رنگ زندگی
چیزی به شروع مدرسه نمونده و من هر روز روزها رو میشمارم که کی میرم مدرسه.... تقریبا لیست لوازم تحریر اعلامی مدرسه رو خریدم یک کمیش مونده که اونهم میخرمش... کیفم که خریدم و حاضره... روپوشم رو که تحویل گرفتیم... شلوار هم یکی خریدم اما باید یکی دیگه هم بخرم...(البته وقتی مامانم میخواست شلوار بخره من بهش کمک کردم و گفتم که مامان بهتره برای من شلواری بخری که کمرش کش داشته باشم تا من توی دستشویی رفتن راحت باشم!!و مامانم خیلی ازم تشکر کرد که همچین فکر عاقلانه ای به ذهنم رسید:)برای همین هم همش دنبال شلوار کمرکش گشت و فعلا یکدونه برام خریده) فقط مونده آزمایش انگل که باید انجام بدم و برای مدرسه ببرم. هفته گذشته هم عقد عمه پروانه ام بود.من تا حالا سفره عقد و عاقد و این حرفها رو ندیده بودم....و حسابی برام جالب بود....البته اصلا راضی به رقصیدن نشدم و فقط یک جایی که آهنگ باباکرم میخوندن بابام دید دارم حسابی باباکرم میرقصم و سریع فیلم ازم گرفت تا صحنه رقصم ثبت بشه.. راستی از همه مهمتر اینکه دیگه از 13 شهریور با پرستارم خداحافظی کردم تا این 20 روزه باقیمونده رو هم پیش مامان جونم(مامان مامانم) باشم .خیلی وقتها دلم برای پرستارم تنگ میشه که مامانم میگه بازم میاد پیش ما تا من غصه نخورم... مامان جون و بابا جونم هم که حسابی بهم میرسن...انواع بازیها رو تو خونشون انجام میدیم...با لباسها توپ پارچه ای درست میکنیم...بعد توپ رو تبدیل به کیسه بکس میکنیم...با راکت پینگ پونگ روی میز راحتیها پینگ پنگ بازی میکنیم....کیف کلاس نقاشیم رو هم بردم خونه مامان جونم اینا که بعضی روها باباجونم باهام نقاشی کار کنه...خلاصه این روزها خیلی بهم خوش میگذره.... مامان جونم(مامان مامانم)رفته یک سفر چند ماهه و من حسابی دلم براش تنگ
شده.هر روز از مامانم می پرسم که کی مامان جونم برمیگرده؟من که همیشه تو
خونه نمیگذاشتم مامانم باهاش تلفنی حرف بزنه و گوشی رو میگرفتم و میگفتم
مامان جون ببخشید من و مامانم باید بریم باهم بازی کنیم مامانم وقت نداره
حالا هر روز وقتی تلفن زنگ میزنه به مامانم میگم مامان جونه؟؟؟؟بده من صحبت
کنم دلم براش تنگ شده.. این روزا هم که همچنان کلاس زبان و موسیقیم
رو میرم.گرچه بازهم حوصلم سر میره اما اصلا دوست ندارم مهدکودک برم.البته
مامان و بابام هم دوست ندارن من مهدکودک برم.چون اونوقت صبحها باید منو تو
خواب ساعت 7:30 صبح ببرن و 5 عصر بیان دنبالم و اصلا دوست ندارن که دوباره
اون شرایط رو هممون تجربه کنیم. با رفتن مامانم جونم به سفر حالا
دوشنبه ها که روز کلاسم هستش رو مامان و بابا باید همراهی کنن.هفته پیش که
مامان کلا دوشنبه رو مرخصی بود و با هم رفتیم کلاس.این هفته با زوج و فرد
شدن ماشینها(ماشین ما فرده)فعلا معلوم نیست چی کار کنیم.. دکتر هلاکویی: بهترین کودکان در سن ٣ سالگی بدترین کودکان در سن ٣/۵ سالگی می شوند! هیراد این روزها نه حرف گوش میده...نه دعوا روش اثر داره...و نه عذرخواهی میکنه بعد از کار اشتباهش.. هیراد این روزها...وقتی مامانش داره تلفن صحبت میکنه ..جیغ میکشه و کتکش میزنه و گوشی رو از دستش میگره و تلفن رو قطع میکنه... هیراد این روزها از بس میگه خودم میتونم...بدش به من ...مراقبش هستم و اصلا به اخطارها توجه نمیکنه روزی حداقل ٢ وسیله رو میشکنه... هیراد این روزها حتی هیچ روش تربیتی و تنبیهی که تا چند ماه پیش روش اثر میکرد هم فایده ای براش نداره... هیراد این روزها برای هر حرف مامان و باباش یک جواب آماده داره! و بیچاره مامان و بابای هیراد این روزها!!! خوب با وجود مریضیهای پشت سر هم من و این موج جهانی آنفولانزای A مامانم روز بعد از آخرین باری که من دکتر رفتم یکدفعه با یک جرقه به ذهنش از خواب پرید و بابام رو بیدار کرد و گفت :این بچه اینجوری که بدنش ضعیف هست و دائم هم مریضیهای مختلف از مهدکودک میگیره چندوقتی نباید مهد بره بابا هم چشمهای خواب آلوش رو به زور باز کرد و گفت :خوب چی کار کنیم؟؟؟؟و این بود که افکار مهد نرفتن در پدر و مادر شروع شد.... و پس از بحث و بررسیهای فراوان و تماس با پرستار بچه گیهایم برنامه زیر تنظیم گردید: -شنبه ، یکشنبه و سه شنبه : پرستار میاد پیشم -دوشنبه و چهارشنبه : خونه مامان جونها فعلا که 2 روزه پرستار قدیمم میاد.ناراحت نیستم اما خوب برای بچه ای که مهد میرفته و اینقدر از صبح تا عصر سرگرم بوده توی خونه یکی کمی سخته .ولی چاره ای نیست.فعلا برنامه مامان و بابا همینه!و منم که بدم نیومده و استقبال کردم حالا مامانم یک روز میخواد بره مهد و کتابهام رو ازشون بگیره و بیاره خونه تا از این به بعد باهم کتابهام رو بخونیم و یاد بگیریم. شماهایی که همسن من هستین و مهد نمیرین توی خونه چه کارهایی غیر از لگو بازی،رنگ انگشتی ،ماشین بازی و کارتون دیدن انجام میدین؟میشه به من هم بگین؟ سلام .این سلام با سلام های قبلی فرق داره.آخه ایندفعه من با 2 تا دندون دارم سلام میکنم... سلام.مامانم بهم گفته امروز بیام اینجا یه سوالی بپرسم .ببینم شماهایی که دندون دارین میشه برین از ماماناتون بپرسین که اولش که دندون داره بیرون میاد چه شکلیه؟

ادامه مطلب

![]()

آره دیگه بعد از چند روز نق نق و نا آرومی بالاخره در 7 ماه و 2 هفته و 6 روزگی دندون دوم ما هم کنار دندون اولی بیرون زد
از کارای جدیدم براتون بگم که بعد از دالی بازی که بطور کامل اون رو یاد گرفتم و حتی اگه خودم هم تنها باشم با خودم این بازی رو انجام میدم....بازی جدیدم دنبال بازی هستش...
البته این بازی رو بابایی یادم داده...وقتی که توی روروئک نشستم بابا میادم کنارم و تند تند میگه هیراد و بگیرم؟...هیراد و بگیرم؟ و من هم شروع به فرار میکنم و میدوئم تا به یک چیزی بخورم و دوباره دور میزنم و از دست بابام فرار میکنم...خیلی بازی خوبیه...هم من دوسش دارم و هم بابایی..
راستی من خرما خوردن رو هم شروع کردم...خیلی خوشمزه است............
آخه من روی لثه پایینم جای یکی از دندونهای پایین جند تا نقطه سفید دیده میشه...
البته در مورد علائمش هم باید بگم که تب ندارم اما از 2 ماهگی یک دریاچه از دهنم سرازیره!
خلاصه مامانم خیلی دوست داره بدونه این نقطه های سفید دندونه یا نه؟هی اومده به من میگه تورو خدا برو از دوستات سوال کن.
راستی بهتون گفته بودم من چقدر قلقلکی هستم؟؟در حد یک اشاره کوچیک....مخصوصا وقتی این مامان و بابا میگیرن منو میچلونن صدای ریسه رفتنم تا خونه همسایه ها هم میره.تازه جالبه که هروقت بابا میگیره منو میچلونه مامان هی میگه اونجوری ماچش نکن دلش ضعف میره گناه داره...بعد نوبت خودش که میشه منو له میکنه
بعد من این شکلی میشم


