Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers بازی - رنگ زندگی

رنگ زندگی

خوب هفته اول پیش دبستانی هم تموم شد و وارد هفته دوم شدیم....

سر خط خبرها و در ادامه جزئیات:عینک

1- صبحها سفره های کوچیکمون رو روی میز پهن میکنیم و لقمه هامون رو از کیفهامون بیرون میاریم و میخوریم.

2- یک روز رفتیم اتاق بازی و دور هم نشستیم و توپ و بده بغلی بازی کردیم و هرکی توپ دستش میموند باید زودی اسمش رو میگفت.

4- کاغد مجله های کهنه رو مچاله کردیم و با نایلون توپ ساختیم و با خانم نفر به نفر گل کوچیک بازی کردیم و هرکی میسوخت اسم و فامیلش رو باید میگفت...با همون توپهامون هم از پشت میزهامون با بقیه بچه ها والیبال بازی کردیم..

5- هر روز توی کلاس با پاستلهامون نقاشی میکشیم....

6- هر روز یکی از دوستهامون میان وعده ساعت 10 رو میاره که من معمولا نه بیسکویتها رو میخورم ..نه کلوچه و نه آجیل رو ...فقط شیر یا میوه!!

7- هر روز هم از دوستهای جدیدی که پیدا کردم برای مامانم حرف میزنم....

8- هر روز از بچه هایی هم که از دستشون عصبانی شدم هم برای مامانم حرف میزنم...

9- هفته اول که هنوز سرویس نداشتم یک روز مامانم مرخصی گرفت...بعد از مدرسه باهم بودیم.یک روز مامانم منو برد خونه مامان جونم(مامان بابام).2 روز هم بابا جونم(بابای مامانم) اومد دم مدرسه دنبالم و با هم رفتیم خونشون.

10-روز پنجشنبه هم که کلاس موسیقی داشتم به مامانم گفتم منو ببر مدرسه.هرچی مامانم میگفت امروز تعطیله باور نمیکردم.آخر سر هم توی برگه گزارش مدرسه گفتم بنویس که هیراد معذرت میخواد که پنجشنبه نیومد مدرسهمتفکر

11-جمعه صبح هم با یک تعدادی از دوستهای مجازی مامانم رفتیم کیدز کلاب و حسابی خوش گذشت.

12- از روز دوشنبه هم کمی سرماخوردم که خدا رو شکر تا جمعه خوب شد.

این بود هفته اول مهر ماه من........

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٩ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

چیزی به شروع مدرسه نمونده و من هر روز روزها رو میشمارم که کی میرم مدرسه....

تقریبا لیست لوازم تحریر اعلامی مدرسه رو خریدم یک کمیش مونده که اونهم میخرمش...

کیفم که خریدم و حاضره...

روپوشم رو که تحویل گرفتیم...

شلوار هم یکی خریدم اما باید یکی دیگه هم بخرم...(البته وقتی مامانم میخواست شلوار بخره من بهش کمک کردم و گفتم که مامان بهتره برای من شلواری بخری که کمرش کش داشته باشم تا من توی دستشویی رفتن راحت باشم!!و مامانم خیلی ازم تشکر کرد که همچین فکر عاقلانه ای به ذهنم رسید:)برای همین هم همش دنبال شلوار کمرکش گشت و فعلا یکدونه برام خریده)

فقط مونده آزمایش انگل که باید انجام بدم و برای مدرسه ببرم.

هفته گذشته هم عقد عمه پروانه ام بود.من تا حالا سفره عقد و عاقد و این حرفها رو ندیده بودم....و حسابی برام جالب بود....البته اصلا راضی به رقصیدن نشدم و فقط یک جایی که آهنگ باباکرم میخوندن بابام دید دارم حسابی باباکرم میرقصم و سریع فیلم ازم گرفت تا صحنه رقصم ثبت بشه..خجالت

راستی از همه مهمتر اینکه دیگه از 13 شهریور با پرستارم خداحافظی کردم تا این 20 روزه باقیمونده رو هم پیش مامان جونم(مامان مامانم) باشم .خیلی وقتها دلم برای پرستارم تنگ میشه که مامانم میگه بازم میاد پیش ما تا من غصه نخورم...

مامان جون و بابا جونم هم که حسابی بهم میرسن...انواع بازیها رو تو خونشون انجام میدیم...با لباسها توپ پارچه ای درست میکنیم...بعد توپ رو تبدیل به کیسه بکس میکنیم...با راکت پینگ پونگ روی میز راحتیها پینگ پنگ بازی میکنیم....کیف کلاس نقاشیم رو هم بردم خونه مامان جونم اینا که بعضی روها باباجونم باهام نقاشی کار کنه...خلاصه این روزها خیلی بهم خوش میگذره....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٩ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

عصرهای روزهای فرد که من کلاس ندارم اکثرا مامانم که میاد خونه با هم میریم پارک یا میریم تاتر فرهنگسرا.بماند که مامانم واقعا خسته میشه و وقتی میرسه خونه دیگه غش میکنه اما برعکس من که تازه انرژی میگیرم.

 

روزهای پنجشنبه هم که مامان تعطیله از صبح که بیدار میشم دائم میگم بیا بریم سراغ کتاب زبانم.کتاب زبانم این ترم خیلی خوب و مفید هست.توی هر درسش یک کاردستی هم یاد میده که درست کنیم...هم برچسب داره و هم عکسهای مقوایی که باید با قیچی ببریم و توی صفحاتی که گفته بچسبونیم.اسم کتاب زبان من pocket 1 هستش که از این ترم بعد از tiny talk شروع کردیم.

 

اینم یک از کاردستیهای اختراعی خودم هست که در هنگام مثلا کمک به مامانم در آشپزخونه ساخته شده!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٩ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

از وقتی که بابا لب تابش رو دم دست میگذاره و من اجازه دارم گیم بازی کنم عاشق کامپیوتر شدم و خیلی هم بازی کیک درست کردن رو خوب انجام میدم..

تازه شطرنج هم بازی میکنم.البته اصلا نمیدونم چجوری باید بازی کنم اما چون خوشم میاد میشینم پاش و حسابی کیف میکنم وقتی مهره حریفم که کامپیوتر باشه رو میزنم و دادم هم درمیاد وقتی اون مهره های من رو میزنه!

البته فکر نکنین که آزادم هروقت بخوام پای بازی بشینم ها.نه!فقط ١٠ دقیقه صبح و ١٠ دقیقه هم شب.که چون در طول روز صبحها مامان و بابا نیستن بنابراین زمان شب یک کمی بیشتر میشه...

حالا مامانم دنبال بازی کامپیوتری آموزشی زبان میگرده؟کسی چیزس سراغ داره؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

از محسنات خونه موندن اینکه مامان و بابا فکرشون فعال میشه و دنبال راههای سرگرمی برای من میگردن.

این میشه که یاد بازیهای سنتی و خوب بچه گیشون میفتن و به من هم یاد میدن.اولین بازی که مامانم به فکرش رسید و به من یاد داد بازی خط ونقطه بود.بلدین که؟خوبی این بازی اینه که هم فکر من فعال میشه وهم دستم توی خط رسم کردن قوی میشه.تازه وقتی هم که یک خونه برای خودم میسازم یک امضا هم وسطش میندازم!!

البته اگه احیانا وسط بازی مامان یا بابا حواسشون به حرف زدن یا tv دیدین پرت بشه من به جای اینکه 2 تا نقطه رو به هم وصل کنم 4،5 تا نقطه رو وصل میکنم و تند تند برای خودم خونه میسازمنیشخندبعد که اونها اعتراض میکنن میگم بیا یک خونه هم برای تو ساختم.اسمت رو توش بنویسمتفکر

تازه اولا که تازی بازی رو یاد گرفته بودم خط مورب هم میکشیدم و بعد میگفتم اینجوری قشنگترهزبان

بازی دومی که یاد گرفتم قایم باشک هستش.اولا وقتی من میخواستم قیم بشم قبلش میگفتم من اینجا قایم میشم!بعد فهمیدم که نباید اعلام کنم کجا میخوام قایم بشم...بعدش هم که نوبت مامان یا بابا میشد من بهشون میگفتم که باید اینجا قایم بشی!!خلاصه الان دیگه حسابی وارد شدم،جوری که دیشب مامان نمیتونست من رو پیدا کنه و آخر سر خودم صدا کردم وفهمیدن که زیر پتو توی تختم هستم و اینقدر قشنگ قایم شده بودم که اصلا معلوم نبودعینک

اینه دیگه...فعلا با بازیهای خونگی سرگرممبای بای

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٩ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

دیروز صبح با مامان و بابا رفتیم آتلیه که عکسهام رو انتخاب کنیم تا خاله مونا برامون درستش کنه...اونقدرها هم تو عکسها بداخلاق نشده بودم یعنی میشه گفت اون قسمتهایی که مامان و بابا پشت صحنه برام نانای کرده بودن موثر واقع شده بود....خاله مونا گفت 10 روز طول میکشه تا عکسها آماده بشه...
میدونین من وقتی که خیلی کوچولو بودم مامان و بابام همیشه به یک چیزی افتخار میکردن...اونم این بود که من برام شناخت هر چیزی اونو توی دهنم نمیبردم و بیشتر با حس لامسه از طریق دستام اونو بررسی میکردم...اما حالا!!!..........هرچیزی که ببینم بلافاصله توی دهنم میبرم...دیروز صبح از خواب که بلند شدم مامانم منو بغل کرد و هی ماچم میکرد ولی میدید که من هیچ حرفی نمیزنم بعد دهنم رو باز کرد و دید بله مشغول جویدن یک دستمال کاغذی هستم.....چند روز پیش هم یک تیکه پنبه روی میزم بود اونم خورد و گلاب به روتون...........عاشق لیمو ترش و گیلاسم ....اگه مامان و بابا حواسشون نباشه در جا میگذارم توی دهنم....
راستی من خیلی میوه دوست دارم...اول از همه سیب که دستم میگیرم و قشنگ گاز میزنم و میخورم...بعد طالبی که اگه ببینم از خود بیخود میشم...بعد هم هلو...زردالو...آلو....خلاصه همه جور میوه ای رو دوست دارم...
جدیدا از اینکه بدون کمک وایستم و تشویق بشم اینقدر لذت میبرم که هرجا میریم بلند میشم و می ایستم هی روم رو به یکی یکی آدمهایی که اونجا هستم میکن صداشون میکنم که یعنی بهم بگین آفرین بعد مثل این سیرک بازها که روی بند حرکات عجیب انجام میدن منم یکسری حرکاتی که باهاش تعادلم بهم میخوره انجام میدم اما خودم رو نگه میدارم و بعد منتظر تشویق میشم.................ضمنا با تمام تلاش مامان و بابا نهایت 2 قدم میام و بعد خودم رو توی بغلشون میندازم...

