Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers هیراد 23 ماهه - رنگ زندگی

رنگ زندگی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

یک ماه دیگه مونده....فقط یک ماه دیگه مونده تا من 2 ساله بشم.......

این روزها دائم حرف میزنم.بماند از 100 تا کلمه حرفی که میگم مامان و بابا 5 تاش رو به زور میفهمن اما من تلاش خودم دارم میکنم تا حرف زدن رو خوب یاد بگیرم.

از کارهایی که این روزها میکنم اگه بخوام براتون بگم اینجوریه که صبحها چشمم رو که از خواب باز میکنم معمولا حدود ساعت 9 هست و تا پرستارم رو میبینم میگم شرک!!!!!!!پرستارم میگه مگه من شبیه شرک هستم؟؟اما من منظورم اینه که برام کارتون شرک بگذار.فکر کنم دلیلش هم اینه که مامان و بابا در ساعت tv دیدن من سختگیری میکنن و منم تا پرستار رو یبینم سوء استفاده میکنم.....

بعد از خوردن یک شیشه شیر کامل و گذشت یک ساعت پرستارم برام صبحانه میاره و منم اگه اون روز سرحال و گشنه باشم و لثه هام هم بابت دندونام درد نکنه و گرما زده هم نباشم چند لقمه ای صبحانه میخورم ولی اگه یکی از این عوامل وجود داشته باشه پرستارم خودش رو هم بکشه من صبحانه نمیخورم........

بعد مشغول بازی و شیطنت میشم.. که اینها هم میتونه شامل رفتن روی صندلی و از اونجا رفتن روی میز ناهارخوری و نشستن اونجا باشه و بعدش داد زدن برای اینکه یکی من رو بیاره پایین یا رفتن توی بالکن و خاک بازی یا باز کردن درکمد کتابها و اسباب بازیهام و ریختن هر آنچه که توش هست فقط برای اینکه شلوغی اتاقم احساس خوشایندی رو برام ایجاد میکنه باشه.....شاید هم خیلی کارهای دیگه که مامانم خبر نداره........

 ظهر هم ناهارم رو موقع برنامه رنگین کمان که تا حدی حواسم رو پرت میکنه ومتوجه حرکت ورود و خروج قاشق به دهانم نمیشم میخورم....البته بهم داده میشه!

بعد هم یکی دوساعتی میخوابم تا برای ورود مامان عزیز و خسته و طفلکم کاملا سرحال و پر انرژی باشم و یک ثانیه هم تا آخرشب بهش اجازه ندم که بشینه....

 مامانم هم عصرها در 90 درصد موارد برای سرگرمی من منو میبره بیرون....بماند که همین که پامون به خیابون میرسه مامان در حال زیکزاک راه رفتن هستش آخه من که راه راست رو دوست ندارم.راه راست مال آدمهای بزرگه ...من دو.ست دارم از توی جوبها...باغچه ها ...روی پله ها در حال دویدن دنبال گربه ها و دست کشیدن به ماشینها حرکت کنم......

عاشق بازی توی چمن هستم ...دوست دارم همش توی چمن بدوم.........

عاشق سرسه بازی هم هستم...دیگه خودم میتونم از پله های این سرسره پلاستیکیها بالا برم و از اونطرف هم سر بخورم.....

اگه توپ هم ببینم که دیگه ولکنش نیستم....

عاشق آب بازی هم هستم دیگه مامانم منو میگذاره توی حمام و چون هوا گرم شده لای در رو باز میگذاره و خودش میشینه پشت در کتاب میخونه و من هم تا وقتی خسته بشم توی حموم آب بازی میکنم.... ..

شبها هم که یک هفته هست دوباره توی تخت خودم میخوابم(البته پیش خونتون باشه،تا خوابم ببره که مامان یا بابا پیشم هستن و نصفه شب هم بیدار میشم و دوباره ازشون میخوام منو ببرن توی تختشون چطوره؟؟؟ )

 راستی من بلدم اسم و فامیلم رو بگم ...البته فقط مامان و بابا میفهمن:

مامان: اسمت چیه؟

هیراد:  ایاد....

مامان: هیراد چی؟

هیراد: ایاد متضیی(مرتضوی)

مامان : اسم بابا چیه؟

هیراد: بابای متضیی

 ===================================================

راستی اینرو یادم رفت بهتون بگم.من از اول خرداد میرم مهدکودک.یعنی مجبورم چون پرستارم داره یک نی نی میاره و دیگه نمیشه پیش من باشه.تو رو خدا شماهایی که مهد میرین اگه راهنمایی بلدین که به مامانم در کاهش نگرانیش کمک کنه لطفا دریغ نفرمایید. ..

 

[ ۱۳۸٧/٢/۱۱ ] [ ۸:۳۱ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پسرم، چگونه می توانم کمکت کنم که ببینی؟ بیا تو را روی دوشم بنشانم. آن وقت دورتر از من می بینی. آن وقت به جای هردومان می بینی. حالا تو به من بگو در آن دوردستها چه می بینی؟
صفحات دیگر
امکانات وب