رنگ زندگی
خوب مثل اینکه دیگه خیلی خیلی وقته مامانم اینجا ننوشته...و واقعا خجالت داره....من دارم روز به روز بزرگ میشم و مامانم هیچ کدوم اونها رو ثبت نمیکنه... تازه نه عکس میگیره ازم و نه فیلم!!! خوب توی این مدتی که نبودم براتون بگم که مشغول مدرسه رفتنم و همچنان مدرسه ام رو دوست دارم..تغییراتی زیادی در من ایجاد شده.دقتم و توجهم به غعالیتهای مدرسه ام بیشتر شده...تا حالا 4 بار به کمد جایزه ها رسیدم... کارهایی که خانم معلم از ما میخواد توی خونه انجام بدیم خوب به حافظم میسپاریم و توی خونه اعلام میکنم.در صوذتی که اوایل سال اصلا اینطوری نبودم.(آخه معلموهامون هیچ پیغام یا یادداشتی برای مامان و باباها نمیگذارن.چون میخوان به بچه ها یاد بدن که خودشون باید تکالیفشون یادشون بمونه) کلاس موسیقیم رو هم همچنان میرم و فردا کنسرت پایان ترم 8 هستش...که قراره هم بلز و هم فلوت رو برای پدر ومادرهامون بزنیم.عمو موسیقی مدرسمون رو هم خیلی دوست دارم و دائم با مامانم چک میکنم که امروز موسیقی داریم یا نه...توی زنگ موسیقی مدرسه ما بیشتر سازهای کوبه ای میزنیم و چون آزادی عمل زیادی هم بهمون میدن خیلی خوش میگذره. مامانم چند وقت پیش هم یک جلسه خصوصی با معلمم و مسئول پیش دبستان داشت (برای هر بچه ای یک ساعتی رو مشخص کرده بودن) توی اون جلسه هیچ مشکلی از ن مطرح نشد و گفته شد که روز بروز در حال پیشرفت هستم و مامانم هم این موضوع رو تایید کرد چون شاهد اون هستش. من هر شب باید فعالیتها و ماجراهای مدرسه ام رو برای مامان یا بابا(یک شب مامان... یک شب بابا)تعریف کنم و اونها توی دفترچه یادداشت من بنویسن.و اونوقت فردا خانم یک مهر قشنگ توی دفترچه من میزنه و اگر این مهرها 5 تا بشه میرم سراغ کمد جایزه ها.که تا حالا جایزه هم گرفتم...کم کم دارم عادت میکنم به اینکه برای مامان و بابا ماجراهای مدرسه رو تعریف کنم... در مورد اخلاق اینروزهام هم مامانم براتون بگه که یک کمی لجباز و یکدنده شدم... هرچی میگم باید اجرا بشه!!با داد و بیداد...دیگه مامان و بابا کم آوردن و دوباره رفتن سراغ سی دی دکتر هلاکویی و صبحها بعد از پیاده شدن من تو ماشین گوش میدن شاید کمکی بهشون بکنه!!!! راستی چند شبی من گفتم که آشغالها رو بدین من دم در بگذارم و مامان و بابا هم دادن و حسابی خوششون اومد!مخصوصا بابا....حالا دوشبه هرچی بابا میگه هیراد آشسغالها رو بیا ببر دم در میگم به من چه...خودت ببر...اصلا همه کارهای سخت رو به من میدین...خیلی من گناه دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و بابا خوشیش تموم شد!!