راستی مامان ترنم جون منو به بازی شانس دعوت کرده ...البته مامانم رو دعوت کرده ولی چون اینجا سایت منه خودم مینویسم:

1-من شانس آوردم که مامان و بابایی به این خوبی دارم
2- من شانس آوردم که وقتی 6،7 ماهه بودم از روی تخت افتادم روی سرامیک و سرم نشکست!
3- من شانس اوردم که وقتی پنبه خوردم حالم بهم خورد و پنبه توی دلم نموند....
4-من شانس آوردم که توی خانواده مامانم اولین نوه هستم و بین دایی و خاله های مامانم و بچه هاشون با کوچکترین بچه 15 سال فاصله سنی دارم و این باعث میشه که همه خیلی خیلی تحویلم میگیرن....
فکر کنم شانسهای دیگه هم داشته باشم که الان یادم نمیاد....

پ.ن:راستی کسی میتونه کمکم کنه مشکل خالی بودن بالای صفحه سایتم حل بشه؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٩ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من بازی اتل ، متل ،توتوله رو خوب یاد گرفتم..
همیشه مامانم پاهاشو دراز میکرد و منو توی بغلش میشوند و برام اتل متل میخوند با دست بترتیب روی پاهای خودش ومن میزد .منم خیلی خوشم میومد و همش ذوق میکردم و میخوندم...
تا اینکه چند روز پیش وقتی مامانم خواست باهام بازی کنه من شروع کردم روی پاهای مامانم زدن و مامانم حسابی ذوق کرد.حالا مدل بازیمون اینطوری شده که من شروع میکنم و میگم ادل که معنیش همون اتله...بعد روی پاهای مامانم میزنم تقریبا روی هر کدوم از پاهای مامانم هم حدود 3 تا 4 بار میزنم...بعد یه چندتایی هم روی پاهای خودم پشت سر هم میزنم و مامانم هم همینطوری در حال خوندنه اتل متله منم در حین زدن همش میگم ادل  ادل ادل  ....خلاصه خیلی بازی خوب و قشنگیه و من خیلی دوسش دارم..بابام هم که از سرکار میاد خونه باهاش همین بازی رو میکنم...

راستی از پارک رفتنم براتون چیزی گفته بودم؟؟؟؟؟
من خیلی ددری شدم...تقریبا بیشتر روزهای هفته میرم پارک..بیشتر روزها مامانم که از سرکار میاد خونه منو میذاره تو کالسکه و با خودش میبره پارک نزدیک خونمون...یک روز در هفته هلیا جون دوست مامانم هم با ما میاد و یک روز هفته هم که میرم خونه مامان جون مامانم اونا منو میبرم بیرون...
توی پارک یک عالمه نی نی هستش که دارن بازی میکنن و من همشون رو صدا میکنم و باهاشون حرف میزنم اما هیچکدومشون حواسشون به من نیست...فقط بعضیها که مثل من کوچولو هستن و بغل ماماناشونن یا توی کالسکشون یک کمی بهم نگاه میکنن ..اما من از همشون خوشروترم...خوب هرچی باشه یکی از معنیهای اسمم خوشرو هست دیگه

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۳ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

خوب حالا نوبت من شد که بازی یلدا رو انجام بدم....
حالا میخوام 5 تا چیزی رو که هیچکس درباره من نمیدونه بگم.....

1-هروقت که نوک دماغ منو ماچ کنین کیف میکنم و میگم اونققققققققه(ن رو ساکن و ق رو کشیده تلفظ کنین)
2-هر وقت کف دستام رو به لپ ته ریش دار بابام بکشم از خنده غش میکنم....
3-هر وقت ببینم کسی داره خودشو برای من میکشه و هی قربون صدقم میره صدام میکنه و شکلک برام درمیاره  به یه نفر دیگه که ساکت نشسته و با من کاری نداره نگاه میکنم..
4-وقتی دلم یه خوردنی غیر از شیر میخواد شروع به خوردن لب پایینم میکنم و تا میتونم ملچ ملوچ راه میندازم....
5-عاشق این هستم که پستونکم رو از دهنم در بیارم و چپه توی دهنم بذارم...این کار رو از همه کارا بیشتر دوست دارم...

حالا چندتا از دوستام رو به بازی یلدا دعوت میکنم:
1- صبا
2- آیدا
3- آرش
4- پرنیان(پریسا)
5-مامان هیراد

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/٤ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |