Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers رنگ زندگی

رنگ زندگی

میدونم که خیلی دیر به دیر مینویسم.اما مامانم واقعا نمیدونه چی بیاد بنویسه.آخه من اینقدر تمام حرفهام جالب شده که دیگه همشون یادش نمیمونه براتون بنویسه.تازه مزه اش به اینه که بشنوین نه اینکه بخونینش!

دیگه چیزی تا عید نمونده.من لباسهای عیدم رو خریدم و میخوام یک جنتلمن حسابی بشم روز عید.حالا از تعطیلات که برگشتم عکسهام رو براتون میگذارم.

امروز هم توی مهدکودک قراره که ازمون عکس بگیرن.

از الان عید همتون مبارک باشه.امیدوارم که حسابی بهتون خوش بگذره.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٦ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |

خوب مامان من هیچوقت فکر نمیکرد که پسر داشتن اینجوری استرس داشته باشه.گرچه اینروزها دخترها از پسرها هم شیطونتر شدن...اما مامان من همش ٢ تا خواهر بودن که مثل دخترهای خوب و ناز با هم بازیهای دلچسب و آروم میکردن .البته بزن  بزن و زمین خوردن هم داشتن که خوب خدا رو شکر به خیر گذشته بود...

اما حالا مامان من یک وروجک شیطون داره که هنوز هیچی ندشته روی صوذتش چند تا جای زخم مونده..آخریش هم که جمعه پیش اتفاق افتاد...

ما تازه از بیرون اومده بودیم و من جوراب پام بود.توی آشپزخونه پیش مامانم بودم و بعد دویدم سمت اتاق خواب مامانم اینا که یکدفعه گمب!!!!خوردم زمین و جیغم رفت هوا...

مامانم دوید به سمتم و منو بغل کرد و هی سر و صورتم و رونگاه کرد و چیزی ندید و گفت هیچی نشد مامان جون...بعد بابام دوید و اومد و تا منو دید گفت وای از سرش داره خون میاد!خلاصه دیدن که بعله بالای پیشونی بنده یک شکاف افتاده!دیگه مامان و بابا نفهمیدن که چجوری لباس پوشیدن...منم که حسابی وحشت کرده بودم تا دستمال رو از روی پیشونیم برمیداشتن من میگفتم بگذارین روش الان خون میاد...

از بس ترسیده بودم حتی نگذاشتم که کاپشن تنم کنن و همونطوری منو توی پتو پیچیدن و بردن بیمارستان لاله..خانم دکتر منو دید و گفت سرش به کجا خورده که اینقدر عمیق شکاف افتاده.حتما یک چیز تیز بوده..که بعدا احتمال دادیم به لبه سرامیک دم در اتاق خورده..

حالا منم توی اون احوال همش میگم پس چرا آقای دکتر نمیاد؟مامانم هی میگفت مامان جون این خانم دکتره دیگه!اما من اصلا خانم دکتر رو قبول نداشتم و معتقد بودم که باید حتما دکتر آقا باشه!

تا موقعی هم که منتظر دکتر بودیم بابا و مامان برای اینکه ببینن من خدای نکرده مغزم ضربه نخورده باشه طبق چیزهایی که بلد بودن هی میگفتن لبخند بزن...دستهات رو بالا ببر...زبونت رو بیرون بیار...منم هرچی میگفتن اجرا میکردم.. بعد از ١٠٠ بار که هرچند دقیقه ازم میخواستن این کارها رو انجام بدم گفتم میخواین دست به سینه هم بشینم؟!!!!!  (تازه توی مهد یاد گرفته بودم)

خلاصه منو بردن توی اتاق عمل اورژانس و سرم رو ٢ تا بخیه زدن.بابام هم همراهم اومد اونجا تا نترسم .وقتی اومدم بیرون خانم پرستاری که بیرون بود گفت آفرین تو خیلی پسر شجاعی هستی که زیاد گریه نکردی...البته مامانت هم خیلی شجاع بود!!!!!!!!!

این شد که من به مدت یک هفته از مهد رفت توسط مامان و بابا منع شدم....

دیگه حالا به هرجا که میخورم زود میگم وای آی....ببینین خون نمیاد؟؟؟؟هی مامان و بابا میگم نه بابا ....نترس...اما خوب چی کار کنم که حسابی ترسیدم...

آخر کلام اینکه بچه ها مواظب باشید!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱٠ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ توسط مامان هیراد و آراد نظرات () |