رنگ زندگی
امروز اومدم که به همه عید رو تبریک بگم و آرزوی یک سال خوب خوب رو برای دوستای کوچولوی خودم داشته باشم.امیدوارم که همتون عید بهتون یک عالمه خوش بگذره...راستی سر سال تحویل هرکی که بیدار بود منو هم دعا کنه....من که فکر کنم خواب باشم.. پیشرفتهایی که توی این هفته یاد گرفتم رو زود بنویسم تا توی کارای شلوغ شب عید گم و گور نشه و یادم نره.... بابایی من 2 روز رفته بود ماموریت مشهد و من مامانم خونه مامان جون اینا بودیم.خیلی خوش گذشت چون همش مامان جون و بابا جون مشغول خونه تکونی بودن و منم وسط وسایل و اسبابها هی اینور اونور میرفتم و فضولی میکردم.... خوب میخوام از کارایی که این روزا بلدم براتون بنویسم... دوم اینکه جدیدا یک هنر جالبی یاد گرفتم که اگه توی مسابقه محله شرکت کنم فکر کنم به اسم شیرین کاری بهم جایزه بدن. اوایل خیلی دوسش نداشتم...البته تا وقتی مامان و بابا خونه بودن....
.





1- من حرف زدنم توی این یک هفته خیلی زیاد شده...همش دارم حرف میزنم اونم همراه با حالتهای مختلف صورتم...وقتی با یک چیزی بازی میکنم همش باهاش حرف میزنم ... گاگواومی ماماگاگه . ..حالا معنیش چیه مشخص نیست ولی حالت ابروها و چشمام نشون میده که خیلی مطلب مهمی هست....
2-یک چیزی که تازه یاد گرفتم و مامانم هم خیلی کیف کرده اینه که ساعت روی دیوار خونمون رو میشناسم...وقتی مامانم میگه هیراد ساعت کو؟سریع به طرفش نگاه میکنم یا اگه توی اتاق باشم با روروئک میرم بیرون و ساعت رو روی دیوار پیدا میکنم و بهش نگاه میکنم و یکی دوبار هم شده که با انگشتم نشونش دادم...
3- مامانم چراغ رو هم یادم داده ولی نه اینکه با انگشت به طرف سقف اشاره کرده من فکر میکنم اشاره انگشت به طرف سقف اسمش چراغه
4-عاشق اینم که یکی زیر بغلم رو بگیره و منو راه ببره ومنم هی پام رو روی وسایلی که روی زمین افتاده بذارم....حتی اگه توپ هم باشه پام روش باید بذارم و اصلا شوت کردن بلد نیستم...
5-یک کاری هم که از دیشب شروع کردم پرش مثل فنر هستش...البته مال ساعت 11 شب به بعد که به علت بیخوابی فعالیتهای جسمی عجیب و غریبم زیاد میشه...اگه منو ایستاده نگه دارین هی مثل فنر بالا و پایین میپرم...
دیگه چیز دیگه ای یادم نمیاد....البته باید اعتراف کنم که در چهار دست و پا رفتن خیلی تنبلم...همش ژستش رو میگیرم اما تا میخوام حرکت کنم پخش زمین میشم و سینه خیز میرم...........

راستی یادتونه من گفتم دس دسی یاد گرفتم؟؟اما دستام دقیقا بهم نمیخورد....اما از دیروز صبح بطور اتفاقی دست زدن کاملا حرفه ای رو یاد گرفتم و هر 2 دقیقه یکبار 3 تا دست دسی انجام میدم.تازه دست زدنم صدا هم داره


خوب حالا میخوام در مورد اینکه گفتم هیراد ترسناک شدم براتون بگم....
دیشب من داشتم تو روروئکم تو خونه مامان جون اینا اینور اونور میرفتم و هی با خودم حرف هم میزدم همینطوری به مامان جون رسیدم و یک "او" گفتم مامان جون یکدفعه صورتش رو گرفت و گفت "ترسیدم،ترسیدم اینجوری نکن هیراد مامان جون میترسه"منم که انگار تا حالا نفهمیده بودم که چقدر قدرت دارم یک اووو دیگه گفتم و مامان جونم هم دوباره ترسید و صورتش رو گرفت ...دیگه شروع شد ...حالا من هی اا،ااااااووووووووو،یوووووووووو......میگم و هی مامان جون و باباجون میترسیدن...منم که خیلی خوشم اومده بود دیگه ول نمیکردم....دیگه گاهی صدای ترسوندنم به جیغ تبدیل شده بود.....تازه توی رورووک هم روی پنجه هام می ایستادم که قدرت صدام بیشتر بشه....
وقتی از ترسوندن اونا خسته شدم رفتم سراغ میز و صندلیها بعدش مبلها بعدش در خونه...خلاصه با صدام همه رو میترسوندم اما هیچکدون مثل مامان جون و باباجون از صدای من نمیترسیدن.....
میخواین یک داد بکشم که حسابی بترسین...باشه؟؟؟بترسین ها ...خوب؟ا
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
مامان جون و بابا جون برام مرتب و تميزش كردن كه هر وقت ميرم خونشون براي غذا خوردن توي اون بشينم...

