ترم ٣ هستم و نتها رو تموم کردیم. به مامان و باباها هم یادداشت دادن که ٢۶ شهریور ما کنسرت داریم!!!البته با ساز نه ها...حالا چجور کنسرتی هست باید منتظر باشیم و ببینیماز خود راضی

چهارشنبه ها هم که خونه اون یکی مامان جونم (مامان بابام)هستم.اونجا هم از صبح که  میرم پای mbc3 میشینم تا عصر و معمولا سفارش خوراکی یا تخم مرغ شانسی هم در طول روز به باباجونم میدم که برن و برام بخرم.این برنامه ثابتم هستش!

 

خوب این از برنامه زندگی ما.مامانم تصمیم داشت کلاس زبان اسمم رو بنویسه که باز پشیمون شدو گفت نکنه چون فرهنگسرا هستش مربی دقت نداشته باشن و من رو از زبان زده کنن و جای دیگه ای هم  پیدا نکرد.میدونین مامانم نمیدونه برای پاییز و مهر چی کار کنه؟دوست نداره که پرستارم از پیشم بره ولی در عین حال نمیخواد منم همش توی خونه باشم.حالا یک راهی شماها پیشنهاد بدین.البته من به اسم مهدکودک هم حاضر نیستم جایی برم.چون معتقدم بزرگ شدم و فقط باید کلاس برم نه مهدکودک!!!البته از طرفی هم من ازبس توی مهد مریض میشدم آخرین قاشق آنتی بیوتیکم که تموم میشد فرداش مریضی جدیدم شروع میشد و اگه یادتون باشه مریضیهام باعث شد که ریه ام شدیدا التهاب پیدا کنه و یک ماهی اسپری مصرف کردم و خوب شدم.مامان و بابا دوست ندارن دوباره اون روزها برگرده اما نگران این هم هستن که من بزرگ شدم و باید سرگرمیهام زیاد باشه.....خلاصه که.....

راستی نگرانی این روزهای من:

مامان من دوست ندارم بزرگ شدم صدام کلفت بشه ناراحت  متفکر

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٥ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

هفته پیش مهد کودک یک لیست و بلند و بالا به مامانم داد که باید برای من و در اصل مهدکودک خرید میکردند.خلاصه من که روزشماری می کردم که پس چرا کتابهای درسی من رو نمیخرین بالاخره به آرزوم رسیدم و با مامانم راهی شهرکتاب شدم تا خریدهای مهد رو انجام بدیم.

خلاصه نزدیک به ١٠ تا کتاب و ٣ تا دفتر و یک عالمه کاغذ کشی رنگی و مقواهای مژهرنگی و چسب های اکلیلی و مداد رنگی و کلربوک و پوشه و پاک کن و تراش و .... خیلی چیزهای دیگه که الان یادم نمیاد خریدیم تا برای مهدکودک ببریم ..مبادا یک وقتی اونا توی خرج بیوفتن!!!!!متفکر

اما کتابهام از همه جالبتر بود...ریاضیات و علوم و آمادگی نوشتن و رنگها و وسایل نقلیه و خاطرات من و ...چند تا کتاب دیگه که با مامانم روی همشون برچسب زدیم و اسمم رو نوشتیم.اینقدر از دیدین کتابهام ذوق کرده بودم که نگو.ولی از همه جالبتر این بود که وقتی خونه رسیدیم من پاککنم رو که با سلیقه خودم انتخاب کرده بودم از توی وسایل دراوردم و یک دفعه چشمهام پر از اشک شد و به مامانم گفتم:من که هنوز بلد نیستم بنویسم ..پس چجوری پاک کنم؟؟؟؟چی رو پاک کنم؟؟؟ناراحتقلب

امروز صبح هم که مامان و بابا داشتن وسایل رو توی نایلون میگذاشتن که ببریم مهد با یک افتخار و فیگور بسیار قشنگی گفتم : میبینی بابا ...من دیده(دیگه) باید برم مدسه(مدرسه)!!!!!!!!!!و مامان و بابا یکدفعه پریدن و حسابی بوسم کردنمژه

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٤ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |