Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers یک ساعت در مهد کودک - رنگ زندگی

رنگ زندگی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

من در عرض 10 روز گذشته 2 بار به مدت یکساعت به همراه مامانم توی مهدکودک بودم و بسی لذت بردم.

هر دوبار هم چون مامان و بابا صبح رو مرخصی گرفته بودن من سر صبحانه اونجا حضور داشتم و به همراه بچه ها صبحانه خوردم.روز اول صبحانه اونها نون و پنیر و چایی بود.من از اینکه جلوی هر بچه ای یک سینی 3 قسمتی گرد میگذاشتن خیلی خوشم اومده بود و تا دیدم که اونها دارن لقمه هاشون رو میخورن زود گفتم: من...من....نون....چایی....

حکیمه جون هم که قراره از چند وقته دیگه مربی من هم باشه زودی گفت برام سینی و نون و پنیر و چایی بیارن.من خیلی خوب همش رو خوردم و لذت بردم.البته اصلا روی صندلی کنار بچه ها ننشستم .دستم رو به پای مامانم گرفته بودم و نون و پنیرم رو میخوردم. آخرش هم که خواستیم بیام حکیمه جون گفت که حتما بیا پیش ما ببین چه اسباب بازیهای خوشگلی اینجا داریم و منم هم با تاکید زیاد گفتم: باشه.باشه

دفعه دوم که دیروز بود دوباره با مامانم رفتم مهد کودک و چون دوباره صبح بود باز ذوق کردم که میخوان به بچه ها صبحانه بدن.منم نشستم و باهاشون عدسی خوردم.و نکته جالب برای مامانم این بود که چون هر بچه ای خودش و با قاشق ،صبحانه اش رو میخورد منم اصلا به مامانم اجازه ندادم که عدسی دهنم بگذاره و خودم با قاشق عدسیم رو خوردم و بسی باعث خوشحالی مادرم شدم!!اینهم از مزایای مهدکودک.

فعلا مزایاش جلوی چشم مامانم باشه بهتره....روحیه میگیره

 

[ ۱۳۸٧/٢/۱۸ ] [ ۸:۱٩ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پسرم، چگونه می توانم کمکت کنم که ببینی؟ بیا تو را روی دوشم بنشانم. آن وقت دورتر از من می بینی. آن وقت به جای هردومان می بینی. حالا تو به من بگو در آن دوردستها چه می بینی؟
صفحات دیگر
امکانات وب