Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers خدا - رنگ زندگی

رنگ زندگی

پنجشنبه شب :

هیراد: مامان میشه امشب توی هال بخوابیم ؟

مامان: مامان جون من تا صبح کمرم داغون میشه...آخه تخت به این خوبی و راحتی .برای چی ما باید توی هال روی زمین بخوابیم؟

هیراد: به خدا قسم این آخرین باره که میخوام روی زمین هال بخوابیم....قول میدم...

مامان: هیراد چرا الکی قسم میخوری؟تو هر هفته این هوس رو میکنی ها.الکی قسم نخور اونوقت خدا از دستت ناراحت میشه که از قسمت برگردی.

هیراد: نه به خدا قسم آخرین بار هست.

و ما توی هال خوابیدیم...

-----------------

شنبه شب:

هیراد با خودش داره حرف میزنه: چه اشتباهی کردم اسم خدا رو گفتمنگران

هیراد: مامان یک دقیقه بیا تو اتاقم میخوام باهات خصوصی صحبت کنم..

مامان: چیه پسرم؟

هیراد: مامان یادته اونشب گفتم به خدا قسم دیگه نمیخوام توی هال بخوابم؟ میدونی چرا این حرف رو زدم؟ برای اینکه فکر میکردم اگر اینجوری نگم تو چون خسته ای و دوست نداری اونجا بخوابی حرفم رو قبول نمیکنی و من برای همین اینجوری بهت گفتم...خجالت

مامان : پسرم تو فکر نمیکنی که اگر به ما حرف دلت رو درست نزنی و بعد عوضش کنی ما دیگه حرفهای تو رو باور نمیکنیم؟؟؟من اگر قبول کردم که پیشت تو هال بخوابم به خاطر قسمت و اخرین بار بودنش نبود.برای اینکه تو ازم خواستی و من هم ته دلم راضی شدم که اونجا بخوابم...میدونی خدا از اینکه آدمها حرف الکی بزنن چقدر دلخور میشه؟

هیراد: حالا خدا منو نمیبخشه؟

مامان: چرا عزیزم خدا خیلی مهربونه میبخشتت به شرطی که قول بدی دوباره الکی یه حرفی رو نزنی و قسم به خاطرش نخوری.

هیراد : مامان یه سوال دیگه میشه بگی خدا تا چند بار میبخشه.2 بار ...3 بار  ....چند بار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامان : متفکرمامان جون خدا میبخشه اما دیگه هی زیاد هم اشتباه کنی ناراحت میشه دیگه..

هیراد : اما تعدادش مهمه ها...نمیدونی دقیقا چندبار میبخشهمتفکر

مامان : یولآخ

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

هیراد: مامان خدا دختره یا پسره؟

مامان :متفکرنه دختره و نه پسره....

هیراد: نمیشه که یا دختره یا پسره دیگه!!!

مامان: خدا گفته هرکسی میتونه هرجوری دوست داره منو تو فکرش ببینه(چی بگم آخه!!)

هیراد: خوب پس من دوست دارم همون دختر ببینمشعینک

------------------

هیراد مشغول بازی کامپیوتری به همراه بابا

بابا: نباید اون 2 تا خانمها رو بزنی.اونا فقط رد میشن. فقط باید اون آدم بدشکله رو از بین ببری....خوب چرا همش یکی از خانما رو میزنی؟

هیراد: آخه خوشگل نیست از قیافش خوشم نمیاد!!!

هیراد(مشغول ادامه بازی در حال صحبت با اون یکی خانم توی بازی): آفرین خوشگل خانم از این طرف برو....تو خیلی خوشگلی نگران نباش نمیزنمت...اما تو یکی رو حتما میزنم خانم زشتهعینک

----------------

هیراد: خاله خیلی دوست دارم ها....

خاله لادن: ابلهوای مرسی خاله ...منم خیلی دوست دارم...

هیراد: خاله عروس من میشی؟تعجب

-------------

هیراد : من خیلی دلم برای مامان جون تنگ شده...

بابا جون: هیراد منم یک هفته دیگه میرم پیش مامان جون.دلت برای منم تنگ میشه؟

هیراد : وای اگه تو هم بری که دیگه من بیچاره میشم...

باباجون : خوب تو هم بیا با من بریم..

هیراد: اونجوری که دیگه مامان و بابام بیچاره میشنعینک

------------

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

شب اول: مامان میخواهد مفهوم خدا را برای هیراد توضیح دهد.

مامان: پسرم میدونی خدا چقدر مهربونه؟

هیراد: خدا کیه؟

مامان : خدا کسی هست که ما رو درست کرده و خیلی دوستمون داره.

هیراد : الان کجاست؟

مامان : خدا همه جا هست.رو زمین ..تو آسمون..کنار ما...توی دل ما...توی فکر ما...

هیراد: یعنی توی دل من هست؟پس من اگه دلم رو پاره کنم اونوقت خدا از توش بیرون میاد...

مامان: خدا شبیه آدمها نیست..خدا مثل هوا میمونه ...مثل باد...نسیم...میتونه همه جا باشه..هر وقت کسی کارش داره کنارشه..شنیدی هر وقت کسی کمک میخواد میگه خدایا کمکم کن؟یا اگه چیزی بخواد به خدا میگه تا خدا براش فراهم کنه(البته باباش گفت این قسمت رو درست نگفتی...باید میگفتی که خدا کمکش میکنه تا خودش بتونه چیزی رو که میخواد فراهم کنه)

هیراد: پس من اگه بخوام میگم خدایا بهم یک ماشین گنده بده...خدایا من یک ماشین خیلی گنده میخوام!!.................الان برام فرستاد؟!!!

مامان : خدا وقتی که حواست نیست کمکش رو برات میفرسته

هیراد : آها...خدا تو خیابونها هم هست؟

مامان : آره پسرم..همه جا هست...

هیراد: حیوونهای وحشی نخورنش!

مامان : نه مامان جون...خدا خودش حیوونها رو درست کرده..

هیراد: کاش حیوونها رو درست نمیکرد..آخه بعضیهاشون خیلی خطر دارن!

و این بحث تا پاسی از شب ادامه داشت...

شب دوم : هیراد مشغول بازی در تخت خودش با ماشینهاش برای اینکه خوابش نمیبره!..مامان هم خوابیده بر روی زمین اتاق هیراد در میان خواب و بیداری..

هیراد: خدایا خدایا...ببین میشه یک نی نی توی دل من بگذاری؟؟؟؟؟؟؟؟....نه خدایا میشه یه نی نی توی دل مامان من بگذاری؟؟

هیراد: خدایا خدایا ...میشه این ماشین من که خراب شده رو درست کنی....خدایا اینو میگم؟آره همین....

(فکر کنم بچم اولین قدمهای راز و نیاز با خدا رو داره برمیداره)

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٤ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |