رنگ زندگی
توی این هفته های فروردین ٩٠ حسابی مشغول مدرسه رفتن و مدرسه دیدن هستیم... اول اینکه تازه فهمیدیم که نقاشی بلد بودن چقدر توی این گزینشها موثره.چون همشون میخوان همه چی رو از روی نقاشی بچه ها بفهمن....و خوب منم که....بگذریم... برای چکاب دندونهام هم یک سری پیش دندانپزشکم رفتیم که متاسفانه گفت اون دندونی که پارسال نیاز به ترمیم نداشت امسال دیگه باید حتما پر بشه و خوب ٣١ فروردین هم وقت گرفتیم ...ببینیم چی میشه... جلسه اول کلاس نقاشی هم با اجرای یک برنامه از طرف هیراد خان کنسل نشد و سر کلاس حاضر نشدیم...و تازه مامان و بابای من فهمیدن که من تا روز موعود هیچ چیزی نباید از اون خبردار بشم.خوب هر بچه ای قلقی داره دیگه اینم قلق منه که یک کمی دیر مامان و بابا کشفش کردن! عید همگی مبارک امسال روز دوم عید دوربین از دست آقا هیراد افتاد زمین و لنزش مشکل پیدا کرد.برای همین با موبایلهامون عکس گرفتیم که هنوز رو کامپیوتر نریختیم و فعلا عکسی نداریم. یک هفنه تهران بودیم و یک هفته شمال.هیراد هم تا تونست بازی کرد و دوید و خدا رو شکر از آپارتمان نشی دور بود.عیدی هم حسابی جمع کرد.البته لازم به ذکر هست که بگم امسال بسیار حواسش به پول بود! از ٢۴ فروردین هم کلاس نقاشیش شروع میشه و خیلی مشتاقه که زودتر اون روز برسه. --------------------------------- مامان : هیراد جونننننننننننننننننننم.....هیراد............... هیراد: بععععععععععععععععععععله مامان : خیلی خیلی دوست دارم هیراد: میدونم بابا......خوب معلومه دیگه ...همه مامانها بچه هاشون رو دوست دارن!!!!!!!!!! (کاش اینجا یک آیکن ضایع شدن هم داشت!)



