رنگ زندگی
توی این 2 ماهی که از زمستون گذشته هر روز چیزهایی بوده که مامانم بتونه بیاد اینجا ثبتش کنه تا برام یادگاری بمونه اما خوب چون اینروزها مامان و بابا خیلی گرفتارن فرصت و حوصله ای برای ثبت خاطرات من نبوده! اوایل دی ماه مدرسه ما کارنمای اول ما رو که یک چیزی تو مایه همون کارنامه های قدیمی هست اما پیشرفته تر و به روز تر به مامان و باباها تحویل داد. خوب توی کارنمای ما وضعیت ما رو در شاخصهای زیادی از نظر درکهای مختلف تشریح کرده بود.همه این تشریحها به جزء نوشته شده بود مثلا هیراد در زمینه کار با گل سفال اینجوریه و یا در درک مفهوم دستورهای یک جزئی و یا چند جزئی اونجوریه.... خلاصه خدا رو شکر که من در تمام این مواردی که گفته شده بوده هیچکدوم را پایینتر از حد انتظار نبودم.البته در مواردی که خیلی قوی نبودم نوشته شده بود که روی این مورد باید بیشتر کار بشه ...مثلا سلام و خداحافظی کردن!!! از نظر پزشکی هم بررسیهایی انجام شده بود که من در زمینه های شنوایی...بینایی...ستون فقرات و چند تا چیز دیگه که بود همه رو سالم بودم.اما در بررسی bmi که مربوط به قد و وزن هست طبق معمول لاغر ارزیابی شدم.قدم از میانگین یک کمی بالاتر و وزنم در حد پایین قرار داشت...که اینقدر خود مامان و بابا اینو در طول 5 سال گذشته به دکترها گفتن و بی نتیجه بوده که بی خیالش شدن..آخه خودشون هم دوتایی توی سن من همینطوری لاغر بودن دیگه!!! چند هفته پیش هم یک اردوی داخل مدرسه داشتیم که سالن آنفی تاتر رو برامون مثل یک کمپ درست کرده بودن..بازیهای مختلفی اونجا بود...ما همه لباس ورزشی پوشیده بودیم و بهمون بلیط داده بودن که میتونستیم بریم و از بازیهای مختلف استفاده کنیم... بلیطهای مخصوص خوراکی هم داشتیم...مثلا ضشکل گرد روز بلیط به ما میفهموند که این بلیط مال بستنی هست و ما با دادن اون بلیط به مسئول بستنی یک بستنی دریافت میکردیم.خلاصه اونروز خیلی بهمون خوش گذشته بود. موسیقیم هم 2 هفته ای هست که بسیار از طرف خودم داره پیگیری میشه و دائم مشغول تمرینم.این رو باید ممنون بابام باشم که طی یک اقدام ضربتی من رو مجاب کرد که باید تا جایی که میتونم تمرین کنم.البته قبولش از طرف من به این سادگی نبود اما الان بطور خودجوش هر روز قبل از هر کاری حتی کارتن دیدن موسیقیم رو تمرین میکنم. پنجشنبه شب : هیراد: مامان میشه امشب توی هال بخوابیم ؟ مامان: مامان جون من تا صبح کمرم داغون میشه...آخه تخت به این خوبی و راحتی .برای چی ما باید توی هال روی زمین بخوابیم؟ هیراد: به خدا قسم این آخرین باره که میخوام روی زمین هال بخوابیم....قول میدم... مامان: هیراد چرا الکی قسم میخوری؟تو هر هفته این هوس رو میکنی ها.الکی قسم نخور اونوقت خدا از دستت ناراحت میشه که از قسمت برگردی. هیراد: نه به خدا قسم آخرین بار هست. و ما توی هال خوابیدیم... ----------------- شنبه شب: هیراد با خودش داره حرف میزنه: چه اشتباهی کردم اسم خدا رو گفتم هیراد: مامان یک دقیقه بیا تو اتاقم میخوام باهات خصوصی صحبت کنم.. مامان: چیه پسرم؟ هیراد: مامان یادته اونشب گفتم به خدا قسم دیگه نمیخوام توی هال بخوابم؟ میدونی چرا این حرف رو زدم؟ برای اینکه فکر میکردم اگر اینجوری نگم تو چون خسته ای و دوست نداری اونجا بخوابی حرفم رو قبول نمیکنی و من برای همین اینجوری بهت گفتم... مامان : پسرم تو فکر نمیکنی که اگر به ما حرف دلت رو درست نزنی و بعد عوضش کنی ما دیگه حرفهای تو رو باور نمیکنیم؟؟؟من اگر قبول کردم که پیشت تو هال بخوابم به خاطر قسمت و اخرین بار بودنش نبود.برای اینکه تو ازم خواستی و من هم ته دلم راضی شدم که اونجا بخوابم...میدونی خدا از اینکه آدمها حرف الکی بزنن چقدر دلخور میشه؟ هیراد: حالا خدا منو نمیبخشه؟ مامان: چرا عزیزم خدا خیلی مهربونه میبخشتت به شرطی که قول بدی دوباره الکی یه حرفی رو نزنی و قسم به خاطرش نخوری. هیراد : مامان یه سوال دیگه میشه بگی خدا تا چند بار میبخشه.2 بار ...3 بار ....چند بار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مامان : هیراد : اما تعدادش مهمه ها...نمیدونی دقیقا چندبار میبخشه مامان : روز اول دی پنجشنبه کنسرت پایان ترم 8 ما برگزار شد.توی این کنسرت هم بلز زدیم و هم فلوت....هماهنگی واقعا عالی بود.تازه یک آهنگی زدیم که هممون توش یکجور ساز نمیزدیم و این برای ما که 5 یا 6 ساله هستیم پیروزی بزرگی حساب میشد.دیگه کنسرت نداریم تا ترم 10 که کنسرت پایان دوره ارفمون رو برگزار میکنیم و بعد از اون ساز انتخاب میشه.یعنی پایان بهار 91.... خوب مثل اینکه دیگه خیلی خیلی وقته مامانم اینجا ننوشته...و واقعا خجالت داره....من دارم روز به روز بزرگ میشم و مامانم هیچ کدوم اونها رو ثبت نمیکنه... تازه نه عکس میگیره ازم و نه فیلم!!! خوب توی این مدتی که نبودم براتون بگم که مشغول مدرسه رفتنم و همچنان مدرسه ام رو دوست دارم..تغییراتی زیادی در من ایجاد شده.دقتم و توجهم به غعالیتهای مدرسه ام بیشتر شده...تا حالا 4 بار به کمد جایزه ها رسیدم... کارهایی که خانم معلم از ما میخواد توی خونه انجام بدیم خوب به حافظم میسپاریم و توی خونه اعلام میکنم.در صوذتی که اوایل سال اصلا اینطوری نبودم.(آخه معلموهامون هیچ پیغام یا یادداشتی برای مامان و باباها نمیگذارن.چون میخوان به بچه ها یاد بدن که خودشون باید تکالیفشون یادشون بمونه) کلاس موسیقیم رو هم همچنان میرم و فردا کنسرت پایان ترم 8 هستش...که قراره هم بلز و هم فلوت رو برای پدر ومادرهامون بزنیم.عمو موسیقی مدرسمون رو هم خیلی دوست دارم و دائم با مامانم چک میکنم که امروز موسیقی داریم یا نه...توی زنگ موسیقی مدرسه ما بیشتر سازهای کوبه ای میزنیم و چون آزادی عمل زیادی هم بهمون میدن خیلی خوش میگذره. مامانم چند وقت پیش هم یک جلسه خصوصی با معلمم و مسئول پیش دبستان داشت (برای هر بچه ای یک ساعتی رو مشخص کرده بودن) توی اون جلسه هیچ مشکلی از ن مطرح نشد و گفته شد که روز بروز در حال پیشرفت هستم و مامانم هم این موضوع رو تایید کرد چون شاهد اون هستش. من هر شب باید فعالیتها و ماجراهای مدرسه ام رو برای مامان یا بابا(یک شب مامان... یک شب بابا)تعریف کنم و اونها توی دفترچه یادداشت من بنویسن.و اونوقت فردا خانم یک مهر قشنگ توی دفترچه من میزنه و اگر این مهرها 5 تا بشه میرم سراغ کمد جایزه ها.که تا حالا جایزه هم گرفتم...کم کم دارم عادت میکنم به اینکه برای مامان و بابا ماجراهای مدرسه رو تعریف کنم... در مورد اخلاق اینروزهام هم مامانم براتون بگه که یک کمی لجباز و یکدنده شدم... هرچی میگم باید اجرا بشه!!با داد و بیداد...دیگه مامان و بابا کم آوردن و دوباره رفتن سراغ سی دی دکتر هلاکویی و صبحها بعد از پیاده شدن من تو ماشین گوش میدن شاید کمکی بهشون بکنه!!!! راستی چند شبی من گفتم که آشغالها رو بدین من دم در بگذارم و مامان و بابا هم دادن و حسابی خوششون اومد!مخصوصا بابا....حالا دوشبه هرچی بابا میگه هیراد آشسغالها رو بیا ببر دم در میگم به من چه...خودت ببر...اصلا همه کارهای سخت رو به من میدین...خیلی من گناه دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و بابا خوشیش تموم شد!! خوب اولین سرماخوردگی جدی بعد از مدرسه هم اومد سراغ من و حسابی منو انداخت.از روز 5 شنبه با آبریزش بینی شروع شد و ساعت 5 عصر با نفس تنگی شدید منو رو از خواب بیدار کرد و به گریه انداخت... اما خوب با توجه به سابقه 3 سالگیم و داشتن دارو توی خونه مامان و بابا سریع بهم دارو دادن و بهتر شدم .....اما اینقدر سرماخوردگیم سنگین بود که شنیه اصلا توانایی مدرسه رفتن نداشتم و مامانم هم توی خونه موند و عصر با هم رفتیم دکترم.اونم برام آنتی بیتیک نوشت و مامانم رو دعوا کرد که چرا واکسن آنفولانزا رو توی شهریور برام نزده!!گفت بعد از خوب شدنم حتما باید واکسن رو بزنم. روز یکشنبه هم همچنان حالم بد بود...رفتم خونه مامان جونم و چون دختر خاله مامانم (نسیم) هم اونجا بود و منم که عاشق و شیفته نسیم خلاصه اصلا استراحت نکردم و فقط کنار نسیم نشستم و چشم ازش برنداشتم از همون روز مامانم هم حالش مثل من بد شد و خلاصه روز دوشنبه بابای طفلکی شده بود پرستار من و مامان.... حالا هر دومون بهتریم.... روز سه شنبه هم معلم موسیقی مدرسمون نیومده بود و ما رفتیم توی حیاط و با بچه ها برف بازی کردیم....خیلی بهمون خوش گذشت.... به مناسبت عید قربان هم مدرسه بهمون عروسکهای انگشتی داد که توی انگشتهامون میکنیم و میتونیم با دستمون نمایش اجرا کنیم...... امروز که که مدرسه ها تعطیل شد و من دوباره مهمون خونه مامان جون و بابا جونم هستم....واقعا ممنونم برای تمام زحمتاشون....... هیراد: مامان من خیلی انار دوست دارم...تو هم خیلی دوست داری .... من به تو اومدم نه بابا!!! تبصره: من به تو اومدم همان من به تو رفته ام است!! خوب هفته اول پیش دبستانی هم تموم شد و وارد هفته دوم شدیم.... سر خط خبرها و در ادامه جزئیات: 1- صبحها سفره های کوچیکمون رو روی میز پهن میکنیم و لقمه هامون رو از کیفهامون بیرون میاریم و میخوریم. 2- یک روز رفتیم اتاق بازی و دور هم نشستیم و توپ و بده بغلی بازی کردیم و هرکی توپ دستش میموند باید زودی اسمش رو میگفت. 4- کاغد مجله های کهنه رو مچاله کردیم و با نایلون توپ ساختیم و با خانم نفر به نفر گل کوچیک بازی کردیم و هرکی میسوخت اسم و فامیلش رو باید میگفت...با همون توپهامون هم از پشت میزهامون با بقیه بچه ها والیبال بازی کردیم.. 5- هر روز توی کلاس با پاستلهامون نقاشی میکشیم.... 6- هر روز یکی از دوستهامون میان وعده ساعت 10 رو میاره که من معمولا نه بیسکویتها رو میخورم ..نه کلوچه و نه آجیل رو ...فقط شیر یا میوه!! 7- هر روز هم از دوستهای جدیدی که پیدا کردم برای مامانم حرف میزنم.... 8- هر روز از بچه هایی هم که از دستشون عصبانی شدم هم برای مامانم حرف میزنم... 9- هفته اول که هنوز سرویس نداشتم یک روز مامانم مرخصی گرفت...بعد از مدرسه باهم بودیم.یک روز مامانم منو برد خونه مامان جونم(مامان بابام).2 روز هم بابا جونم(بابای مامانم) اومد دم مدرسه دنبالم و با هم رفتیم خونشون. 10-روز پنجشنبه هم که کلاس موسیقی داشتم به مامانم گفتم منو ببر مدرسه.هرچی مامانم میگفت امروز تعطیله باور نمیکردم.آخر سر هم توی برگه گزارش مدرسه گفتم بنویس که هیراد معذرت میخواد که پنجشنبه نیومد مدرسه 11-جمعه صبح هم با یک تعدادی از دوستهای مجازی مامانم رفتیم کیدز کلاب و حسابی خوش گذشت. 12- از روز دوشنبه هم کمی سرماخوردم که خدا رو شکر تا جمعه خوب شد. این بود هفته اول مهر ماه من........ پیش دبستانی من شروع شد و من از روز 5شنبه رسما یک دانش آموز پیش دبستانی شدم.روز 5شنبه 31 شهریور از هیجان ساعت 6:30 صبح بیدار شدم و مامان و بابام رو بیدار کردم که خواب نمونیم! خلاصه حاضر شدیم و ساعت 8:30 تو مدرسه بودیم.بچه های کلاسهای بالاتر لباسهای عروسکی حیوونهای مختلف رو پوشیده بودن و یکی یکی به استقبال ما میامدن و دستمون رو میگرفتن و همراه مامان و بابا میرفتیم به طرف ساختمون و ازمون فیلمبرداری میشد. بعد هم بک خانم اومد و دستم رو گرفت و گفت از روی ردپاهایی که روی زمین بود یک رنگ رو انتخاب کنم و منم رنگ قرمز رو انتخاب کردم و با اون خانم رفتم. علامت کلاسی که من توش هستم بک پسربچه موطلایی هستش.برای همین یک کیک یه شکل علامت کلاسمون آوردن و برامون قسمت کردن و با آبمیوه خوردیم... توی حیاط هم رفتیم و روی سرمون یک عالمه توپ پلاستیکی ریختن و شروع به بازی با اون توپها کردیم.حسابی بهم توپ پرت کردیم و خوش گذروندیم..... آخرش هم یک بادکنک و یک جایزه هم بهمون دادن و فرستادنمون پیش مامان و باباهامون. البته مامان من بیرون منتظر بود و دبد خبری از من نیست و اکثر بچه ها اومدن بیرون و مامانم نگران شدو اومد بالای پله ها ببینه من کجام دید بله...بنده وایستادم گرم صحبت با 2 تا بچه دیگه در مورد جایزه هامون هستم!!!! امروز هم روز اول مدرسم بود.بماند که امروز صبح خوابم مبامد و مبگفتم فقط یک چند دقیقه دیگه بخوابم!!!! اما امروز هم خوب بود.به اندازه جشن شاد نبودم.اما توی کلاس با کاغذهای مچاله شده توپ درست کردیم و فوتبال و والیبال بازی کردیم.صبحانمون رو توی کلاس با همکلاسیها خوردم.میان وعده هم که شیر و بیسکویت ساقه طلایی بود که نوبت نفر اول لیست کلاسمون بود ساعت 10 بهمون دادن.البته من فقط شیرم رو خوردم! چیزی به شروع مدرسه نمونده و من هر روز روزها رو میشمارم که کی میرم مدرسه.... تقریبا لیست لوازم تحریر اعلامی مدرسه رو خریدم یک کمیش مونده که اونهم میخرمش... کیفم که خریدم و حاضره... روپوشم رو که تحویل گرفتیم... شلوار هم یکی خریدم اما باید یکی دیگه هم بخرم...(البته وقتی مامانم میخواست شلوار بخره من بهش کمک کردم و گفتم که مامان بهتره برای من شلواری بخری که کمرش کش داشته باشم تا من توی دستشویی رفتن راحت باشم!!و مامانم خیلی ازم تشکر کرد که همچین فکر عاقلانه ای به ذهنم رسید:)برای همین هم همش دنبال شلوار کمرکش گشت و فعلا یکدونه برام خریده) فقط مونده آزمایش انگل که باید انجام بدم و برای مدرسه ببرم. هفته گذشته هم عقد عمه پروانه ام بود.من تا حالا سفره عقد و عاقد و این حرفها رو ندیده بودم....و حسابی برام جالب بود....البته اصلا راضی به رقصیدن نشدم و فقط یک جایی که آهنگ باباکرم میخوندن بابام دید دارم حسابی باباکرم میرقصم و سریع فیلم ازم گرفت تا صحنه رقصم ثبت بشه.. راستی از همه مهمتر اینکه دیگه از 13 شهریور با پرستارم خداحافظی کردم تا این 20 روزه باقیمونده رو هم پیش مامان جونم(مامان مامانم) باشم .خیلی وقتها دلم برای پرستارم تنگ میشه که مامانم میگه بازم میاد پیش ما تا من غصه نخورم... مامان جون و بابا جونم هم که حسابی بهم میرسن...انواع بازیها رو تو خونشون انجام میدیم...با لباسها توپ پارچه ای درست میکنیم...بعد توپ رو تبدیل به کیسه بکس میکنیم...با راکت پینگ پونگ روی میز راحتیها پینگ پنگ بازی میکنیم....کیف کلاس نقاشیم رو هم بردم خونه مامان جونم اینا که بعضی روها باباجونم باهام نقاشی کار کنه...خلاصه این روزها خیلی بهم خوش میگذره.... روزهای میگذرن و من تند تند بزرگ میشم و چیزی به مدرسه رفتنم نمونده.... دیگه اینروزها حوصله پرستارم و ندارم...البته حق دارم بزرگ شدم و تو خونه موندم اذیتم میکنه...دوست دارم همش در حال بازی باشم.اونم با بچه ها...اما مامانم میگه یک کم دیگه صبر کن مدرسه شروع میشه و هر روز میری بازی با بچه ها...پرستارم تا نیمه شهریور میاد و بعدش اون دو هفته رو باید با خونه مامان جون ها پرش کنم... کلاس زبانم هم تموم شد و دیگه این ترم نرفتم تا برم مدرسه و زبان رو اونجا ادامه بدم. کلاس موسیقی هم همچنان مشغولم.این ترم فلوت رو شروع کردیم.فعلا در حد تو تو گفتن در فلوت ریکوردر هستیم...... کلاس نقاشی رو هم میرم و روز به روز علاقه ام به نقاشی داره بیشتر میشه.منم که حاضر نبودم یک ثانیه توی خونه پای نقاشی بشینم حالا عاشق نقاشی شدم و هر روز نقاشی میکشم...واقعا مامانم خوشحاله که کلاس نقاشی کانون اینقدر رو من تاثیرگذار بوده... قرار شده روزهایی که پیش باباجونم مبرم (بابای مامانم) باهام نقاشی کار کنه آخه باباجون من سالها گرافیک و نقاشی کار کرده و الان تابلوهای خونه ما و مامان جونم اینا همش کارهای باباجونمه...حیف نیست استاد من نشه؟ بعضی روزها هم با گلاره جونم(دختر عمه ام)قرار میگذارم ولی نمیدونم توی این قرارا چرا همش این مدلیه که من برم خونه انها!!!اصلا فکر نکنین که به خاطر ایکس باکس و کینکت هستش ها اونجا که میرم از اول تا آخر که چراغ کمبود شارژ کینکت روشن بشه من و گلاره و کاهی هم بهنام(پسر عمم) و عمه و شوهر عمم مشغول بازهای بکس و پینگ و پونگ و والیبال و غیره هستیم...خداییش خیلی فعالیت بدنیه خوبیه.اما لازمه که حتما خونه آدم طبقه اول باشه! و اما وزنم که دیگه برای خودم هم شده غصه که چرا از 16 تکون نمیخوره...البته اصلا جای تعجب نیست...بازم خدا رو شکر که کم نمیشه....یعنی دقیقا در حد سوخت و ساز میخورم...دریغ از یک گرم ذخیره.......... هفته پیش هم 2 روزه رفتیم مشهد و برگشتیم البته برای شادی نبود اما خوب من همون زمانی رو هم که بودیم مشغول بازی بودم.....و اصلا نفهمیدم این دیگه چه جور مسافرتیه که تا رسیدیم برگشتیم..............


مامان جون خدا میبخشه اما دیگه هی زیاد هم اشتباه کنی ناراحت میشه دیگه..




که مبادا از دستم در بره!!











