Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers استقلال - رنگ زندگی

رنگ زندگی

یکی دو هفته قبل یک روز که مامانم از شرکت اومد خونه من بهش گفتم مامان من برات کادوی تولد درست کردم!مامانم گفت مامان جون تولد من ۴ ماه پیش بود.من گفتم نه عصبانیتولد تو همین امروزه و من برات کادو درست کردم .مامانم هم خیلی خوشحال شد و پرستارم هم برای مامانم توضیح داد که هیراد از صبح داره روی ساخت کادو برای شما زحمت میکشه!!

فقط مجبور شده تمام کاغذ رنگیها و چسب نواری تو کمد رو استفاده کنه!!

 

تازه روش رو هم مداد رنگی چسبونده بودم که قشنگ بشه.البته این رو هم بگم که بعد ٢ ساعت وقتی که صرف شد تا مامانم بازش کنه توش هیچی نبود!متفکرو من گفتم که مامان همون چیزی که ساختم کادوی تولدته دیگه.یکی از محسنات نبود مادر تو خونه و بودن بچه پیش یک غریبه اینه که میگذاره بچه ته و توی تمام وسایل رو در بیاره و خلاقیت بچه شکوفا میشه.چون اگه مامان بود شاید ١٠ دفعه کاغذرنگیها و چسب رو از من میگرفت و میگفت همش رو خراب نکننگران

من چند هفته ای هست که به کلاس موسیقی میرم.البته آشنایی با موسیقی که همش در حال بازی و بپر بپر هستیم.منتها من با خاله لادنم میرم کلاس و خاله طفلکم در حال بازی کردن نقش یک مادر نمونه هستش.تازه باباجونم هم ما رو تا کلاس میبره چون اونجا جای پارک پیدا نمیشه و اگه با خاله بریم دیگه خاله نمیتونه بیاد توی کلاس(باید یکی همراه باشه)...اینم نتایج مادر شاغل داشتنه که همه باید بسیج بشن تا کارهای بچه روبراه باشه...

من کلاسم رو و مخصوصا مربیمون که ساراجون هست و خیلی هم نازه! رو خیلی دوست دارم و همش به خوبی ازش یاد میکنم.البته کلاسمون مربیهای دیگه هم داره ولی خوب سارا جون از همه نازتره!خجالت

دیشب هم با مامانم رفتم پیش آقای دندانپزشک تا دندونام رو ببینه.اونم گفت ٣ تا از دندونهام در حال شروع پوسیدگی هست اما هنوز لازم نیست پر کنم و مامانم حسابی حالش گرفته شد.حالا قراره یک دندانپزشک کودکان پیدا کنن که من رو پیشش ببرن.شماها دندانپزشک خوب سراغ دارین؟؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من دیشب در یک حرکت ناگهانی به مامانم گفتم :مامان میخوای من برم توی تختم و شما بیاین برام کتاب قصه بخونین و مامانم که چشمهاش گرد شده بود همبنطور داشت منو نگاه میکرد و دیدم که بابام از اتاق اومد بیرون و گفت این صدای هیراد بود که این حرفها رو میزد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه من گفتم: آره ...آخه مهسا جون(مربی مهد)بهمون گفته که توی تختمون بخوابیم و مامانامون برامون قصه بخونن....

این بود که مامانم گفت :حتما پسر خوبم....

آخه من 7 ، 8 ماهی میشه که به هبچ وجه حاضر نیستم توی تختم بخوابم..و فقط میبینم که صبحها مامان و بابام با کمر درد از جاشون بلند میشن.میگن حتی نمونن از این طرف به اونطرف بشن ...فکر کنم یک کمی زیادی توی تخت جا میگیرم...متفکر

این بود که دیشب من توی تختم خوابیدم و مامانم برام کتاب خوند تا خوابم برد.امروز هم به مربیم گفت که سر کلاس به همه بگن که من چه پسر بزرگی شدم و توی تخت خودم خوابیدمنیشخند

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٥ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

ما چند روزی رو به شمال ویلای دایی مامان رفته بودیم و جای شما خالی به من خیلی خوش گذشت.

