رنگ زندگی
من حرف " گ" رو خیلی دوست دارم .سعی میکنم هر کلمه ای که میگم توش "گ" داشته باشه.....مثلا من به آب میگم آگ ......به جیز میگم گیز....به آبی میگم آگی..البته اولش میگفتم گاگی حالا پیشرفت کردم میگم آگی.البته رنگ آبی رو نمیشناسم ولی اگه بهم بگن آبی منم میگم آگی....خوب به نظر من کلمه ای که توش گ نداشته باشه یه چیزی کم داره.... امروز فقط اومدم بگم که 2 تا دندون بالاییم با هم دیگه در روز 18 فروردین 86 که مصادف با 10 ماه و 1 هفته و 3 روزگی من بود، سر از لثه بیرون آوردن... میدونین چیه من دلم میخواد همش حرکت کنم...حالا مدلش مهم نیست اما تکون نخوردن حتی برای یک ثانیه رو هم دوست ندارم...وقتی که میخوان منو وایستونن سریع با پاهام قدم برمیدارم بنابراین اصلا ایستادنم به یک لحظه هم نمیکشه چون اون کسی که منو وایستونده حالا باید بدوه..... سلام به همه دوستای خوبم که دلم برای تک تکتون یه ذره شده بود.دوباره سال نو مبارک..تعطیلات عید خیلی خیلی خوب بود و خوش گذشت.یک عالمه عید دیدنی رفتم و یک عالمه هم عیدی گرفتم.از خرس عروسکی و ماشین و هواپیما و لاک پشت و خرگوش و هاپوی واق واقو گرفته تا لباس و کفش و پول...من نمیدونستم که عید اینقدر خوبه..البته باید اعتراف کنم که هنوز هم دوزاریم نیفتاده که چرا هرجا میرفتم که یه چیزی بهم میدادن...بعضیا بهم چندتا کاغذ میدادن که من تا میامدم پاره یا مچالشون کنم مامان و بابا زودی از دستم میگرفتن ...بعضیا هم بهم کادو میدادن...
راستی چند روز گذشته خیلی پسر خوبی نبودم.اصلا غذا نمیخوردم.فقط شیر.میدونین چیه؟هروقت مامان و بابا منو میبرن دکتر و دکتر میگه وزنم خوبه و مامان و بابا خیلی خوشحال میشن من از فرداش بدغذاییم شروع میشه و لب به هیچی نمیزنم...حتی حاضر نیستم که اولین قاشق به لبم برسه که ببینم اصلا دوسش دارم یا نه....
دوستهای خوبم یه سوالی ازتون داشتم.چطوری میشه وقتی که سینه خیز داری میری پاهاتو بگیری؟؟؟شماها بلدین؟؟آخه من جمعه ظهر داشتم میرفتم مهمونی و مامانم لباسام رو تنم کرده بود.یه جورابی هم پام کرده بود که خیلی خوشگل بود.من همینطور که سینه خیز بودم یکدفعه به عقب نگاه کردم و پام رو دیدم و از جورابم خوشم اومد...تصمیم گرفتم که در همون حالت بگیرمش...حالا هرچی به پهلوم میچرخم پام ازم فرار میکرد ...حالا من بدو پا بدو...اینقدر دنبالش کردم که نزدیک به 20 دور، دور خودم چرخیدم و بعد که نتونستم بگیرمش و اعصابم هم خورد شده بود زدم زیر گریه...لطفا اگه کسی بلد بود به منم یاد بده....

وقتی میشینم هم باید سریع خودم رو به حالا 4 دست و پا در بیارم تا بتونم با چند حرکت دست و پای سریع خودم رو به اولین وسیله یا جایی که برام ممنوع کردن برسونم...مثل دمپایی مامان یا چاه وسط آشپزخونه....اگر هم در حالی که مشغول خرابکاری هستم منو از روی زمین بلند کنن تا چند ثانیه رو هوا پادوچرخه میزنم اونم با سرعت 100 کیلومتر در ساعت ....
وقتی هم که منو بخوابونن باید با سرعت هرچه تمامتر روی بالشت هی از اینور به اونور بچرخم و صورتم رو توی بالشت فرو ببرم....
بعد از شیطنتهای حرکتی میرسیم به شیطنتها یا پیشرفتهای گفتاری....
من یک کلمه یاد گرفتم...البته معنیش رو نمیدونم....فقط مامانم همینطوری بهم چند بار گفت بگو جیز منم بلافاصله گفتم جیز...البته به مرور زمان این جیز تبدیل شده به گیز ولی مهم اینه که تا بهم میگن بگو منم اونو تکرار میکنم....حالا اگه بشه اسم اینو پیشرفت گفتاری گذاشت خیلی مامان و بابام خوشحال میشن
راستی میدونین من خیلی لوسم....آخه وقتی که یک ربعی شده باشه که مامانم بوسم نکرده باشه و بعد یکدفعه مامانم بیاد و یک ماچم بکنه خودم تا 10 باری هی صورتم رو میبرم به طرفش که یعنی دوباره ماچم کن...دوباره ماچم کن..لوسم ؟نه؟؟؟تازه وقتی هم که بابا یا مامان مشغول تلویزین دیدن باشن یا حواسشون جای دیگه باشه میرم به طرفشون و سرم رو کج میکنم و هی میگم ااااااا....اوووووو.....وقتی بهم نگاه کردن و قربون صدقم رفتن میرم دنبال کاری تا یکدقیقه بعد!!!
جدیدا هم عاشق توصیه های آقای ایمنی گاز شدم و آنچنان با دقت تماشا میکنم که انگار به اهمیت حرفهایی که میزنه کاملا واقف هستم....
میدونین چیه من فکر میکنم هر کادو به 3 قسمت تقسیم میشه که با هر 3 قسمتش میشه حسابی بازی کرد...اولش کاغد کادو هست که خیلی بازی باهاش مزه میده...بعدش جعبه اسباب بازی یا مارک لباس هست و بعدش هم خود اسباب بازیه که اگه خسته نشده باشی میتونی باهاش بازی کنی....
چند روزی هم رفتیم شمال ....خیلی خوش گذشت ...خونه خاله لادن بودیم...آخه خاله لادن شمال درس میخونه ...
اونجا خیلی خوب بود چون آدمها زیاد بودن نوبت به همه میرسید که با من بازی کنن.منم که عاشق اینم که زیر بغلم رو بگیرن و یه توپ جلوی پای من بذارن و من هی شوت کنم...این چند روزی که شمال بودم خیلی فوتبالم قوی شده....فقط نمیدونم چرا هرکی منو میداد به نفر بعدی تا چند دقیقه کمرش راست نمیشد...
ولی میدونین چیه؟بهترین قسمت عید این بود که همش با مامان و بابا بودم...بیرون میرفتیم...بازی میکردیم...غذا میخوردیم...کاش تند تند عید بشه...
راستی این عکسی که گذاشتم بهترینش بود..چون یکدونه عکس مرتب ندارم که درست توی دوربین نگاه کرده باشم و در حال حرکات آکرباتی نباشم....


