﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>رنگ زندگی</title>
    <description>rangezendegi's description</description>
    <link>http://rangezendegi.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مامان هیراد و آراد</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 14 May 2012 08:21:57 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>هفته آخر اردیبهشت</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://rangezendegi.persianblog.ir/post/236/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rangezendegi.persianblog.ir/post/236</link>
      <author>مامان هیراد و آراد</author>
      <comments>http://rangezendegi.persianblog.ir/comments/3448/9436547/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3448.post-9436547</guid>
      <pubDate>Mon, 14 May 2012 08:21:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من و آرزوهای برادرانه</title>
      <description>&lt;p&gt;هیراد: مامان وقتی داداشم به دنیا بیاد تو نگران نباش هر وقت گریه کنه خودم میرم براش نمایش با عروسکهام بازی میکنم ساکت بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیراد: مامان خدا کنه داداشم زودی بزرگ بشه با هم دنبال بازی کنیم...همش تو خونه دنبال من بیاد...خیلی خوش میگذره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیراد: مامان وقتی که داداشم بتونه شکلات بخوره هر روز میرم براش از مغازه شکلات میخرم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیراد: مامان فکر کنم وقتی بابا داداشم رو بغل کنه چون داداشم من رو خیلی دوست داره میگه هیراد هم بیاد بغل بابا.اونوقت طفلکی بابا باید هردومون رو بغل کنه!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rangezendegi.persianblog.ir/post/235</link>
      <author>مامان هیراد و آراد</author>
      <comments>http://rangezendegi.persianblog.ir/comments/3448/9409061/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3448.post-9409061</guid>
      <pubDate>Wed, 09 May 2012 08:23:18 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نیمه اول اردیبهشت</title>
      <description>&lt;p&gt;توی این 2 هفته یک روز از طرف مدرسه به مناسبت جشن تولد بچه های بهار و تابستون&amp;nbsp; که منم جزو بهاریها بودم به پارک پردیسان برده شدیم.از صبح بازی و جشن و کیک بردین و این حرفها داشتیم تا ساعت 12 که به مدرسه برگردونده شدیم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدرسه هم توی این دوهفته از تک تک بچه ها آزمون گرفت برای ورود به اول دبستان و برای من هم یک نامه فرستادند که برای ثبت نام میتونم اقدام کنم.حالا باید ببینیم اینجا میخوام برم و یا مدرسه دیگه ای رو انتخاب میکنم.البته بگم که من به شدت طرفدار مدرسه ام هستم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخر این هفته هم مامانم با یک تعدادی از مامانهای اینترنتی قرار توی kids club گذاشته بود و من حسابی اونجا بازی کردم و بهم خوش گذشت.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rangezendegi.persianblog.ir/post/234</link>
      <author>مامان هیراد و آراد</author>
      <comments>http://rangezendegi.persianblog.ir/comments/3448/9386033/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3448.post-9386033</guid>
      <pubDate>Sat, 05 May 2012 06:26:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فروردین 91</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://rangezendegi.persianblog.ir/post/233/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rangezendegi.persianblog.ir/post/233</link>
      <author>مامان هیراد و آراد</author>
      <comments>http://rangezendegi.persianblog.ir/comments/3448/9326284/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3448.post-9326284</guid>
      <pubDate>Tue, 24 Apr 2012 08:40:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جشن پیشواز سال نو مدرسه-اسباب کشی</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://rangezendegi.persianblog.ir/post/232/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rangezendegi.persianblog.ir/post/232</link>
      <author>مامان هیراد و آراد</author>
      <comments>http://rangezendegi.persianblog.ir/comments/3448/9229393/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3448.post-9229393</guid>
      <pubDate>Sat, 07 Apr 2012 06:18:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تب ویروسی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: right;" dir="LTR" align="right"&gt;دو هفته پیش وقتی 4شنبه از مدرسه برگشتم خیلی بیحال بودم و این بیحالی تا 5شنبه شب ادامه داشت.از 5 شنبه شب تب کردم و تبم از جمعه صبح حسابی بالا رفت...اینقدر تبم بالا بود که با شیاف استامینوفن هم تازه بین 39 تا 39.5 میرسد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="LTR" align="right"&gt;شنبه مامانم سرکار نرفت و منو برد دکتر .دکتر گفت هیچ عفونتی دیده نمیشه و احتمالا ویروسیه (خود مامانم هم میدونست اما انگار آدم تا ویزیت دکتر نده خیالش راحت نمیشه)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="LTR" align="right"&gt;خلاصه 4 روز و شب تمام من تب 40 درجه داشتم.مامانم و بابا تا صبح بالای سرم بودن. پاشویه...تب بر...هیچی جواب نمیداد.دیگه روز چهارم پیش دکتر خودم&amp;nbsp; رفتیم و اونهم باز گفت که هیچ عفونتی دیده نمیشه.البته برای سرفه هام دارو تجویز کرد.دیگه از همون شب بود که تبم قطع شد.اما بیحالیم هنوز بعد از 10 روز از بین نرفته.اشتهام صفر شده....خیلی خیلی ضعیف شدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="LTR" align="right"&gt;امروز که بعد از یک هفته مدرسه نرفتن یک ربع به 8!به مدرسه رسیدم دیدم بعله!مدرسه تعطیله....به عبارتی حسنی به مکتب نمی رفت وقتی میرفت جمعه میرفت....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="LTR" align="right"&gt;پس بلافاصله به خونه مامان جونم اینا ارسال شدم...میگم کلا این مامان جون و بابا جون من(مامان و بابای مامانم)دیگه برنامه برای زندگیشون نمیتونن بریزن چون هر روز ساعت 12:20 دقیقه که باید خونه باشن چون من با سرویس میرسم....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="LTR" align="right"&gt;وقتی هم که مریض میشم دربست در خدمتشونم...مثلا هفته پیش که یکهفته مدرسه نرفتم.....یا امروز که مدرسه تعطیل بود و بلافاصله رفتم پیششون....تازه یکروز هفته پیش که مریض بودم به مامان جونم گفتم که شما بیاین پیشم چون حوصله ندارم از خونه بیرون برم و مامان جونم از ساعت 7:30 صبح تا 5 عصر که مامانم بیاد زندگیشو ول کردو اومد پهلوی من....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="LTR" align="right"&gt;کاش یکروز بشه محبتهاشون رو جبران کرد....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rangezendegi.persianblog.ir/post/231</link>
      <author>مامان هیراد و آراد</author>
      <comments>http://rangezendegi.persianblog.ir/comments/3448/9042809/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3448.post-9042809</guid>
      <pubDate>Sat, 03 Mar 2012 07:16:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دی و بهمن 90 من</title>
      <description>&lt;p&gt;توی این 2 ماهی که از زمستون گذشته هر روز چیزهایی بوده که مامانم بتونه بیاد اینجا ثبتش کنه تا برام یادگاری بمونه اما خوب چون اینروزها مامان و بابا خیلی گرفتارن فرصت و حوصله ای برای ثبت خاطرات من نبوده!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اوایل دی ماه مدرسه ما کارنمای اول ما رو که یک چیزی تو مایه همون کارنامه های قدیمی هست اما پیشرفته تر و به روز تر به مامان و باباها تحویل داد. خوب توی کارنمای ما وضعیت ما رو در شاخصهای زیادی از نظر درکهای مختلف تشریح کرده بود.همه این تشریحها به جزء نوشته شده بود مثلا هیراد در زمینه کار با گل سفال اینجوریه و یا در درک مفهوم دستورهای یک جزئی و یا چند جزئی اونجوریه....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه خدا رو شکر که من در تمام این مواردی که گفته شده بوده هیچکدوم را پایینتر از حد انتظار نبودم.البته در مواردی که خیلی قوی نبودم نوشته شده بود که روی این مورد باید بیشتر کار بشه ...مثلا سلام و خداحافظی کردن!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از نظر پزشکی هم بررسیهایی انجام شده بود که من در زمینه های شنوایی...بینایی...ستون فقرات و چند تا چیز دیگه که بود همه رو سالم بودم.اما در بررسی bmi که مربوط به قد و وزن هست طبق معمول لاغر ارزیابی شدم.قدم از میانگین یک کمی بالاتر و وزنم در حد پایین قرار داشت...که اینقدر خود مامان و بابا اینو در طول 5 سال گذشته به دکترها گفتن و بی نتیجه بوده که بی خیالش شدن..آخه خودشون هم دوتایی توی سن من همینطوری لاغر بودن دیگه!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند هفته پیش هم یک اردوی داخل مدرسه داشتیم که سالن آنفی تاتر رو برامون مثل یک کمپ درست کرده بودن..بازیهای مختلفی اونجا بود...ما همه لباس ورزشی پوشیده بودیم و بهمون بلیط داده بودن که میتونستیم بریم و از بازیهای مختلف استفاده کنیم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بلیطهای مخصوص خوراکی هم داشتیم...مثلا ضشکل گرد روز بلیط به ما میفهموند که این بلیط مال بستنی هست و ما با دادن اون بلیط به مسئول بستنی یک بستنی دریافت میکردیم.خلاصه اونروز خیلی بهمون خوش گذشته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موسیقیم هم 2 هفته ای هست که بسیار از طرف خودم داره پیگیری میشه و دائم مشغول تمرینم.این رو باید ممنون بابام باشم که طی یک اقدام ضربتی من رو مجاب کرد که باید تا جایی که میتونم تمرین کنم.البته قبولش از طرف من به این سادگی نبود اما الان بطور خودجوش هر روز قبل از هر کاری حتی کارتن دیدن موسیقیم رو تمرین میکنم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rangezendegi.persianblog.ir/post/230</link>
      <author>مامان هیراد و آراد</author>
      <comments>http://rangezendegi.persianblog.ir/comments/3448/8944944/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3448.post-8944944</guid>
      <pubDate>Sat, 18 Feb 2012 06:17:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مکالمه من و مامان</title>
      <description>&lt;p&gt;پنجشنبه شب :&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیراد: مامان میشه امشب توی هال بخوابیم ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان: مامان جون من تا صبح کمرم داغون میشه...آخه تخت به این خوبی و راحتی .برای چی ما باید توی هال روی زمین بخوابیم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیراد: به خدا قسم این آخرین باره که میخوام روی زمین هال بخوابیم....قول میدم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان: هیراد چرا الکی قسم میخوری؟تو هر هفته این هوس رو میکنی ها.الکی قسم نخور اونوقت خدا از دستت ناراحت میشه که از قسمت برگردی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیراد: نه به خدا قسم آخرین بار هست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و ما توی هال خوابیدیم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-----------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شنبه شب:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیراد با خودش داره حرف میزنه: چه اشتباهی کردم اسم خدا رو گفتم&lt;img title="نگران" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/17.gif" alt="نگران" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیراد: مامان یک دقیقه بیا تو اتاقم میخوام باهات خصوصی صحبت کنم..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان: چیه پسرم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیراد: مامان یادته اونشب گفتم به خدا قسم دیگه نمیخوام توی هال بخوابم؟ میدونی چرا این حرف رو زدم؟ برای اینکه فکر میکردم اگر اینجوری نگم تو چون خسته ای و دوست نداری اونجا بخوابی حرفم رو قبول نمیکنی و من برای همین اینجوری بهت گفتم...&lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" alt="خجالت" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان : پسرم تو فکر نمیکنی که اگر به ما حرف دلت رو درست نزنی و بعد عوضش کنی ما دیگه حرفهای تو رو باور نمیکنیم؟؟؟من اگر قبول کردم که پیشت تو هال بخوابم به خاطر قسمت و اخرین بار بودنش نبود.برای اینکه تو ازم خواستی و من هم ته دلم راضی شدم که اونجا بخوابم...میدونی خدا از اینکه آدمها حرف الکی بزنن چقدر دلخور میشه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیراد: حالا خدا منو نمیبخشه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان: چرا عزیزم خدا خیلی مهربونه میبخشتت به شرطی که قول بدی دوباره الکی یه حرفی رو نزنی و قسم به خاطرش نخوری.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیراد : مامان یه سوال دیگه میشه بگی خدا تا چند بار میبخشه.2 بار ...3 بار&amp;nbsp; ....چند بار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان : &lt;img title="متفکر" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/39.gif" alt="متفکر" border="0" /&gt;مامان جون خدا میبخشه اما دیگه هی زیاد هم اشتباه کنی ناراحت میشه دیگه..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیراد : اما تعدادش مهمه ها...نمیدونی دقیقا چندبار میبخشه&lt;img title="متفکر" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/39.gif" alt="متفکر" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان : &lt;img title="یول" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/26.gif" alt="یول" border="0" /&gt;&lt;img title="آخ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/40.gif" alt="آخ" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rangezendegi.persianblog.ir/post/229</link>
      <author>مامان هیراد و آراد</author>
      <comments>http://rangezendegi.persianblog.ir/comments/3448/8730583/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3448.post-8730583</guid>
