Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers تولد - رنگ زندگی

رنگ زندگی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
[ ۱۳٩۳/٦/٢۸ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

من 8 سالگی رو تموم کردم و وارد 9 امین سال زندگیم شدم...

بزرگ شدنم این روزها خیلی به چشم میاد...یه پسر که هنوز تو دوران کودکی هست اما داره حرفهای بزرگونه میزنه.بحث میکنه...در مورد موضوع های مختلف همفکری میده.پسری که مثل یه برادر بزرگتر به معنای واقعی هوای داداش کوچیکه رو داره.پسری که به باباش میگه بابا فلان غذا سخته مامان برای مهمونی درست کنه.مامان هم خسته میشه .ما باید حواسمون باشه.مامان که قرار نیست خدمتکار باشه(بعد هم زودی از مامان معذرت میخواد بابت لغتی که بکار برده!) مامان باید خوب استراحت کنه تا از مهمونی لذت ببره...

همه ی این حرفها فقط برای پیشنهاد بابا برای درست کردن پیراشکی به جای یه غذای دیگه برای تولدش بود!!!

پسری که وقتی میره خونه همسایه برای بازی با دوستش و مامانش بهش گفته که راس ساعت 6 باید خونه باشه یک دقیقه به 6 زنگ خونه رو میزنه و میگه البته مامان بازیمون هنوز تموم نشده بود اما من گفتم مامانم گفته ساعت 6 خونه باشم...

من همچین پسر 8 ساله ای هستم...

پسری که مامان و بابا امیدوارن به آینده اش...به آینده ای که هیچی توش معلوم نیست اما میدونن که من از پسش بر میام.

تولد 8 سالگیم مبارک

و اما اینکه روز تولد 8 سالگی من که همون روز تولد 2 سالگی دادشم هم هست یه سفر دو روزه به ابیانه داشتیم.روستای قشنگی بعد از کاشان که حتما اسمش رو شنیدین و شاید هم دیدینش..

خوش گذشت...برای ما بچه های شهری اینجور جاها بهشته...تا تونستیم دویدیم و بازی کردیم.سنگ تو آب پرت کردیم..از درخت بالا رفتم..توی کوچه های روستا اسکوتر بازی کردم!...خلاصه روز تولد خوبی بود...

حالا جشن تولد 2 تامون موند برای 2 هفته ی دیگه.البته همونطور که تو پست قبل نوشتم یه تولد هم با دوستام گرفته ام.اما تولد فامیلیمون هنوز مونده.

 

[ ۱۳٩۳/۳/۸ ] [ ٦:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

خوب من امسال از مامانم خواستم که تولد با دوستهای کلاس دومم داشته باشم.

البته چون تولد من 8 خرداد هست و توی اون تاریخ مدرسه تعطیل میشه تصمیم بر این شد که تولد با دوستام رو توی اردیبهشت بگیریم.

روز 15 اردیبهشت تولدم رو توی خونه گرفتیم.مامانم بهم گفت که لطفا 8 نفر بیشتر دعوت نکن چون نگران بود که پسرها با هم بیفتن و نشه کنترلشون کرد.خوب فکرش هم زیاد اشتباه نبود.

3 نفر قرار بود تولد رو کنترل کنن.مامانم...بابام...و خاله ام...تازه مامانم مثلا جهت اطمینان گفته بود خاله ام هم باشه..وگرنه فکر میکرد همینکه بابام خونه باشه شاید بچه ها حساب ببرن و رودربایستی داشته باشن و زیاد شیطونی نکنن!!!!اما چه خیال باطلی!!

تا بعد از اومدن نفر اول و دوم همه ی شرایط تحت کنترل بود اما دیگه نفر سومی که اومد انگار کم کم زلزله های ضعیف داشت خودش رو نشون میداد..... و دیگه از چهارمی به بعد هر کی وارد خونه میشد فقط می دوید سمت اتاق و یک بمب در همون لحظه منفجر میشد و در ادامه زلزله ی 10 ریشتری بدون توقف داشتیم....