همش مشغول بازی توی طبیعت و گشت و گذار بودم....از خود راضی

حلزون جمع میکردم و باهاشون بازی میکردم.به پیشیها غذا میدادم.البته خیلی هم اصرار داشتم که به جای گوشت بهشون حلزون بدم که خوب مسلما زورم بهشون نرسید..

از درخت نارنگی میچیدم و میخوردم...شاید به اندازه ٢ تا ٣ کیلو نارنگی در عرض ٢ روز خوردم!

صدای غورباقه ها و سگها و پرنده ها رو میشنیدم و کیف میکردم و خلاصه حسابی واسه خودم علم آموزی در طبیعت داشتمیول

بقیه ماه گذشته رو هم جای خاصی نرفتم که براتون تعریف کنم.فقط اینکه یکبار با مامانم کیک درست کردیم و من حسابی بهش کمک کردم...

راستی بهتون بگم که من در ٢٩ ماهگی میتونم جوراب و شلوارم رو پام کنم و این یک مرحله مهم در استقلال من هست.البته شاید یک کمی کج و کوله بشه اما واقعا تنم میکنم و مامانم ممنون از مهدکودکم برای همچین آموزشهایی.

هر وقت چیزی میخورم حتما ظرفش رو میبرم توی آشپزخونه میگذارم برای چیدن میز شام هم حتما به مامانم کمک میکنم و مامانم بسی از این حس مسئولیت من لذت میبره!نیشخند

راستی نمیدونم شماها که هم سن من هستین هم مثل من وقتی مامان و باباتون با هم حضور دارن فقط دوست دارین مامان همه کارهاتون رو انجام بده.من اینطوریم و تا بابام میاد طرفم یا قربون و صدقم میره باهاش بداخلاقی میکنم...بابام یک وقتهایی خیلی ناراحت میشه اما مامانم با توجه به یکسری مطالبی که خونده حدس میزنه که این حالت مربوط به سن من هستش...سوال

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٦ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

میدونین چیه مامان جون مامانم به مامانم میگه شاید خرمایی که بهش میدی باعث شده هیراد اینقدر بازیگوش و شیطون بشه....اما به نظر خودم من نه بازیگوشم نه شیطون....فقط روز 5شنبه وقتی مامان و بابا منو پیش مامان جون بابام گذاشتن و رفتن بیرون ساعت 11که برگشتن اینقدر خونه ساکت بوده که فکر کرده بودن من حتما خوابیدم اما وقتی اومدن سمت اتاق خواب عمه دیدن من، 3 تا عمه هام با مامان جونم و بهنام و گلاره( پسرعمه و دخترعمه ام) رو دورم جمع کردم و همه رو سرکار گذاشتم...از بعدازظهر هم اصلا نخوابیده بودم....

نمیدونم شماها هم مثل من خوشتون میاد وقتی یک چیزی میدن دستتون هی بچرخونینش؟؟؟
نحوه چرخوندن اینطوریه که یک سر اونو با این دست میگیرین و اونو عمودی نگه میدارین بعد با دست دیگه سر پایینشو میگیرین و میارینش بالا ...حالا سر و ته شده و دوباره اینکار رو انجام میدین ....حالا مهم نیست این وسیله چی باشه مثلا اگه نمکدون هم باشه خوب فوقش در هر چرخش یکسری دونه سفید میریزه زمین ...خوب بریزه!!!در مورد مسواک زدم هم همینه...وقتی مامانم منو میبره که مسواک بزنه من اول از همه که زبونم بیرونه...نمیدونم چرا مامانم درست اونو نمیده بخورم هی میکشه به نوک زبونم...بعدش هم میگه هیراد زبونتو ببر عقب میخوام به دندونات مسواک بزنم....اما یک کمی که گذشت تازه یادم میوفته که این مسواک برای توی دست چرخوندن خیلی خوبه ....
حالا هی جیغ و داد از من و سر و صدا از مامانم که مسواک رو باید تو دهنت ببری نه توی دستت بچرخونی............
راستی من پنجشنبه رفتم دکتر....اول از همه بگم که حسابی گریه کردم ...چون از قیافه آقای دکتر خوشم نیومد.....دکتر گفت شرایطم تقریبا این ماه خوبه...و منم چون دیدم ازم راضی بودن که خوردنم توی این ماه بهتر شده دیروز لب به هیچی نزدم

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/٧ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |