Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers ترس - رنگ زندگی

رنگ زندگی

شب وقتی مامان کتاب قصه رو برام خونده و رفته روی زمین اتاقم خوابیده تا من خوابم ببره و بعدش بره اتاق خودش:

هیراد: مامان میدونی الان یکدفعه ترسیدم....

مامان: چرا مامان؟

هیراد: آخه داشتم به پادشاه کوروش فکر میکردم!(طی سفر ما به شیراز با ایشون آشنا شده!!)

مامان : خوب پسرم بهش فکر نکن....به چیزهای دیگه فکر کن...مثل استخر که با بابا میری و خیلی کیف میکنی یا به فلوت که از جلسه دیگه موسیقی باید ببری و بزنی...

هیراد: آخه نمیشه که مامان جان...این پادشاه کوروش عین یک تیکه ماده چسبو به فکر م چسبیده اصلا کنده نمیشه...مثل این ماژیک چسبیها هست که هرکاری میکنی نمیتونی بکنیشون............

چند دقیقه بعد

هیراد: مامان میدونی من از چی میترسم؟

مامان : چی مامان؟

هیراد: من شبها که میخوابم از سوسک میترسم....خسته شدم از بس از سوسک ترسیدم...

مامان : سوسک کجا بود مامان.فکر میکنی سوسک از کجا میاد تو خونه؟

هیراد: از بالکن...(شبها در بالکن رو باز میگذاریم...یکبار هم سوسک اومده...)

مامان : اگه در بالکن رو ببندیم دیگه نمیترسی؟

هیراد: فکر نکنم....اصلا مامان منو ببر پیش یه دکتر ....بگو یک دارویی بده که ترسم تموم بشه...پیش خانم دکتر "خ" (دکتر خودش) نبری ها...اون متخصص بیماری هستش...منو ببر پیش یه دکتر متخصص ترس! یه شربتی ...قرصی بده که خوب بشم دیگه نترسم...

حالا من و باباش تصمیم گرفتیم که یک شیشه شربت روی بخریم بگیرم یه دکتر متخصص ترس تجویز کرده بخوره ترست میره...ببینیم چی میشه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |