Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers هفته آخر بیست ماهگی - رنگ زندگی

رنگ زندگی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

سلام.از بس هلیا جون،دوست مامانم گفت چرا این مامان تنبلت هیچی نمینویسه ...کاش خودت زودتر باسواد بشی تا منت این مامانت رو نکشیم منم به مامانم گیر دادم که امروز بیاد و اینجا بنویسه.

دیروز بابام رفت ماموریت و من و مامانم با هم تنها بودیم.مامانم از صبحش همش به خودش قول داده بود که صبرش امروز زیاد باشه و خرابکاریهای من رو تحمل کنه و یک وقتی دعوام نکنه.البته تا 90 درصد موفق بود اما وقتی که داشتیم با هم شام میخوردیم(سالاد ماکارونی)و دستهای من سسی بود و یکدفعه 2 تا دستام رو بردم توی موهام و حسابی سرم رو اونم بعد یک ساعت از حمام در اومدن ماساژ دادم مامانم دیگه داشت دیوونه میشد.البته دعواش بیشتر شبیه گریه کردن خودش بود.فکر کنم اگه جلوی خودش رو نگرفته بود یک فصل گریه میکرد.

اما مامانم دیشب فهمید که هرچی بیشتر با من راه بیاد منم بچه بهتری میشم.هم به حرفش گوش میکردم.هم کمکش میکردم....خلاصه سعی کرد حسابی سرم رو گرم کنه تا دلتنگ بابام نشم.اما صبح که بلند شدم همش بابا بابا کردم.بعد هم مامانم لباسهام رو تنم کرد و با هم سوار شدیم و رفتیم پیش مامان جون.و مامانم بعدش رفت سر کارش.

من در عرض یکهفته خیلی حرف زدنم پیشرفت کرده.کلمه ها رو کنار هم میگذارم تا مفهوم حرفم رو برسونم.البته هنوز جمله فعلدار نمیسازم.اما حرفهام یکجوری رو میگم.

کلمه باباجون ومامان جون رو هم خیلی واضح ادا میکنم.عمه و عمو هم میگم.اما نمیدونم چرا به خاله ام فقط میگم لادن....خاله ام یگه بد نیست یک جونی چیزی هم تهش بگذاری....اما من دوست دارم لادن صداش کنم...

عاشق اتوبوسم....مامانم بهم قول داده هر وقت هوا خوب شد یکروز من رو سوار اتوبوس کنه.وقتی تو ماشین نشستم فقط توی خیابون دنبال اتوبوس میگردم و تا یک ماشین که یک کمی از سواری بزرگتره ببینم میگم:مامان...اااااااا(با فتحه)...ادوبوس...ادوبوس....

کلمه ای بابا هم که از دهنم نمیوفته.کافیه یک چیزی اعصابم رو خورد کنه.حالا مامانم یا بابام بهم گیر بده...یا اسباب بازیم سر جاش واینسته...یا یک جایی گیر کنم...زود میگم ای بابا...

 هلیا جونم چطور بود؟

[ ۱۳۸٦/۱٢/٦ ] [ ۸:۳٢ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پسرم، چگونه می توانم کمکت کنم که ببینی؟ بیا تو را روی دوشم بنشانم. آن وقت دورتر از من می بینی. آن وقت به جای هردومان می بینی. حالا تو به من بگو در آن دوردستها چه می بینی؟
صفحات دیگر
امکانات وب