Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers رنگ زندگی

رنگ زندگی

من روز پنجشنبه پیش رفتم آزمایشگاه و آزمایش خون دادمناراحت

خیلی وقت بودم که دکترم یک آزمایش کامل چکاب برام نوشته بود اما مامان و بابا هی دلشون نمیامد من رو ببرن تا اینکه پنجشنبه گفتن بریم بیرون یک کاری داریم.بعد که رسیدیم آزمایشگاه گفتن اومدیم اینجا خانم دکتر ٣ تاییمون رو معاینه کنه که مشکلی نداشته باشیم و بعد هم که صدامون کردن و رفتیم یک ظرف دادن به مامانم که آزمایش ا*د*ر*ا*ر از من بگیره و مامانم هم همش با مسخره بازی و خنده منو برد دستشویی و خلاصه آزمایش اول به خوبی انجام شد.اما نوبت آزمایش خون که شد رفتیم تو من توی بغل مامانم نشستم.خانمهایی که میخواستن از من خون بگیرن از مامانم بیشتر ناراحت بودن که چجوری خون بگیرن من اذیت نشم.همون اول یک جاسوییچی خوشگل که یک فوتبالیست بود رو بهم جایزه دادن تا من روحیه بگیرمنگران

بعدش شروع کردن و به مامانم هم یواشکی گفتن که اون دستم رو بگیره و حواسش به پاهام هم باشه که یکدفعه دست و پا نزنم.اما مامانم که من میشناسه گفت خیالتون راحت.من میدونم پسر من نهایتش اینه که آروم گریه میکنه و اهل دست و پا زدن و چیغ و داد نیست.

خلاصه من با سرنگ اول فقط بغض کردم اما گریه نکردم.ولی چون خون کم اومد توی سرنگ از اون دستم هم ٢ بار دیگه خون گرفتن و دیگه اون ٢ بار رو گریه کردم.همه در تلاش بودم که من رو خوشحال کنن برای همین یک جاسوییچی دیگه با یک عالمه برچسب اسپایدرمن برام جایزه آوردن و ما رفتیم خونه.یک آزمایش ٣ مرحله ای نمونه برداری .....دارم که مامانم و پرستارم فعلا مشغولن و تا حالا ٢ نمونه رو به آزمایشگاه بردنخجالت

خلاصه این کار مهم ما هم انجام شد.

راستی من چند باری هستش که یکدفعه بدنم کهیر میزنه و صورت و دست و جاهای دیکه پوست ورم میکنه .فعلا مامان و بابا شک کردن به اینکه من به کاکائو حساسیت دارم.حالا خوب من اصلا اهل کاکائو خوردن نیستم وگرنه چی میشد؟؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳۱ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

ساعت ١١ شب توی تخت مامان و بابا(طبق معمول!)

هیراد: مامان میدونی من چه آرزویی دارم؟

مامان : چی عزیزم؟

هیراد: آرزو میکنم بابا برام یه ماشین بخرهاز خود راضی

بابا: راست میگی بابایی؟چه ماشینی دوست داری؟

هیراد: ماشین خاک برداری!!!!اوه

.....

هیراد: یه آرزوی دیگه هم دارم.دلم میخواد یه پیشی برای خودم توی خونه داشته باشم.

یه بچه پیشی باشه.چون من خودم هم بچه هستم.مامانش هم برای مامان و باباش هم برای بابا.بهش گوشت و شیر میدم بخوره.

(البته ناگفته نماند که آقا هیراد از فاصله ٢ متری به پیشیها نزدیکتر نمیشن و فقط از دور قربون و صدقشون میرن.به هرحال آرزویه دیگهماچ)

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳٠ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

سلام.بازم سال نوتون مبارک.فکر نکنین من یا مامانم تنبل بودیم ها.آخه دوربین پیشمون نبود و ترجیح دادیم صبر کنیم تا دوربین بیاد دستمون و پستمون بدون عکس نمونه.من امسال اولوین بار بود که داشت

م معنی عید رو درک میکردم.تمام سفره هفته سین خونمون رو هم من چیدم.البته مامانم دستم میداد و من می چیدمش.خوب کمکهایی هم داشتم.ولی از چیدن سفره هفت سین خیلی لذت بردم.

 

بعدش هم میگفتم حالا که سفره هفت سین رو چیدیم چرا مهمونا نمیان.هرچی مامان و بابا میگفتم که

ما سفره رو برای خودمون چیدیم قبول نمیکردم و فکر میکردم برای مهمونهاست و باید همون شب اول یک عالمه مهمون بیاد خونمون.

تخم مرغها رو هم خودم با رنگ انگشتی رنگ کردماز خود راضی

از مامان و بابا هم ٢ تا جعبه اسباب بازی playmobil کادو گرفتم.یکی ست ایستگاه کنار دریا و یکی هم اسطبل و اسب و اسب سوارش.بقیه جاها هم که میرفتم عیدی همه جوره گرفتم و خوش به حالم شدنیشخند

اما از روز 7ام عید بابام باید میرفت ماموریت چین و من و مامانم هم با مامان جونم اینا رفتیم شمال.این بود که تا روز 18 ام فروردین بابام رو ندیدم و حسابی دلم براش تنگ شده بود.یک بار هم پشت تلفن تا صداش رو شنیدم مثل ابر بهار گریه میکردم و گریه ام هم بند نمیومد.اما بابام که برگشت و برام اسباب بازی سوغاتی آورد از دلم دراومدچشمک

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۱ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |