رنگ زندگی
دیگه 3 روز بیشتر نمونده...اگه گفتین به چی ؟به عید؟نه بابا...به عیدی گرفتن.. ....... هیراد: بای بای....... بعد هم که مامانم میپرسه کی بود....یا میگم مامان جون یا باباجون یا عمو...خلاصه یکی رو واسه خودم انتخاب میکنم. آخر از همه هم عید همتون مبارک...امیدوارم عیدیهای خوشگل خوشگل بگیرین... سلام....میدونم بازم خیلی تاخیر دارم خوب از کارهایی که توی اولین هفته 21 ماهگیم کردم براتون میگم.اول از همه اینکه برای اولین بار با مامان و بابام رفتم آرایشگاه....مامانم از قبلش خیلی باهام صحبت کرده بود که چجوریه و چقدر آقای آرایشگر مهربونه و خلاصه به فکر خودش خیلی من رو آماده کرده بود.منم همش با ذوق و شوق به همه میگفتم که ...من..آقا...مو...قچی(قیچی)....و این موضوع رو هم با شادی تمام تعریف میکردم....اما چشمتون روز بد نبینه که توی آرایشگاه همین که نشستم توی بغل بابام و آقای اومد طرفم من زدم زیر گریه اونم چه گریه ای....مامان و بابا هی گفتن ببین چقدر اون یکی اقاهه موهاشو کوتاه کرده خوشگل شده...اینو ببین...اونو ببین...اما انگار نه انگار...خلاصه دیگه نمیدونین با چه وضعیتی آرایشگر به جون موهای من افتاد.از ئسطهای کار بود که دیگه من کم کم ساکت شدم و هیچی نگفتم و آخرش هم با خوشی از در آرایشگاه اومدم بیرون. قبل از کوتاهی بعد از کوتاهی دیروز هم با مامان و بابا رفته بودیم آجیل بخریم...آبروشون رو بردم اینقدر اونجا آجیل خوردم....حالا میگن مامان و باباش بهش آجیل نمیدن بچه اینجوری میکنه...هرچی رو میدیدم میگفتم اااااا پسه....ااااا بادوم.........اااااااا آجیل...و اینقدر سر و صدا میکردم تا چند تایی از اونها بدن بهم بخورم راستی بهتون گفته بودم که دستم با اتو سوخت؟یکروز اتو به برق بود و و من هم از غفلت مامان و بابا استفاده کردم و دستم رو بهش زدم و جیغم به آسمون بلند شد.الا دیگه بهتر شده اما هنوز جاش هست و اگه همه روزی 2 تا 3 بار بوسش نکنن اصلا نمیشه... اینم از ماجراهای من توی هفته پیش..... سلام.از بس هلیا جون،دوست مامانم گفت چرا این مامان تنبلت هیچی نمینویسه ...کاش خودت زودتر باسواد بشی تا منت این مامانت رو نکشیم منم به مامانم گیر دادم که امروز بیاد و اینجا بنویسه. دیروز بابام رفت ماموریت و من و مامانم با هم تنها بودیم.مامانم از صبحش همش به خودش قول داده بود که صبرش امروز زیاد باشه و خرابکاریهای من رو تحمل کنه و یک وقتی دعوام نکنه.البته تا 90 درصد موفق بود اما وقتی که داشتیم با هم شام میخوردیم(سالاد ماکارونی)و دستهای من سسی بود و یکدفعه 2 تا دستام رو بردم توی موهام و حسابی سرم رو اونم بعد یک ساعت از حمام در اومدن ماساژ دادم مامانم دیگه داشت دیوونه میشد.البته دعواش بیشتر شبیه گریه کردن خودش بود.فکر کنم اگه جلوی خودش رو نگرفته بود یک فصل گریه میکرد. اما مامانم دیشب فهمید که هرچی بیشتر با من راه بیاد منم بچه بهتری میشم.هم به حرفش گوش میکردم.هم کمکش میکردم....خلاصه سعی کرد حسابی سرم رو گرم کنه تا دلتنگ بابام نشم.اما صبح که بلند شدم همش بابا بابا کردم.بعد هم مامانم لباسهام رو تنم کرد و با هم سوار شدیم و رفتیم پیش مامان جون.و مامانم بعدش رفت سر کارش. من در عرض یکهفته خیلی حرف زدنم پیشرفت کرده.کلمه ها رو کنار هم میگذارم تا مفهوم حرفم رو برسونم.البته هنوز جمله فعلدار نمیسازم.اما حرفهام یکجوری رو میگم. کلمه باباجون ومامان جون رو هم خیلی واضح ادا میکنم.عمه و عمو هم میگم.اما نمیدونم چرا به خاله ام فقط میگم لادن....خاله ام یگه بد نیست یک جونی چیزی هم تهش بگذاری....اما من دوست دارم لادن صداش کنم... عاشق اتوبوسم....مامانم بهم قول داده هر وقت هوا خوب شد یکروز من رو سوار اتوبوس کنه.وقتی تو ماشین نشستم فقط توی خیابون دنبال اتوبوس میگردم و تا یک ماشین که یک کمی از سواری بزرگتره ببینم میگم:مامان...اااااااا(با فتحه)...ادوبوس...ادوبوس.... کلمه ای بابا هم که از دهنم نمیوفته.کافیه یک چیزی اعصابم رو خورد کنه.حالا مامانم یا بابام بهم گیر بده...یا اسباب بازیم سر جاش واینسته...یا یک جایی گیر کنم...زود میگم ای بابا... هلیا جونم چطور بود؟
من که به مامان و بابام امید زیادی ندارم چون میدونم مثل همیشه پول به حسابم میریزن و خودشون رو راحت میکنن.اما منتظر یک عالمه عیدی دیگه هستم که قراره بگیرم.....
من دیگه شدم یک طوطی تمام و کمال....هر چی ببینم یا بشنوم بلافاصله انجام میدم یا تکرار میکنم....
تخیلاتم هم داره کم کم قوی میشه...گوشی تلفن رو برمیدارم و اینطوری صحبت میکنم:
هیراد: ااااااووووووو.....سلاممممم
..........
هیراد: ها ها ها ها(سرم به طرف آسمون)
........
هیراد : هه هه هه هه(سرم به طرف زمین)
......
هیراد: مامان....اوهوم......بیه(بله)







