رنگ زندگی
مامان و هیراد با هم دعواشون شده بود.آخه هیراد لوازم آرایش مامان رو برداشته بود و هرچی مامانش می گفت نباید دست بزنی گوش نمی کرد. مامان:هیراد چرا به حرف مامان گوش نمیدی؟من میگم نباید به اون وسایل دست بزنی هیراد: مامان...یعنی چی؟..خیلی از دستت عصبانی هستم ها!آخه چرا اینجوری میکنی؟ببین اگه این کارا رو بکنی و منو ناراحت کنی من باهات دوست نیستما مامان خوشتل(خوشگل) من!!!!!!!! مامان: سلام.بالاخره تعطیلات تموم شد و ما دوباره برگشتیم به مهدکودک... ولی تعطیلات خوبی بود و حسابی بازی و شیطونی کردم.دیگه اینقدر مامان و بابا رو اذیت کردم که همش منتظر بودن زودتر برم مهدکودک! من و دخترعمم گلاره روز چند ساعت بعد از تحویل سال خونه مامان جون امسال از مامان و بابام یک لگوی ۵٠٠ تکه ای گرفتم و حسابی کیف کردم.هر روز هر ٣ تامون مشغول بودیم.البته فکر کنم مامان و بابا بیشتر واسه خودشون این کادو رو خریده بودن.. یک هفته ای هم رفتیم شمال و حسابی هوای تمیز و خوب رو نفس کشیدم و بازی کردم...بعدش هم که همش عید دیدنی.هر جا هم که میرفتیم وقتی عیدیهامو میگرفتم و آجیل و شیرینیم رو میخوردم همش میگفتم مامان پاشیم بریم یک جای دیگه...اینجا دیگه بسه 