بابای من میامد در اتاق رو باز میکرد و میگفت بچه ها یک کمی یواشتر اما فکر نکنین به همین راحتی این جمله رو میگفت تا حد ممکن داد میزد اما کسی صداش رو نمیشنید تازه یکدفعه یک توپ هم در حین جنگ توپهای ما به سمتش پرتاب میشد....

چقدر از بابام جساب بردن بچه ها!!!

دیگه فقط بهتون بگم که در 3 ساعت و نیم برگزاری تولد فقط مامانو بابام منتظر لحظه ی تموم شدن بودن...هر صدای زنگی که میامد لبخند رو رو صورت مامان و بابا و خاله ام مینشوند.....

خدا رو شکر که هممون سالم از اون جشن بیرون اومدیم....فکر کنم دیگه مامان و بابام توبه کردن که بدون مامان های بچه ها تولد بگیرن...شاید حداقل بچه ها از مامان های خودشون حساب ببرن!!

البته قابل ذکر هست که فرداش همه به من گفتن خیلی تولدت خوش گذشت چون هرکاری دلمون خواست کردیم!

[ ۱۳٩۳/۳/٤ ] [ ٧:۱٥ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

روز 5شنبه 9 خرداد جشن تو لد من  و داداشم آراد برگزار شد و 23 تا مهمون اومدن خونمون و همه خونمون پر کادو شده بود.

مدل کیک انتخاب من بودم.داداشم فعلا نمیتونست نظر بده تا سال دیگه ببینیم چی میشه.

البته عکسهایی که گرفته شده قبل از کادوها بوده و الان عکسی از کادوها ندارم براتون بگذارم.

کادوی مامان و بابا که حسابی خوشحالم کرد و تا لحظه ی آخر مطمئن نبودم کادوم چی هیت گیتار بود که دقیقا موقع باز کرد کادو بابا رفت  و از انباری (اونجا مخفیش کرده بودن!!) آورد و من حسابی خوشحال شدم.از 2 هفته دیگه آموزش گیتار رو شروع میکنم.

آخر شب به مامانم گفتم که تولدم خیلی خوب یوده و حسابی بهم خوش گذشته .البته از کادوهایی که لباس بود خیلی خوشم نیومد و بیشتر مامان و بابا خوششون اومد!اما کادوهای اسباب بازی و گیتارم رو از همه بیشتر دوست داشتم.

[ ۱۳٩٢/۳/۱٢ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

 


7 سال تمام گذشت....

من 7 ساله شدم.من خیلی خیلی بزرگ شدم.می دونین مامانم میگه باورش نمیشه اما باید باور کنه که من دارم بزرگ میشم و دیگه اون هیراد فسقلی نیستم.

مامانم دلش می خواست من روز تولدم اینجا چیزی بنویسم اما چون لپ تاب خونه روش حروف فارسی نیست من قبول نکردم و به عبارتی حوصله نداشتم بنویسم.

هفتمین سال زندگی برای من خیلی سال پر بار و مشغله ای بود و من خیلی چیزها رو پشت سر گذاشتم.

اول از همه اینکه من توی هفتمین سال زندگیم برادر دار شدم و زندگیم خیلی تغییر کرد.از یک طرف خوشحالی  و شادی داشتن یک برادر...بازی کردن با اون...خنده های از ته دل اون برای کارهایی که من به خاطرش انجام میدادم....و از طرف دیگه تغییر شرایط تک بودن من توی خونه...و بین بعضی از فامیل ...خوب احساس های خوب و بد که خیلی اوقات باهم سرشاخ می شدن و من نمی تونستم کنترلشون کنم....

دوم هم اینکه من باسواد شدم و حالا می تونم به زبان مادریم بخونم و بنویسم.حالا میتونم کتاب قصه رو باز کنم گرچه با سختی و کندی اما میتونش متنش رو بخونم....

می تونم پیغامهای کوچیک و بزرگ برای مامان و بابام بگذارم.....و همه اینها عالیه.


من امسال به مدرسه ی جدیدی رفتم،کلاس اولی شدم و دنیای جدیدی رو هم تجربه کردم...دنیایی که زنگ های تفریح با درگیری پسرها و خیس کردن هاو دعوا و آشتی ها و خلاصه همه چی پر بود...دنیایی که توش یک روز یکی بهترین دوستم بود و فرداش بدترین بچه ای که تا به حال دیده بودم...دنیایی که توش یکروز 10 تا سی دی به دوستم قرض می دادم و روز بعد با گریه اظهار پشیمونی می کردم....دنیایی که یکروز بابت بهترین بودن توی کلاس مورد تشویبق معلمم بودم و روز بعد 7 تا غلط توی دیکته داشتم و خجالت کشیده بودم...خلاصه امسال سال عجیبی بود برای من...و شاید همه بچه های کلاس اولی...


اما حالا من 7 ساله شدم....من برای اینکه نظرم رو بقبولونم به پدر و مادرم بحث می کنم....دعوا می کنم...داد میزنم و شاید حتی گریه کنم....من برای اینکه کاری رو انجام بدم یا ندم راه های زیادی رو امتحان می کنم و گاهی بابا و مامان و میخوام دور بزنم که خوب لو هم میرم....همه چیز رو دوست دارم امتحان کنم....از باز کردن پیچ و مهره های اسباب بازیهام تا داغ کردن شیشه برای اینکه بفهمم واقعا می شکنه یا نه!!!!....اگر بهم اجازه ی کاری رو ندن تا دلیل درست براش نیارن کوتاه نمیام...


من سر به سر مامانم میگذارم مثل تمام پسرها و اینقدر بانمک گاهی باهاش شوخی می کنم که از خنده روده بر میشه....

دیگه مامانم فایلهای سخنرانی های روانشناسان برای 3 تا 7 سالگی به دردش نمیخوره.من وارد مقطع چهارم زندگی از نظر روانشناسها شدم و حالا پایه ریزی های مامان و بابام توی این 7 سال تموم شده و باید کم کم ببینن چی کار کردن و کجاها رو اشتباه و کجاها رو درست پیش رفتن.

 


حالا مامان و بابا خیلی خیلی باید بخونن و بپرسن و یاد بگیرن که من و اونها با هم باقی راه رو درست پیش بریم....

 

برای مرور خاطرات از تولد تا حال یک سری به ادامه مطلب بزنین.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۸ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

من در 6 ماهگی

من در 6 سال و 6 ماهگی و داداشم در 6 ماهگی

[ ۱۳٩۱/٩/٢٠ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

ممنون از همه دوستای خوبم بابت تبریکهای قشنگشون

 

 

[ ۱۳٩٠/۳/۱٠ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

 

 

و اینک من یک پسر 5 ساله هستم

 

 


[ ۱۳٩٠/۳/٩ ] [ ٩:٠٦ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

نمیدونم از کجا براتون بنویسم.مامانم اینقدر بی حوصله شده که ١٠٠ سال یکبار هم اینجا نمیادناراحت

امروز کنسرت توی کلاس موسیقی دارمعینکاولین کنسرت کلاس موسیقیم که بعد از ٣ ترم داره برگزار میشه.البته این کنسرت توش ساز ندارهنیشخندحالا امروز بریم ببینیم که چی هستش؟

توی این مدتی که از پست قبلم گذشته چند باری با دختر عمم قرار گذاشتیم و هم اون اومد خونه ما و هم من رفتم خونه اونا.خیلی بهمون خوش گذشت.یک عالمه بازی کردیم.تازه با هم دیگه کف اتاق من رو با تموم برچسبهایی که داشتیم پر کردیم و حسابی هنر به خرج دادیم.

یک شب هم با مامان و بابا رفتیم پارک آب و آتش و آب بازی کردم.

 

یک شب هم تولد گلاره بود و مارفتبم خونشو و شمع فوت کردیم و کادو باز کردیم.

 

٢ روز تعطیلی رو با خانواده بابام رفته بودیم همدان.من اینقدر با گلاره بازی کردم که هلاک شدیم.پیش باباطاهر و ابوعلی سینا هم رفتیم.وقتی مامانم در مورد باباطاهر برام توضیح داد گفتم اگه الان مرده پس برای چی میریم پیشش...(نمیدونه ایرانیها مرده پرستن!)غار علیصدر رو هم رفتیم و دیدیم.اینقدر خوشم اومده بود که نگو.تازه از روی دیوارهای غار شکلهای حیوونهای مختلف رو هم حدس میزدم!

اینم مختصری از شرح حال روزگارم برای اینکه بعدا یادم باشه.

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢٢ ] [ ۸:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

 

خوب من با تاخیر چند روزه اومدم.چون مامانم خیلی تو شرکت سرش شلوغ بود و امروز بالاخره کاراش ردیف شد و اومد سراغ وبلاگ من تا گزارش تولدم رو بده.

روز پنجشنبه پیش مامان و بابا برام یک جشن تولد گرفتن و مامان جونهام و بابا جونهام و عمه ها و عمو و خاله اومده بودن توی تولدم.تنها بچه تولدم هم گلاره جونم یعنی دختر عمه ام بود.

 

یک عالمه هم اسباب بازی کادو گرفتم و مهمونی حسابی بهم مزه داد.

از مامان جون و بابا جونم (مامان و بابای بابام) یک دونه از این قطارهای ریلی بزرگ کادو گرفتم .از اون یکی مامان جون و باباجونم هم یک دست بلوز و شلوار خوشگل کادو گرفتم.٢ تا عمه جونام برام پارکینگ طبقاتی گرفتن و اون یکی عمه جونم که مامان گلاره هم هست برام یک کیف وسایل کامل تعمیراتی گرفته بودن.خاله جونم هم که همراه همیشگی کلاس موسیقی منه برام یک ماشین خاکبرداری بزرگ با وسایل تعمیراتیش رو گرفته بود.عمو جونم هم بهم پول داد.

 

و اما مهمتر از همه مامان و بابا بودن که وقتی کادوهای همه رو باز کردیم به من گفتن چشمهام رو ببندم و وقتی باز کردم دیدم یک دوچرخه جلومه!

 

خیلی از دوچرخه ام خوشم اومدو زود هم رکاب زدن درست رو یاد گرفتم و عصرها با مامان یا بابام میریم بیرون دوچرخه سواری.

راستی پرستارم هم برام یک دست لباس زورو و کارتونش رو خرید که واقعا خوشحال شدم.البته خودم قبلا بهش سفارش داده بودمچشمکخلاصه تا چند روزی کارم این بود که لباس زورو رو میپوشیدم و کارتونش رو نگاه میکردم و واقعا میرفتم توی نقش زورو اما خدا رو شکر الان دیگه بدون لباس زورو هم کارتونش رو میبینم!

[ ۱۳۸٩/۳/۱٢ ] [ ۸:٤٤ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

هیراد: مامان....من روز پنجشنبه که تولدمه چقدر قدم بلند میشه؟!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.

.

.

.

 

[ ۱۳۸٩/۳/٥ ] [ ۳:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

من بالاخره ٣ ساله شدم و جشن تولد ٣ سالگیم رو گرفتم.

٢ روز قبل از تولدم با مامان و بابا رفتیم قنادی و من خودم مدل کیکم رو انتخاب کردم.مدل کیکم کفشدوزک بود.و از لحظه ای که از قنادی اومدیم بیروم تا لحظه ای که بابام کیک رو تحویل گرفت و آورد خونه همش میپرسیدم کیکم حاضر شد؟چرا حاضر نشده؟الان کجاست توی فر شیرینی فروشیه؟الان داره چی کار میکنه؟...اوه

اینم عکس کیکم.البته مامانم نمیدونه واقعا آقای قناد هیچی بهتر از نی نداشت که جای شاخکهای کفشدوزک بگذاره!!!!!!!!!!!!منتظر

 

یک عالمه هم کادو گرفتم...یک ماشین کنترلی بزرگ...یک میز تحریر و صندلی...٢ دست لباس...یک جفت کفش...و یک عالمه پول...

 

تازه برای مهمونها حسابی هم رقصیدم....اونم چه رقصی ..همه مونده بودن معلمم کی بوده!!!!!!!!!

اما عکسهام خیلی کم بود و نمیدونم چرا مامان و بابا حواسشون زیاد به عکس نبود.مامانم خیلی داره غصه میخوره که چرا کم عکس گرفتیم.

[ ۱۳۸۸/۳/٩ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

سلام.من بعد از چند روز دوباره برگشتم.الان دیگه حالم خوب شده اما تا همین امروز صبح داشتم آنتی بیوتیک میخوردم.عجب مریضی بود ها!!!

اولش استفراغ بعد تب بعد اسهال بعد دلپیچه بعد آبریزش بینی بعد سرفه بعد شروع آنتی بیوتیک و شربت سرفه....و در نتیجه نرفتن به مهد برای ۴ روز....

بعدش هم مامانم از من گرفت بعد هم بابام گرفت.بعد باباجونم(بابای مامانم) بعد خاله لادن بعد مامان جونم...

دیدین این ویروسهای مهدکودکی عجب قدرتی دارن...

بابت مریضیم هم تولدم به هم خورد و افتاد به یکی ٢ هفته دیگه اگه انشاالله همه سالم و سلامت باشن.

چند روزه رو هم رفته بودیم شمال ...هوا عالی بود بارون میامد اما نم نم بود  و خیلی خوش گذشت.بماند که چند تا از فامیلها هم این ویروس رو از باباجون و مامان جونم گرفتن ...خلاصه همه از مهد رفتن من شاکی شدن چون فکر نمی کردن که همه فامیل گرفتار مریضی بشننیشخندنگران

 

 

این حلقه گل هم تقدیم به تمام کسایی که تولدم رو تبریک گفتن

مرسی که یادم بودین

 

[ ۱۳۸٧/۳/٢٠ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

من متولد شدم.....من امروز برای سومین بار متولد شدم......و ٢ سال از زندگیم گذشت.

امروز فقط اومدم این رو بگم و پست مربوط به تولد رو مامانم شنبه برام مینویسه.

آخه من حالم بهتر شده و مامانم از امروز حالش بد شده.........

 تولدم مبارک

[ ۱۳۸٧/۳/۸ ] [ ٧:٤٧ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

اگه گفتین امروز تولد کیه؟؟؟؟
امروز تولد اولین و بهترین دوست همسن منه.....پرنیان
پرنیان جونم تولد یکسالگیت خیلی خیلی مبارک باشه.امیدوارم هر روز آتیشپاره تر و شیطون تر بشی
کاش پیش هم بودیم و توی تولد هم شیطونی میکردیم...


Free Image Hosting at allyoucanupload.com

HAPPY BIRTHDAY PARNIAN
[ ۱۳۸٦/٤/۱۱ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]
بابای خوب و نازم              من با تو سرفرازم


شعر بالا یک بیت از یک شعر مال بچگیهای مامانم بود که بقیه اش رو یادش نمیاد
اما بابای خوبم اینو بدون که من از همه دنیا بیشتر دوست دارم...عصرها نزدیک اومدنت که میشم خیلی نق نقو میشم و تو تا میرسی میبینی که چه جیغهایی از ذوق برات میزنم..
بابا جونم وقتی باهام بازی میکنی از خوشحالی و خنده تا آسمونا میرم....
کاش یک روز بتونم برات یک پسر خوب و با افتخار بشم ...عصای دستت بشم ...

بابای مهربونم تولدت مبارک

 

[ ۱۳۸٦/۳/٢٩ ] [ ٩:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

پنجشنبه شب مامان و بابا برای من تولد گرفتن و به حساب خودشون خونه رو برای تولد من تزئین کردن..میخواین بدونین چطوری ؟؟4 تا بادکنک رو دوتایی نشستن باد کردن و بعد به در و دیوار زدن که اونهم چون خیلی بالا زدن اصلا توی عکسها معلوم نیست..
مامانم هم که اینقدر سرش گرم بود نتونست عکسهایی مخصوص برای دوستهای وبلاگیم بگیره ..مثلا میخواست یک عکس از کیک ..یک عکس از بادکنکها ...خلاصه نشد دیگه ولی یکسری عکس گرفتم که چندتا شو براتون میگذارم..

Free Image Hosting at allyoucanupload.comFree Image Hosting at allyoucanupload.com


مامانم از روزهای قبل توی فکرش برای سرحال نگه داشتن من در شب تولد بود یک عالمه نقشه کشیده بود و خوب چون من همیشه زودتر از وقتش فکر مامانم رو میخونم پنجشنبه از صبح تا اومدن مهمونا فقط 2 ساعت خوابیدم اونهم قبل از ظهر ولی نشون دادم که دیگه بزرگ شدم و تا ساعت 12/30 همپای مهمونا بیدار موندم و تا مطمئن نشدم که رفتن نخوابیدم...با اینکه از شدت خواب در عالم هپروت سیر میکردم اما اصلا نق نزدم و همش با کادوهام بازی کردم...
راستی نمیدونین چه کادوهای خوشگلی بهم دادن....
اول مامان و بابا که طبق معمول تراول نقدی دادن...البته من حواسم هست که سرم کلاه نره ها!!!
مامان بزرگها و بابا بزرگهام هم یک 3 چرخه خوشگل رنگ و وارنگ و یک تاب موزیکال بهم هدیه دادن...

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

مامان بزرگ مامانم و عمه ها و خاله و عمو ودایی مامانم هم بهم لباس و پول و ماشین دادن...
و اما تنها مهمون زیر 10 سال تولد من گلاره دختر عمه ام بود که خودش جدا بهم یک گوشی موبایل قرمز داد و همش برام دکمه هاش رو میزد که آهنگ بزنه ...
آخرشب هم که همه گشنشون بود و منو گذاشتن توی تابم و یک رون مرغ هم دادن دستم و رفتن دنبال شامشون ...


 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com"

اینحا از همشون بابت هدیه های خوشگلشون وهمینطور از فروغ جون و مریم جون برای کادوهای خیلی خیلی قشنگی که بهم دادن ممنوم...
راستی به همه اونهای که به مامانم زنگ یا ایمیل زدن مثل دایی حسین و آنیتا جون از کانادا ،گیسو جون از کانادا،دایی سروش از امریکا،خاله شهلا،خاله نسرین،بهاره جون،هلیا جون،نگار جون میگم که واقعا خوشحالم کردین...
و از تمام دوستهای خوب خوب خوب وبلاگیم که تو سال اول زندگیم پیداشون کردم و هنوز هم باورم نمیشه که من اینقدر دوست داشته باشم بابت تبریکهاشون ممنونم....و بهتون میگم که همتون رو یک دنیا دوست دارم..

[ ۱۳۸٦/۳/۱٢ ] [ ٩:٢٦ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                        اشک شادی شمع رو نگاه کن           که داره میچکه چیکه چیکه

                    کام همه رو بیا شیرین کن       بیا کیک رو ببر تیکه تیکه

                همه جمع شده اند دور تو امشب     گل بوسه میدن تو بچینی

                    در جشن تولدت عزیزم            همه انگشترن،تو نگینی

                      نگاه کن هدیه ها رو              نگا ،بادکنکا رو

                    عجب رنگ و وارنگ               ی عجب شب قشنگی

 
        تولد،تولد،تولدت مبارک          مبارک،مبارک ،تولدت مبارک

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

مامانم میگه یکسال پیش همین امروز ساعت 1:35 توی اتاق عمل بیمارستان کسری یه فرشته کوچولوی 3 کیلو و 400 گرمی 49 سانتی متری ،یه پسر کاکل مشکی(که الان کاکل قهوه ای شده)،یه پسر چشم طوسی (که الان چشم قهوه ای شده)،یه گوله عشق،یه دنیا آرزو،یه عالمه امید از توی دل یه مامان بیهوش که چشماش اون موقع بسته بود و این آتیش پاره رو نمیدید اومد بیرون......

فهمیدین اون کی بود؟؟؟حدس بزنین....آره دیگه ..اون من بودم....همین هیراد فینگیلی که حالا یکسالم شده و دیگه واسه خودم مردی شدم....

دیگه جزو نوزادا به حساب نمیام و کودک شدم ...تازه ایشالله بزودی اسمم میشه کودک نوپا!

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

مامانم میگه من خیلی کارا دارم که توی سال جدید زندگیم باید انجام بدم.میگه باید توی زندگی هدف داشته باشم و براش برنامه ریزی کنم!!!

منم میخوام به حرفهای مامانم خوب گوش بدم...اگه بشه میخوام ازشکستن شروع کنم، مثلا از شیشه های عطر مامانم.....شایدم از لاکهاش...شاید هم از کریستالهای روی میز...نمیدونم کدومش رو توی صدر کارام قرار بدم...ولی دوست دارم برای همش برنامه داشته باشم...

توی این یکسال خیلی کارا یاد گرفتم مثل لبخند زدن..نانای کردن...غذا خوردن....سینه خیز رفتن..4 دست و پا رفتن..بلند شدن و ایستادن...توپ بازی کردن...کتاپ پاره کردن...کلاهک آباژور شکوندن..نفس عمیق کشیدن...و گفتن کلمه هایی مثل مامان،بابا،ددر،جیز،آب....وخیلی خیلی کارهای دیگه که الان یادم نمیاد.

 و خیلی کارا هم به مامان و بابام یاد دادم....مثل حموم کردن بچه...غذا درست کردن برای بچه..غذا دادن به بچه و تحمل نخوردن و تف کردن بچه...تحمل گریه های وحشتناک بچه..عوض کردن پوشک بچه...تحمل شب بیداریها بخاطر بچه..و از همه مهمتر فدا کردن خیلی از خواسته ها و آرزوهای خودشون برای بچه...و شاید خیلی چیزهای دیگه که بازم الان یادم نمیاد.

Free Image Hosting at allyoucanupload.com Free Image Hosting at allyoucanupload.com   Free Image Hosting at allyoucanupload.comFree Image Hosting at allyoucanupload.com  

     Free Image Hosting at allyoucanupload.comFree Image Hosting at allyoucanupload.comFree Image Hosting at allyoucanupload.com Free Image Hosting at allyoucanupload.com   

 


خوشحالم که اولین سال زندگیم اینقدر پربار بوده!!!پس تولدم مبارک..

[ ۱۳۸٦/۳/۸ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

میدونین که همش 2 روز دیگه مونده؟؟؟؟


[ ۱۳۸٦/۳/٦ ] [ ۸:٥۱ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

من بزرگ شدم یعنی شش ماهم تموم شد....هوراااااااااااااااااااااااااا

دیروز مامان و بابا منو برای چک ماهیانه بردند دکتر...آقای دکتر وزنم رو اندازه گرفت و گفت ۵/۷ کیلو  هستم اما این وزنم با لباسه و باید بدون لباسام این وزن رو داشته باشم.اما گفت قدم بلنده...۷۰ سانتی متر شدم

وقتی که از دکتر برمی گشتیم بابا توی راه دم شیرینی فروشی وایستاد و هر سه تایی با هم رفتیم و یک کیک خوشگل برای تولد نیم سالگیم خریدیم.

وقتی اومدیم خونه من خیلی خوابم می اومد همش غر میزدم مامان هم منو برد که بخوابونه.هی می گفت هیراد جونم یک کمی بخواب سرحال بشی میخوایم عکس بگیریم.شمع روی کیکت روشن کنیم...اما من اصلا گوش نکردم و نخوابیدم.مامان و بابا هم که دلشون میخواست زودتر کیک من رو بخورن منو بردند برای عکس و فیلم گرفتن.جای شما خالی منم اصلا توی عکسام نخندیدم.باورتون نمیشه برین عکسام رو ببینین...

راستی یک کادوی خوشگل هم از مامان و بابا گرفتم...یک اردک نارنجی با جوجش که راه میره و آواز میخونه...ازش خوشم اومد.

 

[ ۱۳۸٥/٩/۸ ] [ ۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پسرم، چگونه می توانم کمکت کنم که ببینی؟ بیا تو را روی دوشم بنشانم. آن وقت دورتر از من می بینی. آن وقت به جای هردومان می بینی. حالا تو به من بگو در آن دوردستها چه می بینی؟
صفحات دیگر
امکانات وب