Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers تولد - رنگ زندگی

رنگ زندگی

ممنون از همه دوستای خوبم بابت تبریکهای قشنگشون

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٠ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

 

 

و اینک من یک پسر 5 ساله هستم

 

 


نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٩ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

نمیدونم از کجا براتون بنویسم.مامانم اینقدر بی حوصله شده که ١٠٠ سال یکبار هم اینجا نمیادناراحت

امروز کنسرت توی کلاس موسیقی دارمعینکاولین کنسرت کلاس موسیقیم که بعد از ٣ ترم داره برگزار میشه.البته این کنسرت توش ساز ندارهنیشخندحالا امروز بریم ببینیم که چی هستش؟

توی این مدتی که از پست قبلم گذشته چند باری با دختر عمم قرار گذاشتیم و هم اون اومد خونه ما و هم من رفتم خونه اونا.خیلی بهمون خوش گذشت.یک عالمه بازی کردیم.تازه با هم دیگه کف اتاق من رو با تموم برچسبهایی که داشتیم پر کردیم و حسابی هنر به خرج دادیم.

یک شب هم با مامان و بابا رفتیم پارک آب و آتش و آب بازی کردم.

 

یک شب هم تولد گلاره بود و مارفتبم خونشو و شمع فوت کردیم و کادو باز کردیم.

 

٢ روز تعطیلی رو با خانواده بابام رفته بودیم همدان.من اینقدر با گلاره بازی کردم که هلاک شدیم.پیش باباطاهر و ابوعلی سینا هم رفتیم.وقتی مامانم در مورد باباطاهر برام توضیح داد گفتم اگه الان مرده پس برای چی میریم پیشش...(نمیدونه ایرانیها مرده پرستن!)غار علیصدر رو هم رفتیم و دیدیم.اینقدر خوشم اومده بود که نگو.تازه از روی دیوارهای غار شکلهای حیوونهای مختلف رو هم حدس میزدم!

اینم مختصری از شرح حال روزگارم برای اینکه بعدا یادم باشه.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٢ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

 

خوب من با تاخیر چند روزه اومدم.چون مامانم خیلی تو شرکت سرش شلوغ بود و امروز بالاخره کاراش ردیف شد و اومد سراغ وبلاگ من تا گزارش تولدم رو بده.

روز پنجشنبه پیش مامان و بابا برام یک جشن تولد گرفتن و مامان جونهام و بابا جونهام و عمه ها و عمو و خاله اومده بودن توی تولدم.تنها بچه تولدم هم گلاره جونم یعنی دختر عمه ام بود.

 

یک عالمه هم اسباب بازی کادو گرفتم و مهمونی حسابی بهم مزه داد.

از مامان جون و بابا جونم (مامان و بابای بابام) یک دونه از این قطارهای ریلی بزرگ کادو گرفتم .از اون یکی مامان جون و باباجونم هم یک دست بلوز و شلوار خوشگل کادو گرفتم.٢ تا عمه جونام برام پارکینگ طبقاتی گرفتن و اون یکی عمه جونم که مامان گلاره هم هست برام یک کیف وسایل کامل تعمیراتی گرفته بودن.خاله جونم هم که همراه همیشگی کلاس موسیقی منه برام یک ماشین خاکبرداری بزرگ با وسایل تعمیراتیش رو گرفته بود.عمو جونم هم بهم پول داد.

 

و اما مهمتر از همه مامان و بابا بودن که وقتی کادوهای همه رو باز کردیم به من گفتن چشمهام رو ببندم و وقتی باز کردم دیدم یک دوچرخه جلومه!

 

خیلی از دوچرخه ام خوشم اومدو زود هم رکاب زدن درست رو یاد گرفتم و عصرها با مامان یا بابام میریم بیرون دوچرخه سواری.

راستی پرستارم هم برام یک دست لباس زورو و کارتونش رو خرید که واقعا خوشحال شدم.البته خودم قبلا بهش سفارش داده بودمچشمکخلاصه تا چند روزی کارم این بود که لباس زورو رو میپوشیدم و کارتونش رو نگاه میکردم و واقعا میرفتم توی نقش زورو اما خدا رو شکر الان دیگه بدون لباس زورو هم کارتونش رو میبینم!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٢ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

هیراد: مامان....من روز پنجشنبه که تولدمه چقدر قدم بلند میشه؟!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.

.

.

.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٥ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من بالاخره ٣ ساله شدم و جشن تولد ٣ سالگیم رو گرفتم.

٢ روز قبل از تولدم با مامان و بابا رفتیم قنادی و من خودم مدل کیکم رو انتخاب کردم.مدل کیکم کفشدوزک بود.و از لحظه ای که از قنادی اومدیم بیروم تا لحظه ای که بابام کیک رو تحویل گرفت و آورد خونه همش میپرسیدم کیکم حاضر شد؟چرا حاضر نشده؟الان کجاست توی فر شیرینی فروشیه؟الان داره چی کار میکنه؟...اوه

اینم عکس کیکم.البته مامانم نمیدونه واقعا آقای قناد هیچی بهتر از نی نداشت که جای شاخکهای کفشدوزک بگذاره!!!!!!!!!!!!منتظر

 

یک عالمه هم کادو گرفتم...یک ماشین کنترلی بزرگ...یک میز تحریر و صندلی...٢ دست لباس...یک جفت کفش...و یک عالمه پول...

 

تازه برای مهمونها حسابی هم رقصیدم....اونم چه رقصی ..همه مونده بودن معلمم کی بوده!!!!!!!!!

اما عکسهام خیلی کم بود و نمیدونم چرا مامان و بابا حواسشون زیاد به عکس نبود.مامانم خیلی داره غصه میخوره که چرا کم عکس گرفتیم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٩ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

سلام.من بعد از چند روز دوباره برگشتم.الان دیگه حالم خوب شده اما تا همین امروز صبح داشتم آنتی بیوتیک میخوردم.عجب مریضی بود ها!!!

اولش استفراغ بعد تب بعد اسهال بعد دلپیچه بعد آبریزش بینی بعد سرفه بعد شروع آنتی بیوتیک و شربت سرفه....و در نتیجه نرفتن به مهد برای ۴ روز....

بعدش هم مامانم از من گرفت بعد هم بابام گرفت.بعد باباجونم(بابای مامانم) بعد خاله لادن بعد مامان جونم...

دیدین این ویروسهای مهدکودکی عجب قدرتی دارن...

بابت مریضیم هم تولدم به هم خورد و افتاد به یکی ٢ هفته دیگه اگه انشاالله همه سالم و سلامت باشن.

چند روزه رو هم رفته بودیم شمال ...هوا عالی بود بارون میامد اما نم نم بود  و خیلی خوش گذشت.بماند که چند تا از فامیلها هم این ویروس رو از باباجون و مامان جونم گرفتن ...خلاصه همه از مهد رفتن من شاکی شدن چون فکر نمی کردن که همه فامیل گرفتار مریضی بشننیشخندنگران

 

 

این حلقه گل هم تقدیم به تمام کسایی که تولدم رو تبریک گفتن

مرسی که یادم بودین

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٠ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

من متولد شدم.....من امروز برای سومین بار متولد شدم......و ٢ سال از زندگیم گذشت.

امروز فقط اومدم این رو بگم و پست مربوط به تولد رو مامانم شنبه برام مینویسه.

آخه من حالم بهتر شده و مامانم از امروز حالش بد شده.........

 تولدم مبارک

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۸ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

اگه گفتین امروز تولد کیه؟؟؟؟
امروز تولد اولین و بهترین دوست همسن منه.....پرنیان
پرنیان جونم تولد یکسالگیت خیلی خیلی مبارک باشه.امیدوارم هر روز آتیشپاره تر و شیطون تر بشی
کاش پیش هم بودیم و توی تولد هم شیطونی میکردیم...


Free Image Hosting at allyoucanupload.com

HAPPY BIRTHDAY PARNIAN
نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱۱ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

بابای خوب و نازم              من با تو سرفرازم


شعر بالا یک بیت از یک شعر مال بچگیهای مامانم بود که بقیه اش رو یادش نمیاد
اما بابای خوبم اینو بدون که من از همه دنیا بیشتر دوست دارم...عصرها نزدیک اومدنت که میشم خیلی نق نقو میشم و تو تا میرسی میبینی که چه جیغهایی از ذوق برات میزنم..
بابا جونم وقتی باهام بازی میکنی از خوشحالی و خنده تا آسمونا میرم....
کاش یک روز بتونم برات یک پسر خوب و با افتخار بشم ...عصای دستت بشم ...

بابای مهربونم تولدت مبارک

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٩ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

پنجشنبه شب مامان و بابا برای من تولد گرفتن و به حساب خودشون خونه رو برای تولد من تزئین کردن..میخواین بدونین چطوری ؟؟4 تا بادکنک رو دوتایی نشستن باد کردن و بعد به در و دیوار زدن که اونهم چون خیلی بالا زدن اصلا توی عکسها معلوم نیست..
مامانم هم که اینقدر سرش گرم بود نتونست عکسهایی مخصوص برای دوستهای وبلاگیم بگیره ..مثلا میخواست یک عکس از کیک ..یک عکس از بادکنکها ...خلاصه نشد دیگه ولی یکسری عکس گرفتم که چندتا شو براتون میگذارم..

Free Image Hosting at allyoucanupload.comFree Image Hosting at allyoucanupload.com


مامانم از روزهای قبل توی فکرش برای سرحال نگه داشتن من در شب تولد بود یک عالمه نقشه کشیده بود و خوب چون من همیشه زودتر از وقتش فکر مامانم رو میخونم پنجشنبه از صبح تا اومدن مهمونا فقط 2 ساعت خوابیدم اونهم قبل از ظهر ولی نشون دادم که دیگه بزرگ شدم و تا ساعت 12/30 همپای مهمونا بیدار موندم و تا مطمئن نشدم که رفتن نخوابیدم...با اینکه از شدت خواب در عالم هپروت سیر میکردم اما اصلا نق نزدم و همش با کادوهام بازی کردم...
راستی نمیدونین چه کادوهای خوشگلی بهم دادن....
اول مامان و بابا که طبق معمول تراول نقدی دادن...البته من حواسم هست که سرم کلاه نره ها!!!
مامان بزرگها و بابا بزرگهام هم یک 3 چرخه خوشگل رنگ و وارنگ و یک تاب موزیکال بهم هدیه دادن...

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

مامان بزرگ مامانم و عمه ها و خاله و عمو ودایی مامانم هم بهم لباس و پول و ماشین دادن...
و اما تنها مهمون زیر 10 سال تولد من گلاره دختر عمه ام بود که خودش جدا بهم یک گوشی موبایل قرمز داد و همش برام دکمه هاش رو میزد که آهنگ بزنه ...
آخرشب هم که همه گشنشون بود و منو گذاشتن توی تابم و یک رون مرغ هم دادن دستم و رفتن دنبال شامشون ...


 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com"

اینحا از همشون بابت هدیه های خوشگلشون وهمینطور از فروغ جون و مریم جون برای کادوهای خیلی خیلی قشنگی که بهم دادن ممنوم...
راستی به همه اونهای که به مامانم زنگ یا ایمیل زدن مثل دایی حسین و آنیتا جون از کانادا ،گیسو جون از کانادا،دایی سروش از امریکا،خاله شهلا،خاله نسرین،بهاره جون،هلیا جون،نگار جون میگم که واقعا خوشحالم کردین...
و از تمام دوستهای خوب خوب خوب وبلاگیم که تو سال اول زندگیم پیداشون کردم و هنوز هم باورم نمیشه که من اینقدر دوست داشته باشم بابت تبریکهاشون ممنونم....و بهتون میگم که همتون رو یک دنیا دوست دارم..

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱٢ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                        اشک شادی شمع رو نگاه کن           که داره میچکه چیکه چیکه

                    کام همه رو بیا شیرین کن       بیا کیک رو ببر تیکه تیکه

                همه جمع شده اند دور تو امشب     گل بوسه میدن تو بچینی

                    در جشن تولدت عزیزم            همه انگشترن،تو نگینی

                      نگاه کن هدیه ها رو              نگا ،بادکنکا رو

                    عجب رنگ و وارنگ               ی عجب شب قشنگی

 
        تولد،تولد،تولدت مبارک          مبارک،مبارک ،تولدت مبارک

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

مامانم میگه یکسال پیش همین امروز ساعت 1:35 توی اتاق عمل بیمارستان کسری یه فرشته کوچولوی 3 کیلو و 400 گرمی 49 سانتی متری ،یه پسر کاکل مشکی(که الان کاکل قهوه ای شده)،یه پسر چشم طوسی (که الان چشم قهوه ای شده)،یه گوله عشق،یه دنیا آرزو،یه عالمه امید از توی دل یه مامان بیهوش که چشماش اون موقع بسته بود و این آتیش پاره رو نمیدید اومد بیرون......

فهمیدین اون کی بود؟؟؟حدس بزنین....آره دیگه ..اون من بودم....همین هیراد فینگیلی که حالا یکسالم شده و دیگه واسه خودم مردی شدم....

دیگه جزو نوزادا به حساب نمیام و کودک شدم ...تازه ایشالله بزودی اسمم میشه کودک نوپا!

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

مامانم میگه من خیلی کارا دارم که توی سال جدید زندگیم باید انجام بدم.میگه باید توی زندگی هدف داشته باشم و براش برنامه ریزی کنم!!!

منم میخوام به حرفهای مامانم خوب گوش بدم...اگه بشه میخوام ازشکستن شروع کنم، مثلا از شیشه های عطر مامانم.....شایدم از لاکهاش...شاید هم از کریستالهای روی میز...نمیدونم کدومش رو توی صدر کارام قرار بدم...ولی دوست دارم برای همش برنامه داشته باشم...

توی این یکسال خیلی کارا یاد گرفتم مثل لبخند زدن..نانای کردن...غذا خوردن....سینه خیز رفتن..4 دست و پا رفتن..بلند شدن و ایستادن...توپ بازی کردن...کتاپ پاره کردن...کلاهک آباژور شکوندن..نفس عمیق کشیدن...و گفتن کلمه هایی مثل مامان،بابا،ددر،جیز،آب....وخیلی خیلی کارهای دیگه که الان یادم نمیاد.

 و خیلی کارا هم به مامان و بابام یاد دادم....مثل حموم کردن بچه...غذا درست کردن برای بچه..غذا دادن به بچه و تحمل نخوردن و تف کردن بچه...تحمل گریه های وحشتناک بچه..عوض کردن پوشک بچه...تحمل شب بیداریها بخاطر بچه..و از همه مهمتر فدا کردن خیلی از خواسته ها و آرزوهای خودشون برای بچه...و شاید خیلی چیزهای دیگه که بازم الان یادم نمیاد.

Free Image Hosting at allyoucanupload.com Free Image Hosting at allyoucanupload.com   Free Image Hosting at allyoucanupload.comFree Image Hosting at allyoucanupload.com  

     Free Image Hosting at allyoucanupload.comFree Image Hosting at allyoucanupload.comFree Image Hosting at allyoucanupload.com Free Image Hosting at allyoucanupload.com   

 


خوشحالم که اولین سال زندگیم اینقدر پربار بوده!!!پس تولدم مبارک..

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۸ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

میدونین که همش 2 روز دیگه مونده؟؟؟؟


نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٦ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من بزرگ شدم یعنی شش ماهم تموم شد....هوراااااااااااااااااااااااااا

دیروز مامان و بابا منو برای چک ماهیانه بردند دکتر...آقای دکتر وزنم رو اندازه گرفت و گفت ۵/۷ کیلو  هستم اما این وزنم با لباسه و باید بدون لباسام این وزن رو داشته باشم.اما گفت قدم بلنده...۷۰ سانتی متر شدم

وقتی که از دکتر برمی گشتیم بابا توی راه دم شیرینی فروشی وایستاد و هر سه تایی با هم رفتیم و یک کیک خوشگل برای تولد نیم سالگیم خریدیم.

وقتی اومدیم خونه من خیلی خوابم می اومد همش غر میزدم مامان هم منو برد که بخوابونه.هی می گفت هیراد جونم یک کمی بخواب سرحال بشی میخوایم عکس بگیریم.شمع روی کیکت روشن کنیم...اما من اصلا گوش نکردم و نخوابیدم.مامان و بابا هم که دلشون میخواست زودتر کیک من رو بخورن منو بردند برای عکس و فیلم گرفتن.جای شما خالی منم اصلا توی عکسام نخندیدم.باورتون نمیشه برین عکسام رو ببینین...

راستی یک کادوی خوشگل هم از مامان و بابا گرفتم...یک اردک نارنجی با جوجش که راه میره و آواز میخونه...ازش خوشم اومد.

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۸ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |