Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers تازه داشتيم دوست ميشديم! - رنگ زندگی

رنگ زندگی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

پنجشنبه شب با مامان و بابا رفته بودم فروشگاه شهروند.من توی کالسکه بودم و مامان و بابا هم خرید میکردن.وقتی کارشون تموم شد اومدیم بیرون و مامان و من با خریدها دم در منتظر ایستادیم تا بابا بره و ماشین رو بیاره.مامان حسابی پتو رو روی من کشیده بود .منم چون سردم بود تکون نمیخوردم و فقط چشمام بیرون بود که یکدفعه دیدم یک دختر خوشگل اومد و هی قوربون صدقه من رفت.من اولش یک کمی ژست گرفتم که خیلی خوشبحالش نشه...اما خوب اصلا درست نبود که جلوی این دختر خانوم من توی کالسکه دراز کشیده باشم.منم شروع کردم به سر و صدا و هی وول خوردم و شکمم رو آوردم بالا که مامانم مجبور بشه منو بغل کنه.

مامانم هم منو بغل کرد.منم تا رفتم تو بغل مامانم روم رو کردم طرف دختر خانمه و تا تونستم براش خندیدم ...اینقدر غش غش می خندیدم که مامانم باورش نمیشد. دختره حسابی ذوق زده شده بود...ولی زودی باباش از راه رسید و اون رفت.....من خیلی غصه خوردم....البته مامانم هی سعی میکرد منو دلداری بده.هی میگفت مامان جان دختره گفت نامزد داره...تازه ۲۰ سالی هم از تو بزرگتر بود..........اما به نظر من این چیزا اصلا مهم نبود!

راستی من بهتون گفته بودم که صبحانه حریره بادوم میخورم،ناهار سوپ و عصرونه هم زرده تخم مرغ میخورم؟تازه چهارشنبه این هفته هم ۶ ماهم تموم میشه......یعنی خیلی بزرگ میشم

[ ۱۳۸٥/٩/٤ ] [ ۸:۳۳ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پسرم، چگونه می توانم کمکت کنم که ببینی؟ بیا تو را روی دوشم بنشانم. آن وقت دورتر از من می بینی. آن وقت به جای هردومان می بینی. حالا تو به من بگو در آن دوردستها چه می بینی؟
صفحات دیگر
امکانات وب