Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers رنگ زندگی

رنگ زندگی

هیراد: مامان کی ما درخت کریسمسمون رو میخریم؟سوال

مامان: متفکرمامان جون ما به جای درخت کریسمس سبزه داریم.ما ایرانیها توی عید درخت کریسمس میگذاریم.عوضی یک ظرف سبزه خوشگل تو سفرمون هست..

هیراد: پس بابانوئل کادوهای ما رو چجوری پشت درخت کریسمس بگذاره وقتی ما درخت نداریم؟؟؟

مامان : تعجب

(اینه رمز موفقیت اونوریا برای ترویج فرهنگشون با کارتونهای قشنگی که میسازن.حالا باید خودمون رو بکشمون تا بچه درک کنه بابانوئل ما حاجی فیروزه!)

عینکعینکعینکعینک

هیراد: مامان من میخوام یک عروسی بگیرمنیشخند

مامان :تعجبتعجبجدی؟ خوب عروس کی هست مامان جون؟عصبانی

هیراد: معلومه دیگه...تو هستی مامانیچشمک

مامان :خجالتخجالتجدی مامان؟ خوب پس داماد کیه؟

هیراد: ٢ تا داماد داریم...یکی بابایی یکی هم منخجالتنیشخند

(بهم تبریک بگین...انشالله کارت دعوت میرسه خدمتتون)

عینکعینکعینکعینک

بابا در حال تعریف یک خاطره قدیمی برای مامان

بابا: ......یکدفعه رنگ بابام از ترس پرید....

هیراد: یعنی چی که رنگ باباجون پرید؟

بابا: یعنی که رنگشون سفید شد.

هیراد : آها یعنی سفید شدن؟...........یعنی موهاشون هم سفید شد؟...........سبیلهاشون چی؟ ............چشماشون هم سفید شد؟........دیگه کجاهاشون سفید شد.....متفکر

بابا و مامان :تعجبآخ

عینکعینکعینکعینک

من توی این چند ماها که تو خونه پیش پرستارم بودم و یا خونه مامان جونها میرفتم اینقدر بهم مزه داده که هرچی مامان و بابا دارن روی مغزم کار میکنن برای اینکه من رو دوباره به مهد کودک بفرستن اثری نداره.من میگم من مهدکودک نمیرم و فقط میخوام کلاس موسیقی برم.خلاصه حرفهای من باعث شد که مامان و بابا تصمیمشون رو باز هم به تعویق بندازن و فعلا من با همین وضعیت پیش برممژه

سرفه های آلرژیکم هم دوباره چند روزیه که شروع شد و مامان نمیدونه توی این آخرین روزهای سال دکترم رو چطوری پیدا کنه که توی تعطیلات به مشکل برنخورهناراحت

هر روز هم که ار خواب پا میشم به مامانم میگم امروز عیده؟ و وقتی مامانم میگه هنوز مونده تا عید میگم آخه پس کی عید میشه؟من میخوام تخم مرغها رو رنگ کنم.آخه مامانم گفته دوست داره من همه تخم مرغهای سفره هفت سین رو رنگ کنماز خود راضی

سبزه ای که مامانم انداخته هم خوشگل شده.من هر روز به مامانم یاداوری میکنم که بهش آب بده و خلاصه حسابی مراقبش هستممژه

امیدوارم که برای همتون سال خوبی باشه و همه بچه ها توی دنیا سالم و سلامت باشن که هیچی بهتر از این نعمت نیست.

سال نو همگی مبارک

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٦ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

هیراد با خاله اش از کلاس موسیقی اومد بیرون.توی یک دستش نقاشی که روز قبل برای کلاسش کشیده بود و دست دیگه اش هم یک پاکت بود.

هیراد: مامان...مامان ...ببین ..سارا جون برام یک برچسب زده .آخه نقاشیم خیلی قشنگ بود.از همه بچه ها قشنگتر بود.  فقط برای چند تا برچسب زده ها....... مال بقیه قشنگ نبود هادروغگو

مامان: آفرین پسرم.معلومه که نقاشی تو از همه قشنگتره.چه برچسب قشنگی برات زدن.اون پاکت چیه تو دستت.

هیراد: آها...اینم سارا جون داد گفت بدین به ماماناتون.اینم جایزه هست به خاطر اینکه نقاشیم خیلی قشنگ بود...

مامان : بده ببینم( مهلت واریز شهریه ترم بعد رو اطلاع دادن و اینکه اگه دیرکنین ١٠% شهریه بالا میرهمتفکر)

هیراد : دیدی مامان .جایزش خوب بود؟؟؟

مامان : بله پسرم.البته فکر کنم چون نقاشی تو خیلی قشنگ بوده من باید برای موسسه جایزه بیارمعصبانینگران!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٢ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

من جدیدا خیلی یاد خاطراتم رو میکنم..میدونین چجوری؟

تا مامان و بابا دارن یک ماجرایی یا یک خاطره ای رو تعریف میکنن من تا تموم شد شروع میکنم به تعریف ماجرای خودم:

من خیلی وقت پیشها..وقتی اندازه بابام بودم!!!...یک بار رفته بودم سوار کشتی بشم!اونوقت یک کوسه داشت میپرید تو کشتی..بعد من شمشیر رو برداشتم اونوقت کوسه رو انداختم تو دریا..بعد پلیس اومد ..از دستش فرار کردم..من رفتم روی کوه.........................................................(و همینطور ادامه دارد!)

و اینقدر هم جدی و قشنگ داستان رو تعریف میکنم که هیچ کس جرات نداره یک وقتی خندش بگیره و همه با دقت با خاطرات من گوش میدن..

شاید همین روزها کتاب خاطراتم رو چاپ کنمیول

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٩ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

بعد از دیدن سریال( نمیدونم اسمش چی بود) اونم برای ١٠ دقیقه...

هیراد در حال توضیح یک ماجرا برای مامان: مامان باور کن...راست میگم به جون مادرم!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!عصبانیکلافه

بعد دیدن سریال در چشم باد...

هیراد: میشه یک لیوان آب بهم بدی ننه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!عصبانیکلافه

بعد از دیدن یک صحنه از یک فیلم که دختر بچه به باباش که دستبند به دستش زدن میگه :بابا من میدونم تو رو دستبند زدن و دارن میبرن زندان...

هیراد(فردای اون روز در حال بازی با ماشینهاش): مامان ...اگه یک روز بابای من رو ببرن زندان بریم یک بابای دیگه بخریم!!!البته فکر کنم بابا خریدنی نیست!!!!تعجب

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |