Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers هفته آخر دي 86 - رنگ زندگی

رنگ زندگی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
واي ديروز خيلي بهم خوش گذشت.آخه يك عالمه توي خونه با مامانم دنبال بازي كرديم.اينقدر مزه داد كه نگو.البته بماند كه مامانم خسته شده بود و ميخواست بشينه..اما من ميگفتم مامان مامان بيا...بيا...مامانم هم دلش نميامد دل من بشكنه و بازم با هام بازي كرد.
راستي من عصرها با مامانم ورزش ميكنم.اين مامان من هرچند وقت يكبار كه احساس ميكنه داره چاق ميشه عصرها چندتا حركت نرمشي انجام ميده تا عذاب وجدانش تموم بشه.حالا چند روزي مشغول رفع عذاب وجدان هستش .اونوقت منم همراهش ورزش ميكنم.خيلي دوست دارم.تازه اولها به مامانم نگاه ميكردم تاعين اون ورزش كنم اما حالا ديگه خودم واردم و شروع ميكنم به خم و راست شدن و شمدرن چار،پن،شيش......
راستي من وقتي ميخوام يكي رو از جاش بلند كنم بهش ميگم: پاش!!پاش!!
فكر كنم اولين فعلم باشه

[ ۱۳۸٦/۱٠/٢٦ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پسرم، چگونه می توانم کمکت کنم که ببینی؟ بیا تو را روی دوشم بنشانم. آن وقت دورتر از من می بینی. آن وقت به جای هردومان می بینی. حالا تو به من بگو در آن دوردستها چه می بینی؟
صفحات دیگر
امکانات وب