Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers رنگ زندگی

رنگ زندگی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

مامان : آی سرم....وای داره خون میاد!!

هیراد : چی شده مامان ؟؟؟ سرت چی شد؟؟به کجا خورد؟

بابا : چی شده ببینم؟؟؟؟

........

بعد از 5 دقیقه که دستمال روی سر گذاشته شد و خون بند اومد.

مامان : ای وای حالم بده ...دارم میفتم...دارم بی حس میشم...

هیراد : ای وای بابا ....به اورژانس زنگ بزنیم...زود باش بابا ....

بابا : نه صبر کن...اینقدر نترس...

......

بابا زیر بغل مامان رو گرفت. روی تخت خوابوندش. مامان بیحال شده میلرزه...

هیراد داره میزنه زیر گریه....هق هق میکنه....

بابا: نترس پسرم چیزی نیست....

مامان حتی نمیتونه هیراد رو آروم کنه...به زور میگه : خوبم مامان...گریه نکن

پتو رو مامان انداخته میشه...حالش بده...

بابا میره سریع نمک میاره.مامان یکی کمی نمک رو زبونش میگذاره...همینطوره سردش و چونش میلرزه.بابا جوراب پای مامان میکنه.هیراد گریه میکنه .آراد خدا رو شکر خوابه

مامان کم کم بهتر میشه.

مامان : دارم بهتر میشم.چیزی نیست پسرم....

خطر رد میشه. هیراد تا 5 ساعت اجازه نداد مامان بخوابه تا حرکاتش رو چک کنه که ضربه به سرش صدمه نزده باشه. ظرفها رو هیراد میشوره. تا شب 10 دفعه از مامان میپرسه که درد سرت چطوره؟

مامان وقتی همچین پسری داره دیگه چه غمی تو دنیا داره.

[ ۱۳٩٤/۱۱/۱٧ ] [ ٦:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

اسکار سگ دوست هیراد، دانیال هست. دانیال نوه همسایه مونه که چون پدر و مادرش از هم جدا شدن آخر هفته ها میاد پیش پدرش و خونه مادربزرگش اینها میمونه. این دو روز هیراد و دانیال اجازه دارن چند ساعتی با هم بازی کنن.

دانیال و خانوادش عاشق انواع حیوانات هستن. برعکس خانواده ما.

آخرین حیوونی که خریدن یک سگ کوچولو و بامزه به نام اسکار هست. هیراد به شدت به اسکار علاقمند شده. اسکار هم حسابی با هیراد رفیق شده. از سر و کولش بالا میره. یکی از سرگرمیهای اصلی آخر هفته هیراد اینروزها اسکاره!

 

[ ۱۳٩٤/۱۱/۱٦ ] [ ٦:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

من که از بچگی در آلرژی معرف حضور همه بودم .تا 5 سالگی به مواد افزودنی در خوراکی ها آلرژی میدادم و بدنم کهیر میزد.میزان کهیر هم بستگی به میزان ماده افزودنی و یا نوعش داشت.شاید باورتون نشه اما به شیرکاکائو بیرون کهیر میزدم اما شیرکاکائو که تو خونه میخوردم هیچیم نمیشد.یعنی یک جورایی تستر بودم برای مواد افزودنی!!

اما بعد از 5 سالگی دیگه کهیر تموم شد و من خوراکی های بیرون رو با خیال راحت میخورم .البته نه خیلی هم راحت اما خوب دیگه اون سختگیریهای شدید مامان و بابا نیست.

منتها تازگی ها بازهم آلرژی به مدل  های دیگه داره خودش رو تو بدن من نشون میده.

یک روز از مدرسه که به خونه اومدم به مامانم گفتم از صبح سردرد و چشم دردداشتم.3 بار هم رفتم پیش خانم بهداشتمون.

مامانم که در ظاهر چیزی ندید گفت یک کمی بخواب شاید کم خوابی داری.خواستم بخوابم اما از چشم درد خیلی شاکی بودم خلاصه یک پارچه دور چشمم پیچیدم و 2 ساعتی خوابیدم اما بلند که شدم گفتم اصلا بهتر نشدم.مامانم دیگه داشت نگران میشد.ساعت حدود 6 عصر بودم که مامانم نگاهم کرد و گفتم هیراد کنار چشمت چرا ورم کرده؟چند دقیقه بیشتر طول نکشید شاید 10 دقیقه که چند تا ورم دیگه هم دور چشمم در اندازه های مختلف ایجاد شد.پلک بالا...پلک پایین.مامانم حسابی وحشت کرده بود.به دکتر چشم خودم دکتر اسدی که زنگ شد منشیش گفت دکتر رفته...به یکی دیگه زنگ زد اونم رفته بود...خلاصه ساعت 7 بابا اومد خونه.دیگه اون موقع چشمهام به زور باز میشد.

قیافم وحشتناک شده بود.سریع به بیمارستان چشم پزشکی نور زنگ زدن و اونها گفتن که اورژانس دارن و بابا من رو برد بیمارستان.

دکتر بعد از معاینه گفت که آلرژی شدید هست و قطره و پماد و قرص برام نوشت.

فرداش مدرسه نرفتم و داروهام رو مصرف کردم و تاروزبعدش ورم چشمهام خوب شد.خوب که فکر کردیم تنها چیزی که میتونست این آلرژی وحشتناک رو ایجاد کنه توت فرنگی بود.من روز قبلش یک لیوان پر شیرتوت فرنگی خورده بودم!

[ ۱۳٩۳/۸/۱٥ ] [ ۸:۱٠ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

تابستان 93 هم مثل برق و باد گذشت و تموم شد.

امسال برعکس پارسال که به خاطر شکستن دستم خیلی سختی کشیدم اما امسال تابستون خوبی رو داشتم.

کلاس مهارتهای اجتماعی: امسال با موسسه فرزندان برتر آشنا شدم.موسسه بسیار عالی و خوبی در زمینه مشاوره و برگزاری کلاسهای اجتماعی هستش.من رو برای کلاس مهارتهای اجتماعی ثبت نام کردن.توی این کلاس 6 تا بچه با یکی دوسال فاصله سنی بودیم .

اینقدر توی این کلاس بهم خوش میگذشت که حاضر نبودم به هیچ قیمتی یک جلسه هم نرم.روی مهرتهایی مثل کنترل خشم...بیان احساسات...بازی های گروهی...و غیره باهامون کار شد. مامان و بابا احساس میکنن که من امسال تو مدرسه از نظر دوستیابی و رفتارهای گروهی خیلی فرق کردم و این رو مدیون این کلاسی هستن که رفتم.

کلاس شنا :کلاس دیگه ای که تابستون رفتم شنا بود.عشق اول و آخر من که واقعا دیوانه وار این ورزش رو دوست دارم.وقتی آب میبینم اصلا خستگی...گشنگی....هیچی برام مهم نیست.به خاطر همینم 2 ترم پشت هم کلاس نیمه خصوصی شنا رفتم و شنای کرال سینه و پشت و کمی شنای قورباغه رو یاد گرفتم.

کلاس زبان: کلاس زبان مدرسه هم ثبت نام کردم.نمیتونم بگم خیلی اتفاق خاصی توی زبانم افتاد.فقط قصد مامان این بود که از زبان دور نمونم.

کلاس شطرنج : این کلاس رو هم تو مدرسه رفتم.خوب بود.چیزهای زیادی از روش های بازی شطرنج رو یاد گرفتم.خوب قبلا بازی میکردم توی خونه اما این کلاس حرفه تر بود و مهرتهای بهتری رو پیدا کردم.

کلاس هوش هیجانی : این کلاس هم مال مدرسه بود.بد نبود.کمی مشابه کلاس مهارتهای اجتماعی بود.

در کل از تابستونم راضی بودم و باعث شد با انرژی خوبی مدرسه رو شروع کنم.

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱ ] [ ۸:٢٥ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٦/٢۸ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

من 8 سالگی رو تموم کردم و وارد 9 امین سال زندگیم شدم...

بزرگ شدنم این روزها خیلی به چشم میاد...یه پسر که هنوز تو دوران کودکی هست اما داره حرفهای بزرگونه میزنه.بحث میکنه...در مورد موضوع های مختلف همفکری میده.پسری که مثل یه برادر بزرگتر به معنای واقعی هوای داداش کوچیکه رو داره.پسری که به باباش میگه بابا فلان غذا سخته مامان برای مهمونی درست کنه.مامان هم خسته میشه .ما باید حواسمون باشه.مامان که قرار نیست خدمتکار باشه(بعد هم زودی از مامان معذرت میخواد بابت لغتی که بکار برده!) مامان باید خوب استراحت کنه تا از مهمونی لذت ببره...

همه ی این حرفها فقط برای پیشنهاد بابا برای درست کردن پیراشکی به جای یه غذای دیگه برای تولدش بود!!!

پسری که وقتی میره خونه همسایه برای بازی با دوستش و مامانش بهش گفته که راس ساعت 6 باید خونه باشه یک دقیقه به 6 زنگ خونه رو میزنه و میگه البته مامان بازیمون هنوز تموم نشده بود اما من گفتم مامانم گفته ساعت 6 خونه باشم...

من همچین پسر 8 ساله ای هستم...

پسری که مامان و بابا امیدوارن به آینده اش...به آینده ای که هیچی توش معلوم نیست اما میدونن که من از پسش بر میام.

تولد 8 سالگیم مبارک

و اما اینکه روز تولد 8 سالگی من که همون روز تولد 2 سالگی دادشم هم هست یه سفر دو روزه به ابیانه داشتیم.روستای قشنگی بعد از کاشان که حتما اسمش رو شنیدین و شاید هم دیدینش..

خوش گذشت...برای ما بچه های شهری اینجور جاها بهشته...تا تونستیم دویدیم و بازی کردیم.سنگ تو آب پرت کردیم..از درخت بالا رفتم..توی کوچه های روستا اسکوتر بازی کردم!...خلاصه روز تولد خوبی بود...

حالا جشن تولد 2 تامون موند برای 2 هفته ی دیگه.البته همونطور که تو پست قبل نوشتم یه تولد هم با دوستام گرفته ام.اما تولد فامیلیمون هنوز مونده.

 

[ ۱۳٩۳/۳/۸ ] [ ٦:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

خوب من امسال از مامانم خواستم که تولد با دوستهای کلاس دومم داشته باشم.

البته چون تولد من 8 خرداد هست و توی اون تاریخ مدرسه تعطیل میشه تصمیم بر این شد که تولد با دوستام رو توی اردیبهشت بگیریم.

روز 15 اردیبهشت تولدم رو توی خونه گرفتیم.مامانم بهم گفت که لطفا 8 نفر بیشتر دعوت نکن چون نگران بود که پسرها با هم بیفتن و نشه کنترلشون کرد.خوب فکرش هم زیاد اشتباه نبود.

3 نفر قرار بود تولد رو کنترل کنن.مامانم...بابام...و خاله ام...تازه مامانم مثلا جهت اطمینان گفته بود خاله ام هم باشه..وگرنه فکر میکرد همینکه بابام خونه باشه شاید بچه ها حساب ببرن و رودربایستی داشته باشن و زیاد شیطونی نکنن!!!!اما چه خیال باطلی!!

تا بعد از اومدن نفر اول و دوم همه ی شرایط تحت کنترل بود اما دیگه نفر سومی که اومد انگار کم کم زلزله های ضعیف داشت خودش رو نشون میداد..... و دیگه از چهارمی به بعد هر کی وارد خونه میشد فقط می دوید سمت اتاق و یک بمب در همون لحظه منفجر میشد و در ادامه زلزله ی 10 ریشتری بدون توقف داشتیم....

بابای من میامد در اتاق رو باز میکرد و میگفت بچه ها یک کمی یواشتر اما فکر نکنین به همین راحتی این جمله رو میگفت تا حد ممکن داد میزد اما کسی صداش رو نمیشنید تازه یکدفعه یک توپ هم در حین جنگ توپهای ما به سمتش پرتاب میشد....

چقدر از بابام جساب بردن بچه ها!!!

دیگه فقط بهتون بگم که در 3 ساعت و نیم برگزاری تولد فقط مامانو بابام منتظر لحظه ی تموم شدن بودن...هر صدای زنگی که میامد لبخند رو رو صورت مامان و بابا و خاله ام مینشوند.....

خدا رو شکر که هممون سالم از اون جشن بیرون اومدیم....فکر کنم دیگه مامان و بابام توبه کردن که بدون مامان های بچه ها تولد بگیرن...شاید حداقل بچه ها از مامان های خودشون حساب ببرن!!

البته قابل ذکر هست که فرداش همه به من گفتن خیلی تولدت خوش گذشت چون هرکاری دلمون خواست کردیم!

[ ۱۳٩۳/۳/٤ ] [ ٧:۱٥ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

همینطور که تو پست قبلی گفتم من از ظهر چهارشنبه سوری (که اینقدر هم انتظارش رو کشیده بودم و دوست داشتم وسایلی رو که بابام برای اولین بار برام خریده بود مثل فشفشه و ترقه ببرم و بیرون باهاشون حسابی کیف کنم) مریضیم شروع شد و تا شب 6 بار حالم بهم خورد و کارم به درمانگاه کشید....

بیحالی و بی رمقی مریضی تا یک هفته بعد هم همچنان همراهم بود.البته به اصرار من به سفر شمال همیشگیمون همراه مامان جونم اینا رفتیم و دیگه از اواسط سفر همون هیراد قدیمی شدم و دوباره نیرو گرفتم و مشغول بازی شدم.

یک هفته ای رو شمال بودیم و هوا با اینکه کمی سرد بود اما از بارون و برف خبری نبود.

البته بگم که فقط یکروز تو شمال پای پیکم نشستم و بقیه اش موند برای بعد از سفر و حسابی تا روز آخر مشغولم کرد.

[ ۱۳٩۳/۱/۱٤ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

خب اگر بخوام از ماجراهای زمستان 92 براتون بگم خیلی سخته چون عمرا مامانم همه رو یادش بیاد.مخصوصا با مریضی های من و داداشم آخر ایم زمستون بیشتر حافظه ی مامانم پرید!

امسال از نظر برف و برف بازی زمستون خوبی برام بود. او روزهایی که مدرسه به خاطر برف تعطیل شده بود همراه دوستم دانیال که خونه مامان بزرگش تو ساختمون ما هست توی حیاط رفتیم و حسابی برف بازی کردیم.آدم برفی ساختیم و توی برفها غلط زدیم...

اینقدر بازی کردیم که من 3 بار به خاطر خیس شدن لباسهام از برف مجبور شدم برم خونه و لباس عوض کنم.

 

 کلاس گیتارم رو که همچنان توی زمستون میرفتم اما خوب مامان و بابا و بخصوص مامانم که مسئولیت بردن و آوردن و پیگیری تمرین کردن من رو به عهده داشت ازم راضی نبود.برای اینکه دائم باید تمرین بهم یاداوری میشد و واقعیت هم اینکه پیشرفت خیلی خوبی مشاهده نشد.حالا اینکه معلم هم شاید توانایی پیشرفت دادن من رو نداشته هم میتونه یک بخش از ماجرا باشه.اما مامان و بابا تصمیم گرفتن که کلاس رفتن من رو متوقف کنن تا خودم واقعا از ته دل بخوام که کلاس برم و تمرین کنم. منهم گفتم که از تابستون میخوام برم.پس فعلا کلاس گیتار تعطیل شد!!

درس ها مثل قبل ادامه داشت و چند باری هم کارنامه بهم دادن.بیشتر موارد خیلی خوب بود و در بعضی قسمتهای جزئی درس ها خوب گرفته بودم که مامان و بابا کمکم کردن و درست شد.

 

  راستی تولد یکی از دوستهام هم توی سرزمین عجایب دعوت شدم که خیلی خیلی بهم خوش گذشت.حسابی زدیم و رقصیدیم و بازی کردیم.بعدش هم به مدت 2 ساعت بهمون کارت دادن تا بعضی بازی ها رو انجام بدیم.

اما 2 هفته به آخر سال بود که برادرم حسابی بریض شد و کارش به بستری شدن توی بیمارستان رسید.توی وبلاگ خودش مامانم همه رو نوشته.

اما دقیقا شب چهارشنبه سوری که من حسابی انتظارش رو کشیده بودم و بابام برای اولین بار برام فشفشه و وسایل دیگه خریده بود از ساعت 3 بعدازظهر به شدت حالم بهم خورد و همین شد که تا 12 شب 6 بار حالم بهم خورد و باعث کاهش شدید آب بدنم شد.بابام سریع من رو به درمانگاه رسوند و با بدبختی 2 لیتر سرم تا ساعت 2 نصفه شب به همراه یک آمپول ضدتهوع تزریق کردن.شبش تب شدید کردم و تا 4 روز هم بیرون روی داشتم.و تا روز 6 عید هم هموز اثرات بیحالی و مریضی تو بدنم مونده بود اما خدا رو شکر بعدش خوب شدم.

[ ۱۳٩۳/۱/۱٤ ] [ ٩:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

من در 7 سال و 7 ماهگی عینکی شدم.البته چشمم فقط آستیکمات داره و مشکل دیگه ای نیست و دکتر هم گفته اگر موقع درس خوندن اذیت میشه استفاده کنه.اما من عاشق عینک بودم و وقتی فهمیدم که دکتر اینها رو گفته پام رو کردم توی یک کفش که زود باشین و برای من عینک بگیرین.

خلاصه از روزی که عینکم رو گرفتم همش دوست دارم بزنم.

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢۱ ] [ ۸:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پسرم، چگونه می توانم کمکت کنم که ببینی؟ بیا تو را روی دوشم بنشانم. آن وقت دورتر از من می بینی. آن وقت به جای هردومان می بینی. حالا تو به من بگو در آن دوردستها چه می بینی؟
صفحات دیگر
امکانات وب