البته مامانم خواسته كه بيام...
ميدونين چيه....مامان من خيلي دوست داره كه چيزهاي مقوي بهم بده
بخورم...غذاهاي سالم و خوب...هر روز هم برام صبحها فرني درست ميكنه..توش
هم زرده تخم مرغ ميريزه...ظهر و شب بهم سوپ ميده كه توش گوشت يا
مرغ...برنج..عدس يا ماش جوانه زده...كدوحلوايي..هويج..كدو سبز...تره
فرنگي...سيب زميني...عصاره ماهيچه گوسفند..كره...پودر بادوم..جعفري و
گشنيز...ميريزه.. .البته به مقداري كه براي ظهر و شبم كافي باشه و تموم
بشه ...
گاهي وقتها بهم خرما ميده...ميوه هم سيب و موز ميده..ماست هم بعد غذا
بهم ميده...البته مقداراش زياد نيست ولي همه رو يك جوري بالاخره بهم
ميده...
اما من اصلا يك كم هم گوشت نميارم ..تازه اگه چند روزي احساس كنن كه بهتر
شدم با يك سرماخوردگي كوچيك يا بي اشتهايي يكي دوروزه همش آب ميشه و به
قول مامانم استخونام مياد زير دست همه
شما راهي بلدين كه من يك كمي پرتر يا قويتر بشم...؟؟؟
غذايي بلدين كه مامانم برام درست كنه بخورم .....البته توي سني كه هستم بشه خوردش؟؟؟
مامانم دوست نداره از اين بچه چاقها باشم اما دلش ميخواد يك كمي بيشتر گوشت داشته باشم...
راستي بچه بدغذايي هم نيستم.....


اول اینکه من جدیدا می میرم برای بالش...حالا فرقی نداره بالش کی باشه یا چه اندازه ای باشه..من از هرجا که باشم خودم رو بهش میرسونم و صورتم رو فرو میبرم توی بالش و یک عالمه کیف میکنم...
..اینطوریه که لب پایینم رو با دندون بالاییم نگه میدارم و لب بالاییم رو مثل نوک گنجیشک میکنم و هی با این قیافه با روروئک توی خونه دور میزنم....خیلی این کار رو دوست دارم ...بعضی اوقات هم وقتی این کار رو میکنم دوست دارم برم جلوی میز تلویزیون و از توی شیشه خودم رو نگاه کنم....
راستی یادم رفت بگم....دیروز مامانم داشت تلفن صحبت میکرد و طبق معمول رفته بود پشت میز ناهارخوری روی صندلی ای نشسته بود که مثلا تو دید من نباشه و راحت بتونه تلفن صحبت کنه....
اما من اینقدر از توی روروئکم سرک کشیدم که فکر کنم گردنم چند میلیمتری دراز شد...و مامانم بالاخره مجبور شد خودش رو به من نشون بده و از اونجا باهام بای بای کرد...یکدفعه منم شروع کردم به بای بای کردن اونم چه بای بایی
....دیگه مامانم از ذوق داشت غش میکرد...حالا مگه من کوتاه میام!!!!؟تازه وقتی یه دستم خسته شد با دست دیگه شروع کردم به بای بای....بعد از این ماجرا وقتی بابام اومد خونه مامانم هرکاری کرد دوباره بای بای کنم نشد که نشد....
به هرحال من خودم هر وقت که صلاح بدونم حتما انجام میدم....

اما حالا دیگه فرقی نمیکنه که مامان و بابا هم باشن یا نه...فقط پرستارم....خوب چی کار کنم ...
مگه خودتون همش نگران نبودین که نکنه با اون رابطه خوبی نداشته باشم یا ازش خوشم نیاد...منم حالا دیگه خیلی دوسش دارم...حالا چرا حسودی میکنین؟؟
قبلانا صبحها که بابا باهام خداحافظی میکرد یک عالم براش ذوق میکردم و تا پرستارم صدام میکرد این شکلی میشدم
اما حالا وقتی صدام هم نمیکنه خودم بابام رو ول میکنم میرم پیشش
خوب هر چند وقت مال یکیه دیگه...عجله نکنین نوبت شما هم میرسه....چند وقت عاشق مامانم میشم بعد چندوقت بعد عاشق بابام میشم...حالا هم عاشق پرستارم شدم....