      <pubDate>Sun, 15 Jan 2012 05:40:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کنسرت پایان ترم 8</title>
      <description>&lt;p&gt;روز اول دی پنجشنبه کنسرت پایان ترم 8 ما برگزار شد.توی این کنسرت هم بلز زدیم و هم فلوت....هماهنگی واقعا عالی بود.تازه یک آهنگی زدیم که هممون توش یکجور ساز نمیزدیم و این برای ما که 5 یا 6 ساله هستیم پیروزی بزرگی حساب میشد.دیگه کنسرت نداریم تا ترم 10 که کنسرت پایان دوره ارفمون رو برگزار میکنیم و بعد از اون ساز انتخاب میشه.یعنی پایان بهار 91....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://8205.2.img98.net/out.php/i169159_dsc04906.jpg" alt="" width="397" height="297" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://8205.2.img98.net/out.php/i169161_dsc04925.jpg" alt="" width="422" height="316" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rangezendegi.persianblog.ir/post/228</link>
      <author>مامان هیراد و آراد</author>
      <comments>http://rangezendegi.persianblog.ir/comments/3448/8641116/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3448.post-8641116</guid>
      <pubDate>Sun, 01 Jan 2012 10:24:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نیمه دوم آبان تا آخر آذر 90</title>
      <description>&lt;p&gt;خوب مثل اینکه دیگه خیلی خیلی وقته مامانم اینجا ننوشته...و واقعا خجالت داره....من دارم روز به روز بزرگ میشم و مامانم هیچ کدوم اونها رو ثبت نمیکنه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تازه نه عکس میگیره ازم و نه فیلم!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوب توی این مدتی که نبودم براتون بگم که مشغول مدرسه رفتنم و همچنان مدرسه ام رو دوست دارم..تغییراتی زیادی در من ایجاد شده.دقتم و توجهم به غعالیتهای مدرسه ام بیشتر شده...تا حالا 4 بار به کمد جایزه ها رسیدم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کارهایی که خانم معلم از ما میخواد توی خونه انجام بدیم خوب به حافظم میسپاریم و توی خونه اعلام میکنم.در صوذتی که اوایل سال اصلا اینطوری نبودم.(آخه معلموهامون هیچ پیغام یا یادداشتی برای مامان و باباها نمیگذارن.چون میخوان به بچه ها یاد بدن که خودشون باید تکالیفشون یادشون بمونه)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کلاس موسیقیم رو هم همچنان میرم و فردا کنسرت پایان ترم 8 هستش...که قراره هم بلز و هم فلوت رو برای پدر ومادرهامون بزنیم.عمو موسیقی مدرسمون رو هم خیلی دوست دارم و دائم با مامانم چک میکنم که امروز موسیقی داریم یا نه...توی زنگ موسیقی مدرسه ما بیشتر سازهای کوبه ای میزنیم و چون آزادی عمل زیادی هم بهمون میدن خیلی خوش میگذره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامانم چند وقت پیش هم یک جلسه خصوصی با معلمم و مسئول پیش دبستان داشت (برای هر بچه ای یک ساعتی رو مشخص کرده بودن) توی اون جلسه هیچ مشکلی از ن مطرح نشد و گفته شد که روز بروز در حال پیشرفت هستم و مامانم هم این موضوع رو تایید کرد چون شاهد اون هستش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من هر شب باید فعالیتها و ماجراهای مدرسه ام رو برای مامان یا بابا(یک شب مامان... یک شب بابا)تعریف کنم و اونها توی دفترچه یادداشت من بنویسن.و اونوقت فردا خانم یک مهر قشنگ توی دفترچه من میزنه و اگر این مهرها 5 تا بشه میرم سراغ کمد جایزه ها.که تا حالا جایزه هم گرفتم...کم کم دارم عادت میکنم به اینکه برای مامان و بابا ماجراهای مدرسه رو تعریف کنم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مورد اخلاق اینروزهام هم مامانم براتون بگه که یک کمی لجباز و یکدنده شدم... هرچی میگم باید اجرا بشه!!با داد و بیداد...دیگه مامان و بابا کم آوردن و دوباره رفتن سراغ سی دی دکتر هلاکویی و صبحها بعد از پیاده شدن من تو ماشین گوش میدن شاید کمکی بهشون بکنه!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستی چند شبی من گفتم که آشغالها رو بدین من دم در بگذارم و مامان و بابا هم دادن و حسابی خوششون اومد!مخصوصا بابا....حالا دوشبه هرچی بابا میگه هیراد آشسغالها رو بیا ببر دم در میگم به من چه...خودت ببر...اصلا همه کارهای سخت رو به من میدین...خیلی من گناه دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بابا خوشیش تموم شد!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rangezendegi.persianblog.ir/post/227</link>
      <author>مامان هیراد و آراد</author>
      <comments>http://rangezendegi.persianblog.ir/comments/3448/8571411/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3448.post-8571411</guid>
      <pubDate>Wed, 21 Dec 2011 08:42:13 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
