Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers سفر شمال شهريور 86 - رنگ زندگی

رنگ زندگی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
من چند روزي رو با بابا و مامان و بابا جون ومامان جون (بابا و مامان بابام) وعمه ها و عمو وگلاره و بهنام(دختر عمه و پسر عمه ام )رفته بودم شمال.
Free Image Hosting at allyoucanupload.com
جاي شما خالي.تا تونستم شيطنت كردم و نگذاشتم كه مامان و بابام يك نفس راحت بكشنه فكر كنم مامانم بعد از سفر خسته تر از قبلش شده به جاي اينكه استراحت كرده باشه.
اينقدر از پله هاي سنگي توي ويلا خوشم اومده بود كه يكدفعه از جام بلند ميشدم و با سرعت به طرفشون ميرفتم و خلاصه مامان و بابا بدو بدو ميامدن طرفم كه يك وقت نخورم زمين و بعدش كارشون اين بود كه دستم رو بگيرن و از پله ها ببرن بالا تا من از اونجا با دختر عمه و پسر عمه ام كه پايين پله ها بودن دست تكون بدم...بعد دوباره منو بيارن پايين تا چند تا جيغ از نزديك براشون بزنم و دوباره از اول.....حالا شما باشين دلتون به حال اين پدر و مادر معصوم نميسوزه؟؟؟؟ديگه چاره اي نيست...الكي كه آدم بابا و مامان نميشه
تازه ميدونين طعم يك چيزي رو براي اولين بار چشيدم....ماسه دريا..بد نبود..البته اگه اين مامان و بابام اينقدر وحشت نميكردن شايد بيشتر هم ميخوردم.آخه مامانم خيلي دوست داشت بازي كردن منو با ماسه دريا ببينه براي همين منو تو ساحل نشوند و سطل و بيلچه بهم داد و نشست منو تماشا كرد....منم خيلي قشنگ سطل رو پر ميكردم و دوباره خالي ميكردم و ....كه يكدفعه وسط بازي نميدونم چي شد يك مشت ماسه كردم توي دهنم.مامانم زودي دهنم رو پاك كرد و آب به دهنم زد البته پيش خودتون باشه كه يك كمي رو قورت دادم....بعد دوباره اينكار رو كردم و بعد سه باره كه ديگه حالم بد شد و گلاب به روتون.....و خدا رو شكر كه تمام ماسه ها دوباره رفتن سرجاشون
اينقدر بازي با بچه ها بازي كرده بودم ديگه بهنام رو مامان صدا ميكردم
Free Image Hosting at allyoucanupload.com



[ ۱۳۸٦/٦/۱٩ ] [ ۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پسرم، چگونه می توانم کمکت کنم که ببینی؟ بیا تو را روی دوشم بنشانم. آن وقت دورتر از من می بینی. آن وقت به جای هردومان می بینی. حالا تو به من بگو در آن دوردستها چه می بینی؟
صفحات دیگر
امکانات وب